خونهی روشن.
Kanalga Telegram’da o‘tish
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 543
Obunachilar
-6624 soatlar
+287 kun
+2830 kun
Postlar arxiv
1 543
امروز کارهای زیادی دارم، باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم.
آنا آخماتووا
1 543
در خانه مینشینم، نه شادم نه غمگین. برایم اهمیتی ندارد بدانم که واقعاً خودم هستم یا هیچکسی نیستم.
1 543
لیلا! در این غربت غریب، چنگ به کدام ریسمان باید زد؟ گرد کدام خورشید باید گشت؟ به صلای کدام نسیم باید رفت؟ عطر تو را از کدام توفان باید خواست؟
«دست خودت بود»
دست خودم بود؟ خودم این رویا - این کابوس - را به خواب خواستم؟ خودم خواستم که از این پس خشمم را فریاد کنم؟ خودم خواستم ریسمانی را بکشم تا چادری سیاه بر خانه ام - بر خانه مان - فرو افتد؟ خودم خواستم که جامه ام را به آتش بشویم؟ خودم خواستم؟ خودم آن تیر نشان شده را خواستم: آن آیینه ای را که به آهی خرد می شود؟ خواب. خودم خواستم که تو را، لیلا، لیلا، لیلا، لیلا، به باد بفروشم؟
او داشت می رفت. آفتاب تکه تکه در فضا می پراکند. در صدا می کرد و بوی عفنی به درون می آمد. به دمی گمان کردم بدنش در مه فرو می رود. لبانش را نمی توانستم ببینم. می خواست گریه ام بگیرد، اما غمگین تر از آن بودم.
گفتم:
-نرو>>>
عباس نعلبندیان- وصال در وادی هفتم
1 543
روسپی بینوایی را سنگسار میخواستند کنند عیسی مسیح رسید و گفت: «نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد!» خلق سرافکنده دور شدند.
1 543
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین!
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهْبَنْد
تازیانه میزنند
عشق را در پستویِ «خانه» نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
فروزان میدارند
به اندیشیدنْ خطر مکن
روزگارِ غریبیست، نازنین!
آن که بر دَر میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است
نور را در پستویِ «خانه» نهان باید کرد
احمد شاملو
1 543
پنجره را باز کردند تا گاز از «خانه» بیرون رود،همانطور که تن بی جانش روی زمین دراز کشیده بود،کاغذی زرد رنگ با حرکت باد تکان میخورد ولی به پرواز در نمی آمد :« فرشته ام، تمام وجودم از همه ی لحظاتی که با تو بود لذت برد به طوری که نمی توانی تصورش کنی،اما نتوانست مرا نجات دهد.»
