یادداشت های روانشناسی
Kanalga Telegram’da o‘tish
اولین مخاطبم خودمم✨ در مسیر روانشناسی🌱 هماهنگی جلسات کوچینگ: @elnazalaei
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
594
Obunachilar
+5324 soatlar
+497 kun
+4930 kun
Postlar arxiv
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
خودت رو با کسی که سالها جلوتر از توئه مقایسه نکن. تنها مقایسهای که ارزش داره، اینه که ببینی نسبت به گذشتهی خودت چقدر رشد کردی.
رشد، همیشه از بیرون دیده نمیشه.
بعضی وقتا بزرگترین تغییر، همون چیزیه که کسی متوجهش نمیشه.
وقتشه کم کم باور کنی ارزش تو به وجود توعه، نه کارایی که برای بقیه از ترس طرد نشدن میکنی.
میدونی که با فداکاری زیاد داری به خودت آسیب میزنی؟
اگر کسی نیست که بهت بگه من میگم: تو ارزشمندی، حتی اگر هیچ خدماتی به بقیه ارائه ندی.
نه گفتن برات سخت میشه. از استراحت کردن عذاب وجدان میگیری. نیازهای خودت رو نادیده میگیری. و مدام سعی میکنی برای دیگران کاری انجام بدی تا احساس کنی «به اندازه کافی خوبی».
اگر باور کرده باشی که فقط وقتی ارزشمندی که به درد کسی بخوری، کمکم یاد میگیری همیشه در حال خدمت کردن باشی.
دلم میخواد یه روزی برسه که به خودم بگم:
میارزید..
اون شبا به این روزا میارزید...
وقتی پارتنرت حالش بده توام حالت بد میشه و حال تو وابسته به حال اونه؟
شاید خودت رو مسئول حال اون میدونی..
شاید تو بچگی مسئول خوب یا بد بودن حال پدر و مادر بودی، اگه اونا حالشون خوب نبود تو باعثش بودی، اگه موهاش سفید شده بخاطر این بوده که عمرشون رو گذاشتن پای تو، اگر موندن تو اون زندگی بخاطر تو بوده
پس تو خودت مسئول حال همه میدونی..
و فکر میکنی اگر کسی حالش بد بود تو باید درستش کنی..
در حالی که تو حال خوب به کسی بدهکار نیستی.. جز به خودت
فروید میگه: ما هرگز در برابر رنج، به اندازهی وقتی که عشق میورزیم، آسیبپذیر نیستیم.
این حرفم به این معنی نیست که همه سختی ها بی معنا هستن
یعنی اینکه نمیخوام زور بزنم برای ساختن معناهای زیبا
درحالی هیچ معنایی در اون اتفاق نمیبینم.
میگه: اون سختی ها باعث شدن که انقدر قوی بشی، بتونی به این که الان هستی تبدیل بشی.
نخیر عزیزم. مطمئنم اگر اون سختی هارو نمیکشیدم الان موقعیت بهتری داشتم.
اگر این زخم ها نبودن و لازم نبود بخاطرشون درد بکشم. مطمئنم موفق تر میشدم. لازم نبود برای داشتن حس و حال طبیعی بجنگم.
لازم نبود اون اتفاق بد رو تجربه کنم.. نباید تجربه میشدن، نباید اتفاق میوفتادن.
الآنم لازم نیست از [هر] اتفاق بدی که افتاده برای خودم معنای قشنگ بسازم.
این خسته کنندس که از همه اتفاقات وحشتناک معنای قشنگ در بیاری.
-یکم، فقط یکم بهتر شدم. یکم تغییر کردم.
یکم احساساتمو واضح تر میبینم.
+یکم خیلی زیاده
#اتاق_درمان
نصیحتم نکن لطفا
نصیحتم نکن
من به اون حرفا هیچ نیازی ندارم
دنیا پر از نصیحت و حرفه
من به همدلی نیاز دارم
اگر همدلی داری بهم بده و اگر نه فقط سکوت کن.
قلبم برای بچه های جنوب میتپه 💔
فکر کردم برای بچه های جنوب که الان حالشون خوب نیست جلسات رایگان در نظر بگیرم
هر کسی نیاز به مشاوره داره میتونه پیام بده بهم
ای کاش کار بیشتری از دست برمیاومد...
یکی ازت تعریف میکنه و تو سریع میگی: "نه بابا، کاری نکردم." "شانس آوردم." "اونقدرها هم خوب نبود."
اگر این اتفاق زیاد برات میافته، یعنی تصویر ذهنیای که از خودت داری، با تعریفی که از بیرون میشنوی همخوانی نداره.
ذهن معمولاً اطلاعاتی رو میپذیره که با باورهای قبلیش سازگار باشه. برای همین اگر سالها خودت رو "به اندازه کافی خوب" ندونستی، حتی تعریفهای واقعی هم سخت پذیرفته میشن..
گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم؟
-فروغ
تا یک زمانی، تمام تلاشمو کردم.
هر کاری از دستم برمیاومد انجام دادم تا نجاتتون بدم.
اما کمکم فهمیدم نمیشه.،
چون شما خودتون نمیخواستید.
اونجا بود که رها کردم.
پذیرفتم که قرار نیست مسئول نجات کسی باشم که خودش قدمی برای نجاتش برنمیداره.
اما هر بار که شما را میبینم،
انگار همان چرخه دوباره تکرار میشه:
تلاش...
ناکامی...
رها کردن...
و دوباره پذیرش.
امروز، برای هزارمین بار، میخوام بپذیرم که شما انتخاب کردید تغییری نکنید. چون تغییر سخته و شما این سختی رو نمیخواید به جون بخرید..
و من هم باید انتخاب کنم که بار مسئولیت زندگی شما رو از دوش خودم بردارم.
و برمیدارم.
مطمئنم این پذیرش، دفعه بعد برام راحت تر میشه.
