ch
Feedback
«سَحاٰبه»

«سَحاٰبه»

前往频道在 Telegram

آدمیزاد؛ برخواسته از واژه غم.. ما زیرِ سایه‌ی سَحاب، عمامه‌ی علی‌ابن‌ابیطالبیم«علیه‌السلام».. کپی نقض اصالت آدمیزاده! آنچه می‌نویسم : @mohararolhanan

显示更多
未指定国家未指定类别
577
订阅者
-224 小时
-137
-1330
帖子存档
رز‌های بهشت سرخ‌تر است، شبیه دل مهدیه. شمع های زمین هم قدر و اندازه‌ی بارقه های بهشت نیستند، فروزان و درخشان. امشب جمعتان جمع است. رهبری، حاج‌قاسم و لبخندش، رئیسی و لاریجانی، هادی و رمضانی. احتمالا جای ارزو، امام‌‌حسین دعایتان می‌کند. احتمالا کیکی بزرگ دارید به قدر شهدای تمام زمانه‌ها. چاقو هم که نمی‌خواهد، چیزهای برنده برای این دنیاست فقط. احتمالا آنجا روی سرتان نقل های براق بهشتی می‌ریزند، پیراهن ابریشمی به تن می‌کنید و دور هم، کنار هم، نشسته بر بال ملائک جشن می‌گیرید. احتمالا شهید‌ طغیانی شانه به شانه‌تان می ایستد و می‌گوید : بگو سیب...و ملائک ثبت می‌کنند. و حالا یک قاب بزرگ از شما هست روی دیوار های بهشت...یک قاب بزرگ با جای خالی مهدیه...
-همیشه بابت نوشتن چنین غم‌هایی شرمنده‌ام...شرمنده عزیزمن...

چه دست های بزرگی داری شب گلویم از دست تو درد می‌گیرد..

بگو آیا شب تو را هم کشت؟
https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a

شب از نیمه گذشته است. باد از میان‌ نخل‌ها می‌گذرد و بیصدا دنیا و آخرت مردم را همراه ابرها می‌برد. صدا از کسی در نمی‌آید حتی جیرجیرک های شب‌خوان مدینه. مرد شتاب‌زده مشتش را به در خانه‌ می‌کوبد. عجله دارد، باید زودتر برسد به بازار خلافت. صاحبخانه جا می‌خورد. فیتیله‌ی سراج را پایین می‌کشد و درب می‌گشاید. آهسته لب می‌زند :خدایا توبه...این وقت شب شما را چه شده؟! شبیه مزدوران شده‌اید. عمر آرنجش را به ستون در تکیه می‌دهد و نگاهش می‌کند : «بی‌خبری ابوعبیده؛ در سقیفه رخت خلافت می‌فروشند..» ابوعبیده به ریشش دست می‌کشد، چینی به ابرو می‌اندازد و می‌پرسد : « خلافت؟! چه کسی سوارِ مرکب پیامبر شده؟» عمر به شانه‌ی ابوعبیده می‌زند :«عجله کن مرد تا مرکب به سوی انصار نتاخته.» مرد می‌رود، عباپوش برمیگردد، و به سوی مقصود ابلیس پا تند می‌کنند. غم از سقف منزل پیامبر می‌بارد و اشک وضوی اهلبیتش است. شیطان تنها درب این خانه را نمی‌کوبد و از خم این کوچه نمی‌گذرد اما سراغ تمام شهر رفته است. سقیفه چراغش فروزان‌ است و اهلش خندان. شور و شوقی برپاست. چشم‌ها وق‌زده از رسیدن به قدرت، براق است. همان ساعتی که مرتضی رخت عزا بر تن، استین بالازده و پیامبر را غسل می‌دهد، آنجا مهاجر و انصار با شیطان می‌خندند. از مسجد صدای تکیبر بلند می‌شود، همان مسجدی که در و دیوارش با بوی پیامبر عجین است و محراب نمازهایش بوده، همان مسجدی که بارها در آن گفته «إِنَّ عَلِيًّا بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى». دنیا و آخرت مردم با هیزم مزدوران می‌سوزد و هیچکس فریاد نمی‌زند ایها‌الناس این توشه‌ی من است که آتش می‌زنید. علی صورت بر صورت پیامبر گذاشته و می‌گرید...و این آغاز گریه‌های اوست...
برای یکم ربیع و شروع غم‌هایی نامتناهی.

‌ بله که خواننده‌‌اش هستیم. مشتاق و منتظریم که بفرستی...(:

متنی نسبتا بلند دارم...برای این ایام. خوانندش هستید؟!

اگر عشق، نجف باشد من کاشیِ شکسته‌ی خانه‌ای خرابم که حسرت دیوارِ حرم را می‌خورد.

اگر عشق، هجران باشد من تنها زلیخای این شهرم که جوانی‌‌اش را برای دیدنت قمار می‌کند.

ولی اقای امام‌حسین والله ما از شما و کتبیه‌ها و حرمت سیر نشدیم...

همه به دست عزرائیل نمی‌میرند گاهی ملک‌الموت، غم است...

به قول آیناز خفاشا باید بیان پیشم دوره ببینند:)
به قول آیناز خفاشا باید بیان پیشم دوره ببینند:)

لطفا به امام‌رضا بگید... اقای کبوترهای حرم به ما ادم بیخودی‌ها هم یه نگاهی کن...

احساسات منو فوروارد کردید...فکر کنم خیلی بلند اعلام کردم=))

تا حالا یکی و ندیده دوست داشتید؟! بدون دیدن...بدون لمس کردن؟ من مهدیه رو دقیقا همینطوری دوست دارم...دقیقا همینطوری. اونروز به شهید همین و گفتم که همسرتون برای من عزیز‌اند، بیش از خودتون. دلیلش هم...دوست داشتن دلیلی نداره بچه‌ها.

بله عالیه که عزیز چیپس و یه کوچولو باز کرده که مشتم توش نره...واقعا عالیه. عزیز عاشق چیپس بچه‌ها...چیپس سرکه‌ای.

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت...

امام‌حسن چهل روز بیمار بودند نه مدوام در بستر اما ضعف داشتند چراکه پیش از جعده هم چندین بار به ایشون زهر داده بودند. و بار آخر زهر به جگر امام رسید...و ایشون گرسنه و تشنه، به شهادت رسیدند.

از غربت امام‌حسن همینقدر بگم که هر قدر گشتم، نگاه کردم نه روایت خوبی، نه داستانی و نه رمانی که برای ایشون نوشته شده باشه، پیدا نکردم. میون کتاب های حیدر، افتاب در حجاب، کشتی پهلو شکسته حسین از زبان حسین، ماه به روایت آه، در دیار حبیب...جای کتاب امام‌حسن خالیه...شهیدِ زخمِ‌زبان‌ها...