uk
Feedback
«سَحاٰبه»

«سَحاٰبه»

Відкрити в Telegram

آدمیزاد؛ برخواسته از واژه غم.. ما زیرِ سایه‌ی سَحاب، عمامه‌ی علی‌ابن‌ابیطالبیم«علیه‌السلام».. کپی نقض اصالت آدمیزاده! آنچه می‌نویسم : @mohararolhanan

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
579
Підписники
-124 години
-117 днів
-1130 день
Архів дописів
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت...

امام‌حسن چهل روز بیمار بودند نه مدوام در بستر اما ضعف داشتند چراکه پیش از جعده هم چندین بار به ایشون زهر داده بودند. و بار آخر زهر به جگر امام رسید...و ایشون گرسنه و تشنه، به شهادت رسیدند.

از غربت امام‌حسن همینقدر بگم که هر قدر گشتم، نگاه کردم نه روایت خوبی، نه داستانی و نه رمانی که برای ایشون نوشته شده باشه، پیدا نکردم. میون کتاب های حیدر، افتاب در حجاب، کشتی پهلو شکسته حسین از زبان حسین، ماه به روایت آه، در دیار حبیب...جای کتاب امام‌حسن خالیه...شهیدِ زخمِ‌زبان‌ها...

پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاس
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، و بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت می‌کند. به پلکهایش دست می‌کشد، زینب را بغل می‌کند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أبا عبدالله» می‌گوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
-دو پرده‌ی قبل و گذاشتم کانال نوشته‌ها، محرر؛

مهمان صحن تواند، مزارها...

بغضم که نمی‌ترکد، گریه‌ام که نمیشود، اشکم که نمی‌بارد...

گلهایت را یادت هست؟! همان هایی که با چشمانی براق و لبخندی گوشه‌ی لبت به دستم دادی. همان هایی که بسیار مراقب بودم بادی، نسیمی گلبرگی تنشان را زخمی نکند. چروک شده‌اند، پژمرده. گل همیشه پژمرده می‌شود اما افسرده نه...گل‌هایم پس از رفتنت شکسته‌اند، افسرده‌اند. لبشان نمی‌خندد. دلتنگ می‌شوند و آهسته گوشه‌ی اتاق میمیرند. شبیه گل‌ها شده‌ام اما صبورتر. به ریسمان غم آویزان، به دلتنگی پریشان. پژمرده‌ام و چشمانت را ندارم که طلوعشان زنده‌ام کند...پس ترک می‌خورم، و رنجور برای سفرِ تو و گل‌ها و صبرم که تمام نمی‌شود اشک میریزم.
-تصاویر مرا به غم نشاند...و غم مرا کلمه کرد.

گریه‌ی بغض های نترکیده...گریه‌ی بلند.

میدونید دوست داشتم عراق بودیم، تو یکی از موکب‌ها، چای می‌خورديم و حرف میزدیم ولیکن چاره نیست...ما دوریم و فاصله یقه‌ی ما را رها نمیکند پس چای بریزید...تا حسرت به دل حرف بزنیم...
https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a

حقیقت این است که ما به هر کس و ناکسی متوسل می‌شویم و برای هرکاری به همه توکل می‌کنيم الا خدا. انگار اطمینان ما از چشمانمان نشأت میگیرد. انگار تا نبینیم، لمس نکنیم نمی‌توانیم اعتماد کنیم و از همین جا پای اعتمادمان لنگ می‌زند. خدا در آیه‌ی سوم سوره‌ی بقره وقتی از اوصاف پرهیزکاران و مؤمنین سخن می‌گوید، می فرماید :«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ...». کسانی که به غیب ایمان آورده‌اند...نمی‌گوید اول نماز، روزه، ولایت یا اخرت بلکه غیب را نخستین مرحله ایمان آوردن می‌داند. چراکه خدا از دید ما پنهان است و آدمیزاد با چشم سر قادر به دیدنش نیست. فلذا تا هنگامیکه به غیب باور نداریم...به خدا هم ایمان نداریم و توکلمان هم توکل نمی‌شود.

