غروبِ جمعه
Відкрити в Telegram
امریبود: @Nooraa_chat_bot اندکی توصیف زندگانی با چاشنی شعر؛ شاید شرحِ زندگیِ گمگشتهای حیران ..
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
240
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
-1030 днів
Архів дописів
240
غربت
رقیه جان، ای گلِ پژمردهی من
ای تمامِ بغضِ شبگردیدهی من
بعدِ تو در شام، غم منزل گرفت
خنده از لبهای بابا دل گرفت
ماندهای در خاطرم، با مویِ خاک
با دو چشمِ خسته و رخسارِ پاک
تو پدر را خواستی، شامَت گرفت
آسمان از گریهات ماتم گرفت
خواب دیدی عطرِ آغوشش وزید
ناگهان بابا میانِ خواب دید
کاش میشد شام را پایان نبود
رویِ لبهای تو این هجران نبود
ای رقیه، داغِ تو پایان ندارد
شام هم تابِ غمت را کم ندارد
۱۴۰۵/۸/۴
240
کلاساولی بودم که به همراه برادرم، به کلاس روخوانی و روانخوانی قرآن رفتیم؛ روزهایی که هنوز سواد نداشتم و با کمک مادرم، خواندن کلام خدا رو یاد میگرفتم.
ترم بعد، به کلاس تجوید رفتیم و اون رو هم به پایان رسوندیم. تا اینکه روزی استاد عزیزم به مادرم گفت: «ضحا استعداد حفظ داره، بفرستیدش کلاس حفظ.»
شب قبل از اولین جلسه، سورهی ضحی رو حفظ کردم... چهقدر ذوق داشتم!
توی کلاس، از همه کوچکتر بودم و در عین حال، بیشترین محفوظات رو داشتم. روزهای شیرینی بود؛ روزهایی که در سرمای زمستون و گرمای تابستون، من و مادرم همیشه در راه کلاس بودیم.
عید اومد، من حفظ کردم؛ سفر اومد، من حفظ کردم؛ مهمونی اومد، من حفظ کردم؛ کرونا اومد، من حفظ کردم... خلاصه بگم، هرچی پیش اومد، من حفظ کردم.
اما مسیر همیشه هموار نبود. طی اتفاقات بسیار، چندین بار کلاسم عوض شد و چندین بار محفوظاتم رو فراموش کردم؛ اما باز هم از نو شروع کردم و باز هم حفظ کردم.
اهل این مسیر میدونن که حفظ قرآن زیباست، اما پستیوبلندیهای خودش رو داره؛ گاهی شیرین و پر از ذوقه و گاهی سخت و فرساینده. بااینحال، من پیش رفتم، پیش رفتم و پیش رفتم...
تا اینکه به اوایل جزء بیستوسوم رسیدم. انگار دیگه به سرازیری مسیر رسیده بودم؛ سرعتم رو بیشتر کردم و تونستم طی چند ماه، باقی راه رو هم طی کنم.
و حالا... این لحظه رسیده؛ لحظهای که آخرین آیه رو حفظ کردم و سالها تلاش، اشک، خستگی و ذوق، به یک نقطه رسید.
نمیدونم چه بگم... منی که روزی، کلاساولیِ بیسوادی بودم که با کمک مادرم قرآن خوندن رو یاد میگرفت، حالا به لطف خدا، حافظ کل قرآن کریم شدهام.
این راه رو با لطف خدا اومدم، با دعای مادرم، زحمت استاد عزیزم و به برکت محبت اهلبیت و شهدا؛ و اگر امروز اینجام، خودم رو مدیون همهی این لطفها میدونم.
و چه آرزویی قشنگتر از اینکه این قرآن، نه فقط در حافظهام، که تا آخرین لحظه در قلبم زنده بمونه؟ اگر روزی همهچیز رو از یاد ببرم، باز هم حاضرم از صفر شروع کنم و دوباره حافظش بشم؛ چون بعضی عشقها رو نمیشه برای همیشه فراموش کرد...
خدایا، این امانت رو ازم نگیر؛ و اگر روزی لایق بودم، پایان این زندگی رو شهادت قرار بده؛ با قلبی که به عشق تو و کلامت میتپه.
انشاءالله این مسیر آغازِ راه من باشه..
