Isolation
Kanalga Telegram’da o‘tish
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6868742988
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
309
Obunachilar
-124 soatlar
-67 kun
-1130 kun
Postlar arxiv
309
«چهقدر شادمانم که گذاشتهام و رفتهام!
دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست!
من، تویی را که دوست دارم و دلبستهاش هستم میگذارم و میروم و خوشحالم.»
گوته، رنجهای ورتر جوان ۱۷۷۴
309
چهقدر شادمانم که گذاشتهام و رفتهام! دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست! من، تویی را که دوست دارم و دلبستهاش هستم میگذارم و میروم و خوشحالم...
گوته، رنجهای ورتر جوان
309
Every piece I gathered along my journey became a part of me a color from an experience, a trace of patience, a fragment of the woman I am today. From bringing all these pieces together, I found the strength to move forward. I cannot calm the ocean. I cannot stop the waves. But I can find my strength within them and keep moving forward.
309
Toi, mon amour, mon ami
Quand je rêve, c'est de toi
Et je ne sais pas pourquoi
On ne sait jamais jusqu'où ira l'amour...
309
Disappointed Love, Francis Danby 1821
مانند سنگی سفيد در ژرفای چاه،
خاطرهای يگانه برايم باقی مانده است،
كه نمیتوانم با آن بجنگم
شادمانیست و فلاكت.
به گمانم كسی كه خيره میشود
در چشمهايم، حقیقت آن را خواهد ديد.
محزون ميشود و انديشناک
گويی داستانی هراسناک شنيده باشد.
ميدانم خدايان آدمی را دگرگونه ميكنند
به شیئی، اما آگاهی را آزاد بر جا ميگذارند،
تا شگفتی درد و رنج هميشه باقي بماند.
تو در درونام به من بدل شده ای...
آنا آخماتووا
309
Meine Ruh' ist hin, Mein Herz ist schwer; Ich finde sie nimmer Und nimmermehr. Wo ich ihn nicht hab' Ist mir das Grab, Die ganze Welt Ist mir vergällt. Mein armer Kopf Ist mir verrückt, Mein armer Sinn Ist mir zerstückt.
309
بر آب آرام و تیرهای که ستارگان خفتهاند افلیای سفید مانند سوسنی درشت میغلتد آرمیده در جامهی بلندش آهسته میغلتد در بیشه های دور دست بانگ شکار میرسد. بیش از هزار سال است که افلیای اندوهگین چون شبحی سفید، بر رود دراز و تیره میگذرد بیش از هزار سال است که شوریدگی دلربایش چامهاش را نزد نسیم شامگاهی نجوا میکند باد سينهاش را میبوسد و در حلقهای گل میگشايد، ردای بلندش را كه با آبها بر میآيد و فرو مینشيند؛ بيدهاي لرزان بر شانههايش میگريند، و نیها بر پيشانی فراخ و رؤيابينش خم میشوند. سوسنهای آبی پريشان پيرامونش مینالند؛ در توسهی خفته او گاه بيدار ميكند، هر آشيانی را كه از آن ريزلرزهی بالها بر میآيد؛ و نغمهای اسرارآميز از ستارگان زرين فرود میآيد. آه افليای پريدهرنگ، زيبا همچون برف! آری به كودكی جان دادی، رخت كشيده بر رود! اين سان بادهایی كه از كوهستان بزرگ نروژ فرود میآمدند نجواكنان از رهاییجانكاه با تو سخن گفتند. اين سان وزش باد، كه گيسوانت را میپيچاند، بر جان رؤيابينت پچپچهای شگفت میرساند؛ اين سان قلبت به آواز طبيعت گوش میسپرد همراه گلايهی درخت و آههای شبانه؛ اين سان آوای درياهای ديوانه، نالهای مهيب، سينهی كودكانهات را، چه لطيف و انسانی،درهم شكست؛ اين سان شهرياری پريدهرنگ، شوريدهای بينوا سحرگاهی بهاری بر زانوانت سر نهاد! سپهر، عشق، آزادی. چه رؤيايی، آه دختر بينوای شيدا! بر او گداختی همچنان كه برف بر آتش میگدازد؛ خيالپردازیهای شكوهمندت كلامت را دريد و ابديت هولناك چشمان آبیات را هراساند! و شاعر میگويد در نور ستارگان به جستجوی گلهايی كه چيدهای، شبانه میآيی. و اينك او بر آب ديده است افليای سپيد را غوطهور آرميده بر جامهی بلندش، مانند سوسنی درشت. افلیا، شعری از آرتور رمبو، ترجمۀ شاپور احمدی
