سَـطـرِخامـوش
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
995
Obunachilar
-424 soatlar
-227 kun
-17330 kun
Postlar arxiv
شب که میریزه روی دیوارِ خیال،
صداشونو میشنوم…
بیآنکه نامی داشته باشن،
بیآنکه سایهای بندازن.
راه میرن میانِ نفسِ باد،
میخندن توی خوابِ پنجره،
و من میدونم—
این سکوتِ سردِ اتاق
خالی نیست…
ارواح،
دلهاییان که هنوز
از زمین دل نبریدن،
میچرخن میانِ ما،
مثل عطری
که هیچوقت نمیمیره…
غروب از لای پنجره میچکد،
رنگها آرام به سایه تبدیل میشوند.
صداها میروند،
و جهان مثل کاغذی خالی روی میز میماند.
میخواهم چیزی بنویسم،
اما شاید بعضی حسها،
فقط برای ننوشتناند.
باد، پرده را کمی کنار میزند،
نور خاکستریِ صبح روی دیوار میلغزد.
هیچ اتفاقی نمیافتد،
اما همین «هیچ» پر از معناست.
انگار جهان یادش رفته شتاب کند،
و من، برای اولین بار، با فراموشیِ او همقدم میشوم.
روزها و شبها مثل کلیشههایی که قبلا تهیه شده باشد میگذرد. بسیار گند، بسیار احمقانه.
صادق هدایت
میدانید، من رویابافم. از زندگیِ واقعی به قدری بیگانه ام که مجبورم اینجور لحظههایِ بینظیر را دوباره در رویا بچشم.
فئودور داستایوفسکی
دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم؛ طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
نامه به آنتوان چخوف - اولگا کنیپر
صدای توی سرم، زمزمهای بیپایان
چهرهها میآیند و میروند، ناپیدا و گمراهکنان
زمان مثل مایعی چسبناک، کش میآید و میرود
و من در میان خاطرهها و توهمها، گم شدهام
چشمانم حقیقت را نمیبینند،
دستهایم چیزی را نمیگیرند
دنیا مثل آینهای ترکخورده است
و من فقط در قطعات شکستهاش زندگی میکنم
در عمق شب، هیچ نوری نیست
صداها خاموشاند و زمان ایستاده
دل من در طوفانی از سایهها غرق است
و هیچ دست گرمی برای رهایی پیدا نمیشود
هر خاطرهای که با خود داشتم، خاک شد
هر امیدی که در دل داشتم، سرد و شکسته
من تنها ماندهام، در این شهر خالی
و حتی سکوت هم دیگر با من همدرد نیست
مرده ها بیشتر از زنده ها گل دریافت میکنند
چون افسوس قوی تر از قدر شناسی است:)
انه فرانک
