uz
Feedback
𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒐𝒏

𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒐𝒏

Kanalga Telegram’da o‘tish

https://telegram.me/App_nashenasBot?start=sc-6vqPZBxSj1

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
237
Obunachilar
-124 soatlar
-67 kun
-330 kun
Postlar arxiv
قهوه‌اش را تمام کرد و گفت: "چطور انقدر خوب دیگران را دلداری می‌دهی؟" خندیدم و گفتم حرفایی را میزنم که دوست داشتم دیگران به من بگویند.

واقعا نیاز دارم بعضی از آدمای مجازیو بیارم ور دل خودم بمونن.

اون اگه موندنی بود که ترکت نمی‌کرد قربونت برم.

حق با خانم هایده بود غم با ما زاده شده، مارو رها نمی‌کنه.

به نظرم همه آدم ها ی بار باید تا تهش برن؛ تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارن برن و تا جون دارن براش بجنگن! اونقدر که خسته و زخمی برگردن مهم نیست که ته ش برنده شن یا بازنده مهم اینه که تهشو دیدن. کسی که تهشو دیده دیگه از هیچی نمیترسه. مدیون دلش نیست که شاید میشد.

تو هم در اوقات تنهاییت به من فکر می‌کنی؟ تو هم بعد افتادن هر اتفاق با خود می‌گویی کاش بودم تا برایم تعریفش کنی؟ تو هم در سکوت نیمه شب زیر نور ماه دلتنگم می‌شوی؟ آیا تو نیز در بقیه ی آدم ها دنبال من می‌گردی؟ تو هم آهنگ های مشترکمان را تا مرز کر شدن گوش می‌دهی؟ تو هم به جای خالی من در تمامی لحظاتت خیره می‌شوی؟ تو هم با فکر من پاکت سیگارت را تمام می‌کنی؟ تو هم با شنیدن اسم من در فکر های عمیق گم می‌شوی؟ توهم همچنان در پی یک نشانه از سمت من هستی؟ توهم فهمیدی زمان و فاصله باعث مرگ خاطرات و فراموشی نمی‌شود؟ عزیز من، بگو. تو هم همچنان دوستم داری؟

در تاریخ بنویسید آنقدر جوان مُرد، کسی پیر نشد.

‏"گویید به نوروز، که امسال اینجا نیاید."

آسمون قشنگه… چون بچه هامون مهمونشن🫠

شاید اگه همه چی رو نمیریختم تو خودم وضعم الان بهتر بود:)

کسی چه می‌داند چه قدر تلاش کردم روحم زیبا بماند، وقتی جهان پر از غم بود.

نمیدونم اثرِ چیه، ولی مغزم دیگه واسه دایره ارتباطیم بیشتر از چهار نفر آدم و هندل نمیکنه.

تو نمیدونی ولی من تو خیالم تو بغلت کلی گریه کردم.

گاهی به من بگو که از تاریکی خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم، گاهی به من بگو که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستان غمگین هنوز هم میتواند پایان شادی داشته باشد.

وضعیتی که این چهل روز گذروندیم، دقیقاً با جمله‌ی شاهرخ مسکوب توصیف می‌شه: «گفت: نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم: ای کاش مرده بودیم و نمی‌دیدیم.»

۴۰ روز گذشت و این داغ هنوز تازه‌ست.

یه بشقاب از سر میز کم کردید
یه چراغ رو توی هر خونه خاموش کردید
یه جفت کفش سفید رو قرمز پس دادید
یه گوشی پر از خاطره رو برای همیشه خاموش کردید
یه نون‌آور، کارآفرین کم کردید
یه آدم رو توی ولنتاین تنها کردید
یه خواهر رو بی‌برادر کردید
یه برادر رو بی‌خواهر کر‌ید
یه بابا رو بی‌بچه کردید
یه بچه رو بی‌بابا کردید
یه مادر رو بی‌پناه کردید
یه سلام صبح‌بخیر از هر خونواده کم کردید
یه موی بافته شده قیچی کردید
یه دنیا امید رو ناامید کردید
یه دنیا آرزو رو خاک کردید
امروز ۴۰مین روزه.

من برات مثل شیشه بودم؛ اگه پاکم می‌کردی برات می‌درخشیدم اما تو منو شکستی و من هم بریدمت.

چراغ های کوچه را شکسته اند؛ زورشان به صبح که نمی رسد، درخت های قد کشیده را سر زدند؛ زورشان به جوانه که نمی رسد، زمستان است؛ زمستان است، قبول؛ زورشان به بهار که نمی رسد.

اگه چشماش گذاشتن حتما Move on میکنم.