240
کلاساولی بودم که به همراه برادرم، به کلاس روخوانی و روانخوانی قرآن رفتیم؛ روزهایی که هنوز سواد نداشتم و با کمک مادرم، خواندن کلام خدا رو یاد میگرفتم.
ترم بعد، به کلاس تجوید رفتیم و اون رو هم به پایان رسوندیم. تا اینکه روزی استاد عزیزم به مادرم گفت: «ضحا استعداد حفظ داره، بفرستیدش کلاس حفظ.»
شب قبل از اولین جلسه، سورهی ضحی رو حفظ کردم... چهقدر ذوق داشتم!
توی کلاس، از همه کوچکتر بودم و در عین حال، بیشترین محفوظات رو داشتم. روزهای شیرینی بود؛ روزهایی که در سرمای زمستون و گرمای تابستون، من و مادرم همیشه در راه کلاس بودیم.
عید اومد، من حفظ کردم؛ سفر اومد، من حفظ کردم؛ مهمونی اومد، من حفظ کردم؛ کرونا اومد، من حفظ کردم... خلاصه بگم، هرچی پیش اومد، من حفظ کردم.
اما مسیر همیشه هموار نبود. طی اتفاقات بسیار، چندین بار کلاسم عوض شد و چندین بار محفوظاتم رو فراموش کردم؛ اما باز هم از نو شروع کردم و باز هم حفظ کردم.
اهل این مسیر میدونن که حفظ قرآن زیباست، اما پستیوبلندیهای خودش رو داره؛ گاهی شیرین و پر از ذوقه و گاهی سخت و فرساینده. بااینحال، من پیش رفتم، پیش رفتم و پیش رفتم...
تا اینکه به اوایل جزء بیستوسوم رسیدم. انگار دیگه به سرازیری مسیر رسیده بودم؛ سرعتم رو بیشتر کردم و تونستم طی چند ماه، باقی راه رو هم طی کنم.
و حالا... این لحظه رسیده؛ لحظهای که آخرین آیه رو حفظ کردم و سالها تلاش، اشک، خستگی و ذوق، به یک نقطه رسید.
نمیدونم چه بگم... منی که روزی، کلاساولیِ بیسوادی بودم که با کمک مادرم قرآن خوندن رو یاد میگرفت، حالا به لطف خدا، حافظ کل قرآن کریم شدهام.
این راه رو با لطف خدا اومدم، با دعای مادرم، زحمت استاد عزیزم و به برکت محبت اهلبیت و شهدا؛ و اگر امروز اینجام، خودم رو مدیون همهی این لطفها میدونم.
و چه آرزویی قشنگتر از اینکه این قرآن، نه فقط در حافظهام، که تا آخرین لحظه در قلبم زنده بمونه؟ اگر روزی همهچیز رو از یاد ببرم، باز هم حاضرم از صفر شروع کنم و دوباره حافظش بشم؛ چون بعضی عشقها رو نمیشه برای همیشه فراموش کرد...
خدایا، این امانت رو ازم نگیر؛ و اگر روزی لایق بودم، پایان این زندگی رو شهادت قرار بده؛ با قلبی که به عشق تو و کلامت میتپه.
انشاءالله این مسیر آغاز راهِ ما باشد..
240
گره وا کردن از بند کفن در حشر آسان نیست
به تمرین گاهی از کار گرفتاری گره وا کن
حسین زحمتکش
240
گمشده ام...
کجا؟
میان افکارم،
انگار غرقِ در سوالات ذهنم شده ام...
مگر میشود این قدر گمگشته باشم؟
جالب است،
حتی میان گمشده هایم هم گمشده ام.
فکر کنید وقتی در دریا غرق شده اید؛
غرق در دریای دیگری شوید.
چگونه بگویم،
گیج شده ام.
احساس میکنم اهدافم را میدانم اما نمیدانم.
میدانی چه میگویم؟
میدانم نهایتِ من باید خدا باشید و غرق شدن در عشق به خالق..
اما، گاهی نمیدانم مسیرم چیست.
شاید هم میدانم و نمیدانم که میدانم.
اصلا مگر چیزی هم میدانم؟
نمیدانم، شاید هم بدانم و ندانم که میدانم.
