uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سَـطـرِخامـوش

سَـطـرِخامـوش

Kanalga Telegram’da o‘tish

کلمات، بقایای یک روحِ بی‌قرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
995
Obunachilar
-424 soatlar
-227 kun
-17330 kun
Postlar arxiv
4_5886721655236991495.mp310.39 MB

4_5911242194760506482.mp33.71 MB

آسمان، پرده‌ای بی‌پایان است که هر روز با رنگی تازه امضا می‌شود. گاهی آبیِ آرامِ دریاست، گاهی تندیسِ تیره‌ی طوفان. ابرها، رهگذران خاموش‌اند، که قصه‌های دور را به دوش می‌کشند. و ستاره‌ها… چراغ‌های کوچکی‌اند برای دل‌هایی که در تاریکی هنوز راه را می‌جویند. آسمان، شبیه دلی‌ست که هر چه درونش بگذاری، باز هم جا برای رؤیا دارد. 🫠✨️

Moein - Hamdam 128.mp33.49 MB

جهنم خالی است و همه شیاطین اینجا هستند:)
جهنم خالی است و همه شیاطین اینجا هستند:)

با تو حتی سکوت، شعر می‌شود:))
با تو حتی سکوت، شعر می‌شود:))

فروغ فرخزاد، شاعر نوگرای ایران، در ۱۳۴۵ (۱۹۶۷) درگذشت. او تنها ۳۲ سال داشت. فوت او در یک حادثه‌ی رانندگی رخ داد؛ اتومبیلش در
فروغ فرخزاد، شاعر نوگرای ایران، در ۱۳۴۵ (۱۹۶۷) درگذشت. او تنها ۳۲ سال داشت. فوت او در یک حادثه‌ی رانندگی رخ داد؛ اتومبیلش در تهران با یک کامیون تصادف کرد و فروغ در صحنه جان باخت. مرگ او ناگهانی و غم‌انگیز بود، اما آثارش هنوز زندگی می‌کنند و الهام‌بخش بسیاری از شاعران و خوانندگان است.

می‌روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانهٔ خویش به خدا می‌برم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش در کتاب《اسیر》نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد شعری به عنوان 《وداع》وجود دارد که شاعر در ان از خستگی و دلتنگی میگوید. این اشعار نشان‌دهنده‌ی دردی عمیق و احساس خستگی روحی است که فروغ در آن زمان تجربه می‌کرد:)

بی تو به سر نمی‌شود، بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود هر شب شوم به کوی تو، گریان و نالان ای صنم یار دگر نمی‌خواهم، دلبر دگر نمی‌شود — مولانا

11 Gole Parpar.mp310.27 MB

تو نه در خواب، نه در خیال، که در رگ‌های زمان جاری‌ای، و من، در هر نفس، با تو ذوب می‌شوم، مثل ماهی که نورِ ماه را در دل آب نگه می‌دارد.

تو همان نسیمی، که حتی خواب شبانه‌ام را می‌رقصاند.
تو همان نسیمی، که حتی خواب شبانه‌ام را می‌رقصاند.

در آینه جز سایه‌ای پاره‌پاره نمی‌بینم، ذراتی که با هر بازدم به یادِ خود پژمرده‌تر می‌شوند. عشق، نقشی بود روی دیوارِ نم‌خورده‌ی شهر، باران آن را بارها شست ولی هنوز عطرِ شکافته‌ای از سنگ به جا مانده است. مرگ، آخرین سراینده‌ی ما، با قلمی از سیاهیِ مطلق روی دیوارهای سوخته می‌نویسد: «ای عشق، تو هم خم شدی.» آن‌گاه چراغ‌ها مبهوت می‌شوند و درمی‌یابند روشنایی‌شان جز خیالِ کرختِ یک بشر نبود. ما در اتاقی می‌مانیم که صدای گام‌های زمان روی کاشی‌های شکسته طنین می‌اندازد، و من فقط می‌نویسم تا شاید واژه‌هایم برای ثانیه‌ای کوتاه هستیِ تو را به یاد آورند. 🫠🫂

بعضی چیزها را فقط می‌توان در سکوت خواند… خوش آمدید به «سطر خاموش»🫠✨️