قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
320
Obunachilar
+1024 soatlar
+97 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
میگویند در دورترین نقطهی جهان، جایی پنهان میان ابرها و جنگلهای کهن، سرزمینی وجود دارد که هیچ قطبنمایی راهش را نشان نمیدهد.
نام آنجا Love Zone است.
آنجا، جایی است که عشق شکل میگیرد.
درختانی در آن میرویند که برگهایشان از خاطرات ساخته شدهاند، رودخانههایش از امید میگذرند و گلهایش تنها زمانی شکوفه میدهند که کسی از ته دل، آرزوی خوشبختیِ دیگری را بکند.
در کتابی که بوی امیدو گلهای یاس همیشه مهمان صفحاتش بود، زندگی در ساده ترین حالت به زیباترین شکل روایت شده بود.
این کتاب نامی داشت که به اندازهی خنکایِ شبنم روی گلبرگهای یاسِ سپید دلنشین بود؛ زندگی به روایت ژاله.
ژاله، در این صفحات، نه از روزهای بزرگ و پرهیاهو، که از رقصِ نور روی دیوارِ کاهگلی، از صدایِ دمکردنِ چای، و از لبخندهایی که بیدلیل بر لب مینشستند، قصه میساخت.
او بلد بود چگونه اندوه را با کمی گلاب و نباتِ کلماتش، به آرامشی ماندگار تبدیل کند.
این قصه، داستان سیاهچالهای را روایت میکند. او در وصف سیاهچاله اینگونه میگوید:
همه گمان میکنند سیاهچالهها فقط میبلعند؛ ستارهها، نورها، کهکشانها و هرآنچه در مسیرشان قرار بگیرد.
اما هیچکس از رازهایی که در سکوتِ بیپایانشان نگه میدارند، چیزی نمیداند. هیچکس نمیپرسد پس از آنکه نور ناپدید شد، چه بر سر خاطراتش آمد. شاید هیچ نوری واقعاً از میان نرفته باشد؛ شاید همهی آنها، جایی در دل تاریکترین نقطهی جهان، آرام گرفته باشند.
زیرا سیاهچالهها، بیش از آنکه پایان باشند، صندوقچههایی هستند برای چیزهایی که جهان دیگر توان نگهداشتنشان را نداشت.»
افسانهای قدیمی میگفت در بلندترین نقطهی کوهی فراموششده، جایی که ابرها فاصلهای با آن نداشتند، درختی روییده بود که سالهای دراز، هیچ شکوفهای بر شاخههایش ننشسته بود.
اما روزی از روزها، دخترکی پا به آنجا گذاشت؛ اشکهایش را مهمان آن درخت کرد و سفرهی دلش را برایش گشود.
صبح روز بعد، صدها شکوفه بر شاخههای درخت جوانه زده بود.
مردم میگفتند؛ درخت منتظر بهار نبود؛ منتظر دلی بود که جرئت کند حقیقتش را بگوید.
و از آن روز، آن درخت را Éclosion نامیدند.
در سرزمینی که روی هیچ نقشهای نبود، درست زیر درخت پیری، کلبه چوبی وجود داشت که به روی تابلواش نوشته شده بود؛ به کآژِه خوش آمدید.
حتی از فرسنگها فاصله میتوانستی بوی چوب سوخته و عطر گیاهان ناشناختهای را که از دودکش آن بیرون میآمد، احساس کنی.
هیچکس نمیدانست چه کسی آن را ساخته است.
مردم سرزمینهای اطراف، داستانهای زیادی دربارهی کاژه تعریف میکردند. بعضیها میگفتند این کلبه تنها زمانی ظاهر میشود که کسی به کمک نیاز داشته باشد.
داشتم به این فکر میکردم اگر "میراث سایهها"رو با این استمرار مینوشتم الان احتمالا تا پارت 8 نوشته بودم:))
روزی روزگاری، شاید آنجا که رؤیاها عبور میکردند، ملکهای در آسمان ها زندگی میکرد.
هیچکس نمیدانست آن سوی آسمانی که هرشب بالای سرشان میدرخشید، دنیایی دیگر وجود داشت.
دنیایی که ملکه آسمان آن را درست کرده بود، جایی که ستارهها فقط نقطههایی نورانی نبودند؛ آنها شهرهایی کوچک بودند که در دل تاریکی میرقصیدند.
و رودخانههایی از نور میانشان جریان داشت و هر ستاره، داستان کسی را در قلب خود نگه میداشت.
ملکه آنجا را دنیایِ پرسِتاره مَن صدا میزد.
در انتهای راهروی عمارتی قدیمی، دری به رنگ سرخ وجود داشت.
سالها بود که هیچکس از آن عبور نکرده بود، دری که هرگز قفل نمیشد اما هیچکس جرعت باز کردنش را نداشت.
میگفتند پشت آن در، اتاقی قرار دارد که تصویر آدمها را ثبت نمیکند...
بلکه خاطرههایی را که زمان از ذهنشان ربوده بود، دوباره ظاهر میکند.
مردم عمارت به آن The Red Room میگفتند.
در دورترین نقطهی جهان، آسیابی وجود داشت که نه با آب، بلکه با باد میچرخید.
هر بادی که از کنار آدمها میگذشت، چیزی را با خود میبرد؛ گاهی لبخندی فراموششده، گاهی آرزویی ناتمام، و گاهی آخرین خاطرهی کسی که دیگر هرگز بازنمیگشت.