امیدوارم روزی مسیرم را طی کنم و به نهایت که نه، به آغازِ خود برسم.
۱۴۰۵/۷/۲۱
240
امشب شب میلاد توست؛
و چه کسی جز تو میداند
پرستاری از زخمهای بیشمار یعنی چه؟
تو که زخمهای حسین را دیدی،
رفتنش را تاب آوردی
و با قلبی که در کربلا جا مانده بود،
تا شام صبر کردی...
امشب جای مدافعانت خالیست؛
آنان که از جانشان گذشتند
تا حرمت بیپناه نماند،
تا پرچم زینب بر زمین نیفتد...
شهیدانی که شاید آخرین آرزویشان
یک سلام به ضریحت بود؛
و حالا نامشان مانده
و حسرت زیارتی که قسمت نمیشود...
بانو، درهای حرمت بسته است
و ما ماندهایم و سلامهایی که نمیرسند،
اشکهایی که به ضریحت نمیرسند
و دلی که هر شب راه را میرود و برمیگردد...
شاید به تنهایی عادت کرده باشی،
از کربلا تا شام،
از داغ حسین تا غربت امروزت...
اما ما هنوز عادت نکردهایم
که میلادت برسد
و نتوانیم کنار ضریحت باشیم...
امشب نه گلی برایت آوردهایم،
نه دستی به ضریحت میرسد؛
فقط دلمان را فرستادهایم
به همان حرمی که تو در آن تنهایی...
و اگر روزی پرسیدند دلتنگی یعنی چه، بگویید:
دلتنگی،
میلاد زینب باشد
و تو حتی نتوانی
به زیارتش بروی...
میلادت مبارک، شاهبانو...
۱۴۰۵/۷/۲۳
240
•[🌹🍃]•
«خــدا خــوبـهـا را بـرد پیـش ِ خــودش
تا ما طعم زندگیِ بی خــوبـهــا را
تجربه کنیم ...♥️»
#شهید_رضا_حاجی_زاده
🌹تنها کانال رسمی تکاور پاسدار
شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده👇🏻
🍃| @shahid_reza_hajizadeh
240
پشتِ در
مدینه بود و شب، آرام و خاموش
ولی در خانهای، یک عالم آتش
صدایِ نالهای از خانه برخاست
دلِ حیدر زِ آن ناله به لرزهست
درِ خانه شکست و خانه لرزید
دلِ زهرا شکست و حیدر لرزید
علی دید آنچه را هرگز نمیخواست
که زهرا پشتِ در، بییار و تنهاست
نگاهِ فاطمه افتاد بر او
نگاهِ آخرِ زهرا به مولا
میانِ چشمهایشان حرف بسیار
میانِ سینههایشان عشقِ بسیار
علی گفت: «ای تمامِ هستیِ من
مبادا بعدِ تو خالی شود من»
زهرا گفت: «علی جان، صبر کن باز
که دیدارِ من و تو میرسد باز»
حسن آن شب کنارِ مادرش بود
حسینِ کوچک او در برش بود
حسن دید آنچه را باید نمیدید
حسین از رفتنِ مادر نپرسید
سحر آمد، ولی خورشید کم داشت
مدینه بعدِ زهرا عطرِ کم داشت
علی ماند و شبِ سنگینِ غربت
علی ماند و غمِ پنهانِ غربت
نه قبری بود تا حیدر نشانش
نه دستی تا بگیرد باز جانش
شبانه پیکرِ زهرا به خاک رفت
دلِ حیدر میانِ سینه آتش گرفت
علی برگشت و خانه بیصدا بود
تمامِ خانه، جایِ فاطمه بود
حسن با داغِ مادر قد کشید و
حسین از کودکی با داغ خو کرد
زمان گذشت و آن داغ از علی ماند
ولی از داغِ زهرا، کربلا ماند
حسین آمد میانِ دشتِ خونین
به یادِ مادرش، تنها و غمگین
لبش خشکید و چشمش سویِ خیمه
دلش پر بود از یادِ همان زن
فاطمیه، قصهی یک عشقِ ناب است
که بعد از مرگ هم زندهست، حساب است
فاطمیه، نامِ زهرا، نامِ حیدر
تمامِ عشقِ یک زن، عشقِ یک مرد
اگر پرسند قبرِ مادر کجاست؟
بگو آنجا که قلبِ مرتضی هست
بگو هر شب علی با گریه میگفت:
«کجایی فاطمه؟ ای جانِ جانم؟»
و بعد از سالها، حیدر هنوز هم
میانِ خانه دنبالِ صدایشست
ولی زهرا نیامد... خانه خاموش
علی ماند و همان یک قبرِ پنهان
و کربلایِ حسین آمد پس از آن
که مادر رفته بود و یار، تنهاست
حسین آن شب به یادِ مادرش بود
که گودال، آخرین منزلگهش بود
اگر پرسند چرا اینقدر سوز است؟
بگو: «این داغ، داغِ فاطمهست...»
