قصهگویِ ویندریا.
Ir al canal en Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
316
Suscriptores
-524 horas
-77 días
+7430 días
Archivo de publicaciones
بچهها چون تعداد چنل ها بالاست، برای اینکه اینجا خیلی شلوغ نشه جواب هارو تو چنل چالش گذاشتم:)🤝
[هنوز تموم نشدن هااا]
افسانهای روایت میکند در پنهان ترین بخش جنگلی سرسبز کلبهای وجود داشت.
کلبهای که هیچ نقشهای راه رسیدن به آن را نشان نمیداد و هیچ رهگذری بهطور اتفاقی آن را پیدا نمیکرد.
اما اگر روزی به آن کلبه پا میگذاشتی، او جادوی خود را به تو نشان میداد.
میگویند هرکس درِ آن کلبه را میکوبید، چیزی را که سالها در دلش گم کرده بود، دوباره مییافت.
یکی امیدش را، دیگری شجاعتش را، و بعضیها... خودِ واقعیشان را.
کلبه جادویی، نامی بود که جنگل به آن داده بود.
در کناری از این دنیا، شاید در بالاترین طبقهی آسمان، سرزمینی بود به نام رؤیا.
این سرزمین هر روز شاهد معجزههای بسیاری بود؛ معجزههایی که هرکدام از تولد یک رؤیای تازه سرچشمه میگرفتند.
در میان تمام رؤیاها، رؤیایی بود به نام رؤیای سبز.
دیگر رؤیاها آرزو داشتند ستاره شوند، یا در دل پادشاهان و قهرمانان خانه کنند. اما رؤیای سبز، آرزوی دیگری داشت.
او میخواست در قلب کسانی متولد شود که امیدشان را گم کرده بودند.
شاید به همین دلیل است که هنوز هم، بعضی آدمها درست در تاریکترین روزهای زندگیشان، بیدلیل احساس میکنند دوباره میتوانند از نو شروع کنند... میگویند آن لحظه، رؤیای سبز از کنارشان گذشته است.
در کتابی قدیمی نوشته شده بود که هر ستارهای که در آسمان میدرخشد، داستانی در دل خود دارد.
اما روزی، در میان تمام ستارگان، یکی دیگر در جای خود نمیدرخشید.
هیچکس نفهمید او کجا رفته است؛ فقط میگفتند شبی آرام، در میان مه، از آسمان جدا شد و به زمین سفر کرد.
از آن پس، دیگر ستارهها او را Lost Star صدا میزدند؛
ستارهای که نورش، همچنان به آسمان میرسید.
در میان هیاهوی شهر، جایی بود که پرندگان آواز میخواندند و قطرات باران به آرامی بر شانهی خانهها سر میخوردند.
مردم شهر به آنجا خیابان 109 میگفتند.
در انتهای خیابان، خانهای قدیمی با پنجرههای بلند و پردههای مخملی آبی وجود داشت؛ خانهای که سالها صدای پیانو، بوی رنگهای نقاشی و ورق خوردن کتابها را در خود نگه داشته بود.
درحالیکه خیابانهای دیگرِ شهر پر از صدای بوق ماشینها، قدمهای شتابزده و آدمهایی بود که همیشه به دنبال چیزی گمشده میدویدند، خیابان 109 آرام نفس میکشید.
چون در آنجا، آدمها فراموش نکرده بودند چگونه زندگی کنند.
روزی روزگاری در سرزمین رنگها...
جایی میان آسمان آبی و دشتهای سبز، شهری کوچک وجود داشت که هر رنگ، داستانی برای گفتن داشت.
در آن سرزمین، رنگها فقط برای زیباتر کردن دنیا نبودند؛ هرکدام احساس و خاطرهای را با خود حمل میکردند.
اما در میان تمام آن رنگها، رنگی بود که همیشه بیشتر از بقیه میدرخشید؛ نارنجی.
در زیر بزرگ ترین درخت گیلاس، جایی که عطر شکوفه ها و صدای باد در میان چمن زار هوا را در بر گرفته بود، کلبه ای چوبی وجود داشت.
آنجا متعلق به یک نفر بود، روحی تنها که سالها میان جادههای بیانتها قدم زده بود.
مردم دهکده های اطراف او را Solivagant Soul صدا میزدند.
تنها روحی که زیر درخت گیلاسی پوشیده از شکوفه، زندگی میکرد.
در انتهای جنگلی خاموش، خانهای قدیمی وجود داشت که سالها کسی به آن نزدیک نشده بود.