نگهبان آسیاب، همه را در شیشههایی کوچک نگه میداشت تا هیچچیز برای همیشه گم نشود.
او، روی هر شیشه تنها یک چیز
مینوشت؛ Vom Winde verweht.
میان هزاران افسانه، یکی از همه عجیبتر بود.
افسانهای که میگفت خورشید، هر صبح، از پشت کوهها طلوع نمیکند.
پیش از آنکه نخستین پرتوهایش آسمان را روشن کنند، به خانهای دورافتاده در دل جنگلی خاموش بازمیگردد؛ خانهای که دیوارهایش از نور و پنجرههایش از سپیده ساخته شدهاند.
قدیمیها آن خانه را House of the Rising Sun مینامیدند و باور داشتند تا زمانی که چراغش روشن باشد، تاریکی هرگز برای همیشه بر جهان پیروز نخواهد شد.
در دورترین نقطهی شب، جایی وجود داشت که هیچکس در بیداری راهش را پیدا نمیکرد.
کتابخانهای که قفسههایش نه از کتاب، بلکه از رؤیاها پر شده بود.
هر رؤیایی که فراموش میشد، هر خاطرهای که ارزش ماندن داشت، آرام آرام راهش را به آنجا پیدا میکرد.
نگهبانان آن کتابخانه را Oneiroi مینامیدند؛ زیرا باور داشتند بعضی چیزها، حتی اگر از ذهن آدمها پاک شوند، باز هم ارزش نگهداشتن دارند.
این داستان، سالها پیش را روایت میکند.
زمانی که او در بلندترین برج ساعت شهر زندگی میکرد؛ هر روز عقربهها را تنظیم میکرد و میان چرخدندههای عظیم ساعت، روغن میریخت.
اما در میان تمام روزهای سال، تنها یک روز با بقیه فرق داشت.
روزی که آرزوهایی که آدمها از ترس رهایشان کرده بودند، دوباره در دلشان جوانه میزد.
حتی صدای زنگ ساعت هم در آن روز، رنگ دیگری داشت.
مردم شهر آن روز را بِه وَقتِ چهارمُرداد مینامیدند.
این داستان، سالها پیش را روایت میکند.
زمانی که او، در بلند ترین برج ساعت شهر زندگی میکرد، هر روز عقربه های ساعت را تنظیم میکرد و در میان چرخ دنده هایش روغن میریخت.
اما در میان تمان روزهای سال، یک روز با بقیه فرق داشت.
روزی که تمام آرزوهایی که آدم ها بخاطر ترس، رها کرده بودند در دلشان جوانه میزد.
حتی صدای زنگ ساعت در آن روز متفاوت بود، نام آن روز را بِه وَقت چهارمُرداد گذاشته بودند.
قدیمیها باور داشتند هر انسانی، جایی در دلش دارد که هیچ اندوهی راهش را به آن پیدا نمیکند.
جایی که بوی باران همیشه تازه است، نور خورشید همیشه گرم است، و باد، آرامتر از همیشه میوزد.
آدمها نام آن را حوالیِ هستی گذاشته بودند؛ جایی که روح، برای چند لحظه، خانهی خودش را پیدا میکند.
روزی روزگاری، در جنگلی کهن، سه پری زندگی میکردند.
یکی هر شب ستارهها را میشمرد تا مبادا راهشان را گم کنند؛ دیگری ابرهای پارهپاره را دوباره به هم میدوخت؛ و سومی... پریای بود که رؤیاها را جمع میکرد.
هرگاه کسی رؤیایش را فراموش میکرد، آن رؤیا آرام آرام راهش را به دل جنگل پیدا میکرد و در دستان پری سوم آرام میگرفت. او هیچ رؤیایی را دور نمیریخت؛ همه را در صندوقچهای شیشهای نگه میداشت تا روزی صاحبشان دوباره برای یافتنشان بازگردد.
پریهای دیگر او را با نام Raya Dream صدا میزدند؛ زیرا باور داشتند هیچکس به اندازهی او از رؤیاهای گمشده محافظت نمیکند.
اگر روزی گذرت به Hygge افتاد؛ نگران نباش،
آنجا آدم ها فارغ از دنیای پرهیاهو و صداهای بلند، باهم به نجوای قلب یکدیگر گوش میدهند.
دیگر قرار نیست با عجله حرکت کنی، در آنجا، ساعتها عقربهای ندارند، یا اگر داشته باشند، همهشان با ریتمِ آرامِ یک نفسِ عمیق حرکت میکنند.
آنجا جایی است که نورِ خورشید، از لابه لای پردههای توری، با احترام به داخل میآید تا روی کتابهای بازت بنشیند.
جایی که کلمهها با مهربانی نوشته میشوند و لحظهها با آرامش چیده میشوند.
پس آرام بیا، در را پشت سرت ببند و اجازه بده زمان، برای مدتی، فراموشت کند.
در نیمهشب، زمانی که آخرین ستارهها در آغوش تاریکی پنهان میشدند، چیزی در گوشهای از جهان بیدار میشد.
چیزی که نه یک ستاره بود، نه یک سیاره...
آن، سیاهچالهای بود که نامش را سیاهچاله نیمهشب گذاشته بودند.
برخلاف تمام سیاهچالهها که هرچه به آنها نزدیک میشد، ناپدید میشد، این یکی رازها را نگه میداشت؛ رازهایی از جهانهایی که دیگر وجود نداشتند یا فراموش شده بودند.
جایی که پایان هر داستان، آغاز داستان دیگری بود.
