𝒎𝒚 𝒎𝒐𝒐𝒏
Открыть в Telegram
237
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-330 дней
Архив постов
237
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
"چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟"
خندیدم و گفتم حرفایی را میزنم که
دوست داشتم دیگران به من بگویند.
237
به نظرم همه آدم ها ی بار باید تا تهش برن؛
تا ته اون چیزی که خیلی بهش اصرار دارن
برن و تا جون دارن براش بجنگن!
اونقدر که خسته و زخمی برگردن
مهم نیست که ته ش برنده شن یا بازنده
مهم اینه که تهشو دیدن.
کسی که تهشو دیده دیگه از هیچی نمیترسه.
مدیون دلش نیست که شاید میشد.
237
تو هم در اوقات تنهاییت به من فکر میکنی؟
تو هم بعد افتادن هر اتفاق با خود میگویی کاش بودم تا برایم تعریفش کنی؟
تو هم در سکوت نیمه شب زیر نور ماه دلتنگم میشوی؟
آیا تو نیز در بقیه ی آدم ها دنبال من میگردی؟
تو هم آهنگ های مشترکمان را تا مرز کر شدن گوش میدهی؟
تو هم به جای خالی من در تمامی لحظاتت خیره میشوی؟
تو هم با فکر من پاکت سیگارت را تمام میکنی؟
تو هم با شنیدن اسم من در فکر های عمیق گم میشوی؟
توهم همچنان در پی یک نشانه از سمت من هستی؟
توهم فهمیدی زمان و فاصله باعث مرگ خاطرات و فراموشی نمیشود؟
عزیز من، بگو. تو هم همچنان دوستم داری؟
237
گاهی به من بگو که از تاریکی خودم بیرون بزنم و امیدوار باشم و نترسم، گاهی به من بگو که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد و یک داستان غمگین هنوز هم میتواند پایان شادی داشته باشد.
237
وضعیتی که این چهل روز گذروندیم، دقیقاً با جملهی شاهرخ مسکوب توصیف میشه:
«گفت: نمردیم و چه چیزها دیدیم.
گفتم: ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.»
237
Repost from I'll DIE YOUNG 🪱
یه بشقاب از سر میز کم کردید
یه چراغ رو توی هر خونه خاموش کردید
یه جفت کفش سفید رو قرمز پس دادید
یه گوشی پر از خاطره رو برای همیشه خاموش کردید
یه نونآور، کارآفرین کم کردید
یه آدم رو توی ولنتاین تنها کردید
یه خواهر رو بیبرادر کردید
یه برادر رو بیخواهر کرید
یه بابا رو بیبچه کردید
یه بچه رو بیبابا کردید
یه مادر رو بیپناه کردید
یه سلام صبحبخیر از هر خونواده کم کردید
یه موی بافته شده قیچی کردید
یه دنیا امید رو ناامید کردید
یه دنیا آرزو رو خاک کردیدامروز ۴۰مین روزه.
237
چراغ های کوچه را شکسته اند؛
زورشان به صبح که نمی رسد،
درخت های قد کشیده را سر زدند؛
زورشان به جوانه که نمی رسد،
زمستان است؛
زمستان است، قبول؛
زورشان به بهار که نمی رسد.