مردم روستا میگفتند آن خانه شبی در میان شعلهها گم شد و همهچیزش را از دست داد.
اما او همچنان به آنجا میرفت؛ کنار بقایای دیوارهای سوخته مینشست و به سکوت خانه گوش میداد.
لبخند میزد و مشتی خاکستر از زمین برمیداشت.
چون باور داشت بعضی چیزها وقتی میسوزند، نابود نمیشوند...
فقط شکلشان عوض میشود.
در اتاقی کوچک، پشت پنجرهای که همیشه نیمهباز میماند، دفتری قدیمی روی میز چوبی قرار داشت.
جلدش ساده بود و هیچ نامی روی آن نوشته نشده بود؛ فقط با حروفی کمرنگ در گوشهی آن حک شده بود:Dear Diary.
هیچکس نمیدانست این دفتر متعلق به چه کسی است.
اما هر صفحهی آن، داستان یک روز از زندگی کسی بود که نمیتوانست حرفهایش را به آدمها بگوید.
برای همین، هر شب قبل از خواب، تمام رازهایش را به تنها کسی که قضاوتش نمیکرد میسپرد؛
یک دفتر کوچک که همیشه گوش میداد.
در شهری که مردم خاطراتشان را با خود حمل میکردند، دختری زندگی میکرد که میتوانست طعم احساسات را بچشد.
او دفتر کوچکی داشت به نام دفتر طعم های تنها.
در آن، مزهی هر قلبی را که روزی تنها مانده بود ثبت میکرد؛
طعم دلتنگی، طعم انتظار، طعم خداحافظی...
تا شاید هیچ احساسی برای همیشه فراموش نشود.
چون او باور داشت هر چیزی در این دنیا طعمی دارد؛ حتی چیزهایی که هرگز خورده نشود.
جایی در آن سوی ابرها، شهری کوچک وجود داشت.
در میان خانههای کوچک و باغچههای گل دارش، خانهای با پنجرههای قرمز خودنمایی میکرد؛ خانهای که همه آن را خانهی سوسن خانم مینامیدند.
میگفتند هرکس غمگین باشد، کافیست یکبار زنگ آن خانه را بزند.
سوسن خانم برایش چای میریخت، لبخند میزد، و وقتی مهمان میرفت، انگار غمش را همانجا جا گذاشته بود.
در انتهای دنج ترین کوچه پاییزی، نانوایی کوچکی وجود داشت که روی تابلو چوبی اش تنها دو کلمه نوشته شده بود: رول دارچینی.
مردم آنجا نه برای خرید نان، بلکه برای بردن تکهای از آرامش به آنجا میآمدند.
هربار که در آن باز میشد، عطر دارچین در کوچه میپیچید و انگار غم آدم ها، برای چند دقیقه راه خانه را گم میکرد.
می گفتند هر رول دارچینی در آن نانوایی، با اندکی مهربانی و کمی نور پخته شده بود.
همه چیز از روزی شروع شد که دختری تصمیم گرفت جهان خودش را خلق کند، زیرا دنیای واقعی بیش از حد غمگین بود.
پس قلمی برداشت، چشمانش را بست، و جهانی تازه آفرید.
سرزمینی به نام bom of art.
جهانی که در آن، رنگها حرف میزدند، گلها آواز میخواندند، و غم، راه ورود نداشت.
او آخرین پریِ دنیا بود.
میگویند بال هایش را سال ها پیش گم کرده بود.
اما هنوزهم هر عصر، کنار پنجره مینشست و با گربهای که عاشق نوشیدن چای بود، غروب را تماشا میکرد.
مردم خیال میکردند جادو با رفتنِ بالا هایش تمام شده است..
غافل از آنکه بعضی معجزه ها، نه در پرواز، بلکه در آرامشی پنهان درمیان یک فنجان چای و یک دوست قدیمی پیدا میشود.
و از آن روز به بعد مردم اورا Last fairy نامیدند.
میگویند روزی انسانها هم بال داشتند.
نه روی شانههایشان... بلکه در دلشان.
اما با هر ترسی که پذیرفتند، یکی از پرهای آن بالها را از دست دادند.
تنها کسانی که هنوز رؤیاهایشان را رها نکرده بودند، راه سرزمینی را پیدا میکردند که نامش Parvaz بود.
بچه ها شروع کردم، چون همه رو خودم مینویسم شاید یک کوچولووو طول بکشه
اما همه رو میزارم:)🤝
