«سَحاٰبه»
Kanalga Telegram’da o‘tish
آدمیزاد؛ برخواسته از واژه غم.. ما زیرِ سایهی سَحاب، عمامهی علیابنابیطالبیم«علیهالسلام».. کپی نقض اصالت آدمیزاده! آنچه مینویسم : @mohararolhanan
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
576
Obunachilar
-224 soatlar
-187 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
576
فردا؟! من فردا نیستم عزیزمن. اینجا زمین است. محل هبوط آدم. فردا من احتمالا یک میلگرد آهنی در شکم دارم و موهایم را آن سوی اوار پیدا میکنند. فردا ممکن است زیر دست و پای اغتشاشگرها بمانم و هيچوقت به خانه نرسم. فردا احتمال دارد زلزله مرا ببلعد یا سیل غرقم کند. فردا اگر از تورم و اقتصاد و نرسیدن خودکشی نکرده باشم یحتمل در تصادف های جادهای جان باختم. فردا ممکن است در مسیر دانشگاه یا خانه با موشک های هایپر سونیک برخورد کنم و از من تنها خاطرهای باقی بماند...فردا؟! ما در روزگاری زندگي میکنیم که یک عمر به فردا فکر کردیم درحالیکه همیشه در حال میمیریم، در لحظه، در آنی. کدام فردا؟ کدام بعدا؟ همین امروز بگو دوستت دارم. همین امروز گلت را بخر، برای آرزویت تلاش کن، مادرت را بغل بگیر، پدرت را ببوس، ما بعدا نیستیم، اینجا زمین است...ایستگاهی موقتی. یادت باشد همیشه زود دیر میشود....پس همین امروز عزیزمن. راستی خدای دیروز، خدای امروز...وخدای فردا هم هست!
576
رزهای بهشت سرختر است، شبیه دل مهدیه. شمع های زمین هم قدر و اندازهی بارقه های بهشت نیستند، فروزان و درخشان. امشب جمعتان جمع است. رهبری، حاجقاسم و لبخندش، رئیسی و لاریجانی، هادی و رمضانی. احتمالا جای ارزو، امامحسین دعایتان میکند. احتمالا کیکی بزرگ دارید به قدر شهدای تمام زمانهها. چاقو هم که نمیخواهد، چیزهای برنده برای این دنیاست فقط. احتمالا آنجا روی سرتان نقل های براق بهشتی میریزند، پیراهن ابریشمی به تن میکنید و دور هم، کنار هم، نشسته بر بال ملائک جشن میگیرید. احتمالا شهید طغیانی شانه به شانهتان می ایستد و میگوید : بگو سیب...و ملائک ثبت میکنند. و حالا یک قاب بزرگ از شما هست روی دیوار های بهشت...یک قاب بزرگ با جای خالی مهدیه...
-همیشه بابت نوشتن چنین غمهایی شرمندهام...شرمنده عزیزمن...
576
شب از نیمه گذشته است. باد از میان نخلها میگذرد و بیصدا دنیا و آخرت مردم را همراه ابرها میبرد. صدا از کسی در نمیآید حتی جیرجیرک های شبخوان مدینه. مرد شتابزده مشتش را به در خانه میکوبد. عجله دارد، باید زودتر برسد به بازار خلافت. صاحبخانه جا میخورد. فیتیلهی سراج را پایین میکشد و درب میگشاید. آهسته لب میزند :خدایا توبه...این وقت شب شما را چه شده؟! شبیه مزدوران شدهاید. عمر آرنجش را به ستون در تکیه میدهد و نگاهش میکند : «بیخبری ابوعبیده؛ در سقیفه رخت خلافت میفروشند..» ابوعبیده به ریشش دست میکشد، چینی به ابرو میاندازد و میپرسد : « خلافت؟! چه کسی سوارِ مرکب پیامبر شده؟» عمر به شانهی ابوعبیده میزند :«عجله کن مرد تا مرکب به سوی انصار نتاخته.» مرد میرود، عباپوش برمیگردد، و به سوی مقصود ابلیس پا تند میکنند. غم از سقف منزل پیامبر میبارد و اشک وضوی اهلبیتش است. شیطان تنها درب این خانه را نمیکوبد و از خم این کوچه نمیگذرد اما سراغ تمام شهر رفته است. سقیفه چراغش فروزان است و اهلش خندان. شور و شوقی برپاست. چشمها وقزده از رسیدن به قدرت، براق است. همان ساعتی که مرتضی رخت عزا بر تن، استین بالازده و پیامبر را غسل میدهد، آنجا مهاجر و انصار با شیطان میخندند. از مسجد صدای تکیبر بلند میشود، همان مسجدی که در و دیوارش با بوی پیامبر عجین است و محراب نمازهایش بوده، همان مسجدی که بارها در آن گفته «إِنَّ عَلِيًّا بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». دنیا و آخرت مردم با هیزم مزدوران میسوزد و هیچکس فریاد نمیزند ایهاالناس این توشهی من است که آتش میزنید. علی صورت بر صورت پیامبر گذاشته و میگرید...و این آغاز گریههای اوست...
برای یکم ربیع و شروع غمهایی نامتناهی.
576
تا حالا یکی و ندیده دوست داشتید؟! بدون دیدن...بدون لمس کردن؟ من مهدیه رو دقیقا همینطوری دوست دارم...دقیقا همینطوری. اونروز به شهید همین و گفتم که همسرتون برای من عزیزاند، بیش از خودتون. دلیلش هم...دوست داشتن دلیلی نداره بچهها.
576
بله عالیه که عزیز چیپس و یه کوچولو باز
کرده که مشتم توش نره...واقعا عالیه.
عزیز عاشق چیپس بچهها...چیپس سرکهای.
576
امامحسن چهل روز بیمار بودند نه مدوام در بستر اما ضعف داشتند چراکه پیش از جعده هم چندین بار به ایشون زهر داده بودند. و بار آخر زهر به جگر امام رسید...و ایشون گرسنه و تشنه، به شهادت رسیدند.
