ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

سَـطـرِخامـوش

سَـطـرِخامـوش

الذهاب إلى القناة على Telegram

کلمات، بقایای یک روحِ بی‌قرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
995
المشتركون
-424 ساعات
-227 أيام
-17330 أيام
أرشيف المشاركات
Mohsen Chavoshi - Kojaei (320) (1).mp36.91 MB

photo content

photo content

مهم نیست کسی را از خودت متنفر کنی، اما هیچ گاه کسی را از خودش متنفر نکن. مارک منسن💫

شب که می‌ریزه روی دیوارِ خیال، صداشونو می‌شنوم… بی‌آن‌که نامی داشته باشن، بی‌آن‌که سایه‌ای بندازن. راه می‌رن میانِ نفسِ باد، می‌خندن توی خوابِ پنجره، و من می‌دونم— این سکوتِ سردِ اتاق خالی نیست… ارواح، دل‌هایی‌ان که هنوز از زمین دل نبریدن، می‌چرخن میانِ ما، مثل عطری که هیچ‌وقت نمی‌میره…

غروب از لای پنجره می‌چکد، رنگ‌ها آرام به سایه تبدیل می‌شوند. صداها می‌روند، و جهان مثل کاغذی خالی روی میز می‌ماند. می‌خواهم چ
غروب از لای پنجره می‌چکد، رنگ‌ها آرام به سایه تبدیل می‌شوند. صداها می‌روند، و جهان مثل کاغذی خالی روی میز می‌ماند. می‌خواهم چیزی بنویسم، اما شاید بعضی حس‌ها، فقط برای ننوشتن‌اند.

باد، پرده را کمی کنار می‌زند، نور خاکستریِ صبح روی دیوار می‌لغزد. هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما همین «هیچ» پر از معناست. انگار جهان یادش رفته شتاب کند، و من، برای اولین بار، با فراموشیِ او هم‌قدم می‌شوم.

روزها و شب‌ها مثل کلیشه‌هایی که قبلا تهیه شده باشد می‌گذرد. بسیار گند، بسیار احمقانه. صادق هدایت

می‌دانید، من رویابافم. از زندگیِ واقعی به قدری بیگانه‌ ام که مجبورم این‌جور لحظه‌هایِ بی‌نظیر را دوباره در رویا بچشم. ‏فئودور
می‌دانید، من رویابافم. از زندگیِ واقعی به قدری بیگانه‌ ام که مجبورم این‌جور لحظه‌هایِ بی‌نظیر را دوباره در رویا بچشم. ‏فئودور داستایوفسکی

دلم‌ می‌خواهد همه‌چیز را بگذارم و بروم؛ طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد. نامه به آنتوان چخوف - اولگا کنیپر

:)))
:)))

صدای توی سرم، زمزمه‌ای بی‌پایان چهره‌ها می‌آیند و می‌روند، ناپیدا و گمراه‌کنان زمان مثل مایعی چسبناک، کش می‌آید و می‌رود و من
صدای توی سرم، زمزمه‌ای بی‌پایان چهره‌ها می‌آیند و می‌روند، ناپیدا و گمراه‌کنان زمان مثل مایعی چسبناک، کش می‌آید و می‌رود و من در میان خاطره‌ها و توهم‌ها، گم شده‌ام چشمانم حقیقت را نمی‌بینند، دست‌هایم چیزی را نمی‌گیرند دنیا مثل آینه‌ای ترک‌خورده است و من فقط در قطعات شکسته‌اش زندگی می‌کنم

در عمق شب، هیچ نوری نیست صداها خاموش‌اند و زمان ایستاده دل من در طوفانی از سایه‌ها غرق است و هیچ دست گرمی برای رهایی پیدا نمی‌شود هر خاطره‌ای که با خود داشتم، خاک شد هر امیدی که در دل داشتم، سرد و شکسته من تنها مانده‌ام، در این شهر خالی و حتی سکوت هم دیگر با من همدرد نیست

4_5852607069307280627.mp33.97 MB

مرده ها بیشتر از زنده ها گل دریافت میکنند چون افسوس قوی تر از قدر شناسی است:) انه فرانک

photo content

گاهی ضعیف و رنگ پریده گاهی قوی و پرنور ماه معنای انسان بودن را میفهمد... طاهره مافی

🫠✨️
🫠✨️

و عشق تنها عشق تو را به گرمیِ یک سیب می‌کند مانوس احمد شاملو

شب آرام است ماه، لبخند به رود می‌زند و دل من می‌داند هنوز امید یعنی شکفتنِ فردا.