uz
Feedback
گم‌گشته‌ی حیران

گم‌گشته‌ی حیران

Kanalga Telegram’da o‘tish

امری‌بود: @Nooraa_chat_bot اندکی‌ توصیف‌‌ زندگانی‌ با‌ چاشنی‌ شعر؛ شاید شرح‌ِ زندگی‌ِ گم‌گشته‌ای حیران ..

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
293
Obunachilar
-224 soatlar
-87 kunlar
-6630 kunlar
Postlar arxiv
ز یـمـن مـقـدم رســول خـاتــم مــعـطر آمـــده مـحــیـط عـالـم مـــولــد صــــادق آل مــحــمــد مـقـارن گـشـت بـا میلاد احمد

فور کنید،فولدر بزارم+40جذب
اينجا باشید:گپ حمایتی🌱

Alireza Taheri - Yar Pasandid Mara.mp35.77 MB

sticker.webp0.35 KB

sticker.webp0.14 KB

به هر نقشی که چشمِ دل سپردم زِ رنگِ خویش، بویِ عشق بُردم جهان هرچند زیبا بود، اما به نقشِ عشق، زیبایی فزودم

اشک؛ تأملی بر حقیقت و آثار گریه بر سیدالشهدا علیه السلام
اشک؛ تأملی بر حقیقت و آثار گریه بر سیدالشهدا علیه السلام

جهان گرچه پر از رنگ است، دلِ من غرقِ غم باشد چه سود از خنده‌های خلق، وقتی سهمِ من ماتم باشد؟

شاید براتون سوال بشه چرا گم‌گشته‌ی حیران چون یجورایی‌ لقبم هست.

دلم را جز به مهرِ تو نسپردم که بی‌تو از خودم چیزی نبردم جهان گر جمله در چشمم فرو ریخت تو ماندی؛ من از این عالم چه بردم؟
گم‌گشته‌ی حیران

جمعه‌های بی‌تو هر جمعه، کوچه بویِ قدم‌های تو را خواست، این شهر، یک اذانِ ناتمام از تو را خواست. گفتند: نزدیکی؛ و ما دورِ خود چرخیدیم، دل راهِ تو گم کرد و سلام از تو را خواست. ای آخرین بهار، زمین خسته مانده است، بارانِ عدل، ابرِ کرام از تو را خواست. روزی که پرده از رخِ خورشید برکشی، تاریخ، دوباره صبح و قیام از تو را خواست
۱۴۰۵/۵/۳۰

لباس مشکی‌ام رو تا می‌کنم بازم 0:38 -

سه‌سالهٔ شام شب بود و دخترک، پیِ یک آشنا گریست در گوشِ خشت‌های ترک‌خورده، «بابا» گریست پرسید از عمه: «مگر این راه، خانه نیست؟» وقتی جواب آمد، دلِ او بی‌صدا گریست گفتند: «رفته است پدر، باز می‌رسد...» طفلی نشست و گفت: «مگر بابا با سر رسیده؟» پرسید: «این سر، رویِ نیزه، از آنِ کیست؟» گفتند: «باباست...» سر را گرفت و سخت گریست بوسید رویِ زخمیِ پیشانیِ پدر را، گفت: «بابا، دستت کو؟ انگشترت کجاست؟» دنبالِ دستِ پدر گشت و چیزی نگفت فقط به محاسنِ خونیِ او خیره شد دستی کشید بر رویِ لبِ خشکِ پدر، گفت: «بابا، تشنه‌ای؟ برات آب بیاورم؟» سر را‌ میان دامن خود جای داد و گفت: «بابا، چرا جواب مرا هیچ نمی‌دهی؟» پیشانی اش گذاشت به پیشانی پدر، گفت:«منم‌، همان دخترِ کوچکِ سه ساله ات.» هر قدر صدا زد جوابی از پدر نداشت، گفت:«بابا.. امشب قرآن نمیخوانی؟» شب تا سحر کنار پدر گریست آن‌قدر گریست تا خودش خوابش گرفت صبح آمد و دخترک دیگر صدا نداشت فقط سر بابایش را به‌ آغوش گرفت
سه‌سالهٔ شام ۱۴۰۵/۵/۲۸

ردِّ نرسیدن دستم به آسمان نرسید و غروب ماند، یک جاده در نگاهِ منِ بی‌عبور ماند. گفتم که می‌گذرد، مثلِ باد از کنارِ درد؛ اما سکوت، همسفرِ صبور ماند. هر کس چراغِ خانهٔ خود را بغل گرفت، سهمِ من از شب، شعله‌ای بی‌ظهور ماند. شاید تمامِ قصه‌ی من همین بود؛ رفتنی که در میانِ سینه، همیشه بی‌حضور ماند.
ردِّ نرسیدن بیست‌ و هفت مرداد ماه هزار و چهارصد و پنج

ضحا نمی‌نویسه نمی‌نویسه وقتی می‌نویسه شاهکار مینویسهه