uz
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Kanalga Telegram’da o‘tish

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
410
Obunachilar
+524 soatlar
+117 kun
+530 kun
Postlar arxiv
خستگیِ این روزهایم، شاید تنها در پناهِ کلامِ تو از یاد برود. حرفی بزن؛ حتی اگر کوتاه، حتی اگر تنها به قدرِ روشن شدنِ چراغی در
خستگیِ این روزهایم، شاید تنها در پناهِ کلامِ تو از یاد برود. حرفی بزن؛ حتی اگر کوتاه، حتی اگر تنها به قدرِ روشن شدنِ چراغی در انتهای شبی بی‌پنجره باشد. شاید آن‌وقت، کوچه‌های تاریکِ ذهنم، اندکی از هجومِ سایه‌ها دست بکشند و تقدیر، برای لحظه‌ای، نام مرا از دفترِ رنج خط بزند. با من بیش از این تلخ نباش. روزگار، پیش از تو، سهمِ خود را از ویران کردنِ من برده است. دیگر رمقی نمانده تا از دستِ عزیزترین صدا نیز زخمی تازه بردارم. اگر نمی‌توانی مرهم باشی، دست‌کم تبعیدم نکن. مرا همان‌گونه که از راه رسیده‌ام، با این همه شکست و سکوت، در خودت پناه بده. بعضی آدم‌ها دیگر توانِ بازگشت از هیچ دری را ندارند. و این قطعه‌ی پریشان و نامفهوم را، این‌بار، تو بخوان؛ نه با چشم، که با دلی که هنوز راهِ گم‌شده‌ها را به خاطر دارد.

Repost from N/a
انزوای امروزم هرگز معشوقه‌ام نبوده او سایه‌ای است که پس از مرگ‌ رویاهایم به بودن با او مجبورم #دوک

Repost from 109
13
13

"از بدی‌های بزرگسالی همین است؛ آدم، آخرِ همه‌ی راه‌های گریز، دوباره به خودش می‌رسد. دنیا آن‌قدر بزرگ نیست که اندوهت را در آن گم کنی."

-فروغ فرخزاد-
+1
-فروغ فرخزاد-

فور کنید / فولدر بزارم✨
جوین باش

"آن‌که از چشم افتاد، دیگر راهی به دل ندارد."

احمد شاملو – شب‌بیداران
همه شب حیرانش بودم، حیرانِ شهرِ بیدار که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و اندیشه‌ی خوابش به سر نبود

کوه باش.mp35.00 MB

Repost from my soul...
این پیامو فور کنید توی چنلتون تا بر اساس وایب چنلتون استایل و رنگ مو بهتون بدم جوین باشی قشنگتره
+1
این پیامو فور کنید توی چنلتون تا بر اساس وایب چنلتون استایل و رنگ مو بهتون بدم جوین باشی قشنگتره

گفت: «سرنوشت گاهی حکم می‌کند...» میان حرفش پریدم. سرنوشت؟ مگر سرنوشت چه حکمی دارد؟ ما را بی‌آنکه از ما بپرسند، در این جهان ره
گفت: «سرنوشت گاهی حکم می‌کند...» میان حرفش پریدم. سرنوشت؟ مگر سرنوشت چه حکمی دارد؟ ما را بی‌آنکه از ما بپرسند، در این جهان رها کرده‌اند و گفته‌اند برو؛ شاید جایی، میان این همه راه، نیمه‌ای از روحت را پیدا کنی. اگر پیدایش کردی، قسمتت بوده است و اگر نه، می‌گویند: «در سرنوشتت نبود.» من از همین «نبود» شاکی‌ام. تکلیف آن همه جان‌کندن چه می‌شود؟ آن همه شب که سینه را به خون شستم تا صبحی را از دل تاریکی بیرون بکشم؟ آن همه امید که ذره‌ذره زیر دست روزگار پوسید؟ آخر چگونه می‌شود تمام رنج یک عمر را در یک کلمه خلاصه کرد؛ سرنوشت؟ اگر قرار بود پایان از همان آغاز نوشته شده باشد، پس این همه تقلا برای چه بود؟ این همه دویدن، این همه زمین خوردن، این همه برخاستن؟ گاهی خیال می‌کنم عروسکی بیش نیستم؛ عروسکی در خیمه‌شب‌بازی جهان، با نخ‌هایی که هیچ‌گاه در دستان من نبوده‌اند. پس من که هستم؟ و چرا باید تاوانِ نرسیدن به رؤیایی را بدهم که شاید از همان روز نخست، هرگز قرار نبود به من برسد؟

Repost from N/a
خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند عمر ابد فدای ره جستجو کنند ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را تا اهل فضل مهر لب گفتگو کنند #فیاض_لاهیجی

-آسمان-
+1
-آسمان-

"هیچ‌چیز به جای نخستش بازنمی‌گردد؛ تنها آدم، آرام‌آرام، شیوه‌ی زیستن با زخم‌هایی را می‌آموزد که هرگز التیام نمی‌یابند."

چیزی را کم دارم، شاید امید،شاید فراموشی، شاید یک دوست و شاید خودم را!
-محمود درویش

چنل های زیر یه کا.🕊 این پیام رو فور کنید، یه پست ریپلی کنید، ازتون فور کنم.✨ ظرفیت: تا وقتی خط بخوره.
جوین باشی قشنگ تره گلبرگ.🌱

Repost from مَه‍دیس.
📮فور‌ کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.💌
این دیلی تک خطیاش حرف دل خیلیاست، حتما اینجارو داشته باشید.☕️🍪

تا طلوع خورشید بیدار می‌ماند. می‌کوشید کارهای عقب‌افتاده‌اش را سر و سامان دهد و فکرهای آشفته‌اش را جابه‌جا کند. بارها طول و ع
تا طلوع خورشید بیدار می‌ماند. می‌کوشید کارهای عقب‌افتاده‌اش را سر و سامان دهد و فکرهای آشفته‌اش را جابه‌جا کند. بارها طول و عرض اتاق را می‌پیمود؛ انگار قرار از جانش گریخته بود و غم، از هر سو به او هجوم می‌آورد. هرچه می‌کوشید همه‌چیز را سامان دهد، هیچ‌چیز به ثبات نمی‌رسید. همیشه چیزی کم بود؛ همیشه چیزی از اختیارش بیرون می‌ماند. و شب، هر بار، اندکی بلندتر از شبِ پیش می‌شد.