ch
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

前往频道在 Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

显示更多
未指定国家未指定类别
1 543
订阅者
-6624 小时
+287 天
+2830 天
帖子存档
«درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هایش ریخته است.»
«درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هایش ریخته است.»

photo content

امروز کار‌های زیادی دارم، باید حافظه‌ام را سلاخی کنم، روح‌ام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم. آنا آخماتووا

به می عمارت دل کن.mp35.44 MB

photo content

گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو «خانه» خالی کن زِ خود ای کدخدای بیخودی

در خانه می‌نشینم، نه شادم نه غمگین. برایم اهمیتی ندارد بدانم که واقعاً خودم هستم یا هیچ‌کسی نیستم.

«تمام پنجره‌های قلبم را بسته‌ام. این اندوه از کجا می‌آید؟»

لیلا! در این غربت غریب، چنگ به کدام ریسمان باید زد؟ گرد کدام خورشید باید گشت؟ به صلای کدام نسیم باید رفت؟ عطر تو را از کدام توفان باید خواست؟ «دست خودت بود» دست خودم بود؟ خودم این رویا - این کابوس - را به خواب خواستم؟ خودم خواستم که از این پس خشمم را فریاد کنم؟ خودم خواستم ریسمانی را بکشم تا چادری سیاه بر خانه ام - بر خانه مان - فرو افتد؟ خودم خواستم که جامه ام را به آتش بشویم؟ خودم خواستم؟ خودم آن تیر نشان شده را خواستم: آن آیینه ای را که به آهی خرد می شود؟ خواب. خودم خواستم که تو را، لیلا، لیلا، لیلا، لیلا، به باد بفروشم؟ او داشت می رفت. آفتاب تکه تکه در فضا می پراکند. در صدا می کرد و بوی عفنی به درون می آمد. به دمی گمان کردم بدنش در مه فرو می رود. لبانش را نمی توانستم ببینم. می خواست گریه ام بگیرد، اما غمگین تر از آن بودم. گفتم: -نرو>>> عباس نعلبندیان- وصال در وادی هفتم

03. Amistat - light up.mp38.48 MB

photo content

photo content

آن‌قدر سنگ‌باران شده‌ام؛ که دیگر از سنگ نمی‌ترسم. ‌
-آنا آخماتووا

روسپی بینوایی را سنگسار میخواستند کنند عیسی مسیح رسید و گفت: «نخستین سنگ را کسی پرتاب کند که خود شرمسار گناهی نباشد!» خلق سرافکنده دور شدند.

از این دنیا به عنوان یک کاروانسرا استفاده کنید. در آن «خانه» نسازید.
اشو

دهانت را می‌بویند مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم دلت را می‌بویند روزگارِ غریبی‌ست، نازنین! و عشق را کنارِ تیرکِ راهْبَنْد تازیانه می‌زنند عشق را در پستویِ «خانه» نهان باید کرد در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما آتش را به سوخت‌بارِ سرود و شعر فروزان می‌دارند به اندیشیدنْ خطر مکن روزگارِ غریبی‌ست، نازنین! آن که بر دَر می‌کوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است نور را در پستویِ «خانه» نهان باید کرد
احمد شاملو

پنجره را باز کردند تا گاز از «خانه» بیرون رود،همانطور که تن بی جانش روی زمین دراز کشیده بود،کاغذی زرد رنگ با حرکت باد تکان میخورد ولی به پرواز در نمی آمد :« فرشته ام، تمام وجودم از همه ی لحظاتی که با تو بود لذت برد به طوری که نمی توانی تصورش کنی،اما نتوانست مرا نجات دهد.»