اگر پرسند چرا دل خون شده باز؟
بگو: «زهراست... و حیدر... و حسین است...»
مدینه فاطمه را از علی برد،
ولی عشقش هنوز از او جدا نیست؛
علی هر شب صدایش میکند باز...
و زهرا میرود، اما صدا نیست...
۱۴۰۵/۷/۱۶
240
مدینه خواب بود و خانه بیدار
علی با چشمِ خیس و قلبِ بیمار
صدایِ گریهای از خانه میآمد
صدایِ دخترِ پیغمبر آمد،
درِ خانه شکست و آسمان ریخت
دلِ حیدر میانِ کوچهها ریخت
زهرا پشتِ در، با قلبِ خسته
ولی لب بر رضایِ حق نبسته
علی دید آنچه را هرگز نمیخواست
که پیشِ چشمِ او، زهرا چه تنهاست
نگاهش کرد؛ آرام و نجیبانه
نگاهی آخرین، از عمقِ جانانه
میانِ آن دو، حرفی هم نمیماند
ولی یک عشق، دنیا را تکان داد
علی گفت: «ای تمامِ هستیِ من
مبادا بیتو گردد خانهی من»
زهرا گفت: «علی جان، صبر باید
که بعد از من، تو را راهی دگر هست»
حسن آن شب، کنارِ مادرش بود
حسینِ کوچک او، دلبرش بود
حسن دید آنچه را باید نمیدید
حسین از رفتنِ مادر چه میدید؟
سحر آمد؛ ولی خورشید کم داشت
مدینه، عطرِ زهرا را دگر نداشت
علی ماند و شب و یک قبرِ پنهان
علی ماند و دلی لبریزِ هجران
نه قبری بود تا حیدر نشانش
نه دستی تا بگیرد باز جانش
حسن ماند و غمِ مادر به سینه
حسین ماند و غروبِ سرخِ سینه
گذشت آن روزها، اما نگذشتند
زخمهایِ دلِ حیدر نگشتند
رسید آن روزِ سرخِ کربلا هم
حسین آمد میانِ کربلا، تنها
ولی در آخرین لحظه، به لب داشت
همان نامی که از مادر به دل داشت
فاطمیه یعنی عشقِ بیپایان
یعنی زهرا، یعنی حیدر، یعنی جان
یعنی یک خانه با عطرِ پیمبر
یعنی زهرا، کنارِ دستِ حیدر
اگر پرسند: «زهرا کیست؟» بگو: نور
بگو آیینهی پیغمبرِ پاک
اگر پرسند: «مزارش را کجا دید؟»
بگو: جایی که حیدر گریه میکرد
بگو آنجا که حیدر نیمهشبها
کنارِ خاکِ پنهان، میزد آهی
همانجا که علی با اشک میگفت:
«کجایی فاطمه؟ ای جانِ جانم...»
علی هر شب به یادِ یار میگفت:
«کجایی فاطمه، ای یارِ تنها؟»
مدینه فاطمه را از علی برد
ولی نتوانست او را از علی گیرد
که قبرِ فاطمه پنهان، ولی عشقش
هنوز از قلبِ حیدر میتراود
240
من جز تو و عموت، کسی رو ندارم…
خودت میدونی دوریِ کربلا چه به روزِ این دل میاره؛
دلم برای حرمِ پدرتون، برای بینالحرمین، برای یک یا حسین گفتن از نزدیک پر میکشه…
رقیه جان، خودت برام جور کن؛
من از کربلا دورم… و این دل، طاقتِ دوری نداره.