آخر همه چی خوب میشه، اگر به خدا بسپاری!

امشب خواندم"علی‌‌علیه‌السلام میانه‌اش با آنها که کسی را ندارند، خوب است..." آنها که کسی را ندارند، چه شکلی‌اند؟! روی قلبشان یک زخم عمیق یا سوراخی بزرگ دارند که پر نمی‌شود یا قامت خمیده و منکسر، پیش از خواب صورتشان را میان متکا پنهان می‌کنند تا بغضی که از گلویشان فرار کرده صدا نکند، و کسی نفهمد دنیا تا خرخره‌شان بالا امده. آنها که کسی را ندارند چطورند؟! می‌خواهم شبیه‌شان باشم‌. راستش من برای گریه‌هایم شانه ندارم سرم را پایین می‌اندازم و شبیه طفلی که مادرش او را رانده گوشه‌ای کز می‌کنم و چانه می‌لرزانم. اکثر شب‌ها هم مثل امشب خوابم نمی‌برد. هیولایی، از آنها که فردوسی در شاهنامه گفته می‌آید، روی سینه‌ام می‌افتد و استخوان دنده‌ام را فشار می‌دهد تا قلبم بترکد. می‌ترسم....می‌روم زیر لحاف پنهان می‌شوم و شبیه عزیز زیرلب صلوات میفرستم تا خوابم ببرد. عزیز می‌گفت «گوسفند شمردن برای اجنبی‌هاست، تو برای مولایت صلوات بفرست خوابت می‌بره ننه!» همیشه پیش از بستن چشمانش هم دستش را زیر لپ گوشتالودش می‌گذاشت و زمزمه میکرد : «سر میگذارم بر زمین، ای‌زمین نازنین، کس نیاید بر سرم جز امیرالمؤمنین!»‌. عزیز از آنهایی‌ست که کسی را ندارند؟! پیش عزیز آمده‌ای؟ زانو به زانوی پاهای کرخت و خسته‌اش نشسته‌ای؟! کاش من به عزیز رفته باشم. بی‌کس باشم. بعد تو دلت برای من و روح پژمرده‌ام بسوزد بیایی کنارم بنشینی، و من از رد چنگ هایی بگویم که قلب رخیده و نَزارم را دریدند و تو در آغوشم بگیری، از چشم جهان پنهانم کنی و قصه‌ی امید بخوانی. آجان آخرین صلواتم را فرستادم. دارد خوابم می‌برد‌. کاش من به عزیز رفته باشم...
واگویه‌‌‌ای شبانه از منِ ناچیز به پدرم ابوتراب علیِ مرتضی«ع»؛

photo content

هر چه داریم از غبار نعلین مولاست؛

به انتظار اذان عدالت...موذن اذان بگو؛

ما را بکشید... مستجاب کنید دعای قنوتمان را.

کاش واقعا هوش مصنوعی بود...کاش..

یکی پیام داد که هوش مصنوعیه. حتی این جنایت و هوش مصنوعی هم نمیتونه بسازه. گشتم که به چند پست استناد نکرده باشم، کانال منبع رو پیدا کردم و دیدم‌نه تنها ایشون...افراد دیگه‌ای هم بودند که به دلیل بسیجی بودن کتک خوردند...برای چقدر؟ ۲۰۰۰ دلار...

یکی از فیلم های شهید رجب‌زاده رو نگاه کردم به قدری این جنایت وحشتناک و دور از آدمیته، که چند ساعت با خستگی‌ای که از دیشب به تنمه، چشم روی هم نمیتونم بزارم، انگار پشت پلکام مونده و مدام میبینمش.

این فیلم‌ها...اینها درمورد حمیدرضا رجب‌زاده که واقعیت نداره؟ هوم؟ یه آدم نمیتونه تا این حد پست و قسی‌القلب بشه، مگه نه؟ اینها کی‌اند....اینها...اینها چی‌اند...نطفه‌‌ی اینها نطفه‌ی آدم نیست. مگه آدم با آدم چنین میکنه؟ من الهی برای مادرت بمیرم...برای خواهرت...برای جوونیت، الهی بمیرم.