ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Открыть в Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
322
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-830 дней
Архив постов
موسیو وینسنت دیگر پیر شده بود. اما هنوز هم می‌توانستی شوق جوانی را در چشمان قهوه‌ای‌اش و گاهی در هیاهوی قلبش، حس کنی. هر روز، به‌هنگام طلوع، آنگاه که نخستین گرمایِ پرتو خورشید، چهره‌اش را قلقلک می‌داد، از خواب برمی‌خاست. و با لبخندی به روشنایی آفتاب، با زندگی همنشین می‌شد. پرده‌های مخملی را کنار می‌زد و پنجره را می‌گشود، و با چشمانی که انعکاس روز در آن مشهود بود، به کوچه‌ی خلوت خانه‌اش چشم می‌دوخت، چنان که گویی جهان را برای نخستین‌بار می‌دید. او هر روز یک جمله را تکرار می‌کرد:"تا وقتی خورشید طلوع کند، هیچ روزی برای آغاز کردن دیر نیست" و شاید خودش بیش از هر کسی می‌دانست که بعضی آغازها، درست از جایی سر برمی‌آورند که آدم گمان می‌کند دیگر برایشان دیر شده است.
#خطوط_بی‌هوا

سلام رفقا:)

موسیو وینسنت دیگر پیر شده بود. اما هنوز هم می‌توانستی شوق جوانی را در چشمان قهوه‌ای‌اش و گاهی در هیاهوی قلبش، حس کنی. هر روز، به‌هنگام طلوع، آنگاه که نخستین گرمایِ پرتو خورشید، چهره‌اش را قلقلک می‌داد، از خواب برمی‌خاست. و با لبخندی به روشنایی آفتاب، با زندگی همنشین می‌شد. پرده‌های مخملی را کنار می‌زد و پنجره را می‌گشود، و با چشمانی که انعکاس روز در آن مشهود بود، به کوچه‌ی خلوت خانه‌اش چشم می‌دوخت، چنان که گویی جهان را برای نخستین‌بار می‌دید. او هر روز یک جمله را تکرار می‌کرد:"تا وقتی خورشید طلوع کند، هیچ روزی برای آغاز کردن دیر نیست" و شاید خودش بیش از هر کسی می‌دانست که بعضی آغازها، درست از جایی سر برمی‌آورند که آدم گمان می‌کند دیگر برایشان دیر شده است.
#خطوط_بی‌هوا

وای رفقا:))))))) نمیدونید چقدر حالم خوب شدددد✨ واقعا ازتون ممنونم، مرسییی که انقدر مهربونید🫠🍓

‌ سلام قصه‌گوی بامزه")🫐 خواستم بگم اصلا نیازی نیست خودتو تحت فشار بزاری، این مشکلی که برای تو پیش اومده برای خیلییی از نویسنده‌ها پیش میاد👍 و این موضوع که دوست داری یک متن باکیفیت به مخاطبت نشون بدی نشونه اینه که واقعا به متنی که مخاطب قراره بخونه اهمیت میدی، و این بی‌نظیره⭐️ اما لطفا، اینکارو با کمال‌گرایی تبدیل نکن:] لطفا به خودت اهمیت بده، کسایی که با قلمت آشنا هستن میدونن چقدر محشر می‌نویسی پس نگران از دست دادن مخاطبات نباش🐳💝

‌ https://t.me/ba_ghalam/2328 درکت میکنم همین حس رو برای نوشتن داستان هام دارم دوست عزیزم اشکالی نداره به خودت سخت نگیر یکم استراحت کن تو از پسش بر میای ✨

دارم خیلی سعی می‌کنم بفهمم"مشکل"چیه! واقعاً نمی‌دونم، چند روزه فقط دارم یک متن کوتاه رو می‌نویسم و هنوز تموم نشده.. مشکل اینجاست که می‌دونم قراره چی بنویسم؛ حتی می‌دونم آخرش قراره به کجا برسه، اما انگار کلمات حاضر نیستن همون‌طور که توی ذهنم هستن، روی کاغذ بیان. هر بار چند خط می‌نویسم، دوباره پاکش می‌کنم و از اول شروع می‌کنم. شاید این همون خشکی قلمیه که گاهی سراغ آدم میاد؛ فقط با این تفاوت که این‌بار، داستان توی ذهنم زنده‌ست و من فقط نمی‌تونم بهش شکل بدم. شاید این‌دفعه نیاز به کمک دارم؛ شاید دارم زیادی سخت می‌گیرم و باید یکم دست از تلاش بردارم و بذارم خودش بیاد... به هرحال...من که قرار نیست تسلیم یک مشت کلمه‌ی فراری بشم:))🤝 بالاخره پیداشون می‌کنم؛ یا شاید بهتره بگم، بالاخره خودشون راهشون رو به سمت من پیدا می‌کنن.✨

Repost from مَه‍دیس.
‹📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید💌 ›
روزمرگی‌های ساده، بدون ادا ! بیاید اینجا زندگیو از قاب نگار ببینیم☕️💋

وای:))))))))))))))))))))))))✨

:))

Repost from پوست
از اون‌جایی که خواستار خوندن، شنیدن یا دیدن هنرهای شما هستم-
این پیام رو فوروارد کنید و یک هنر از خودتون مشخص کنید که بنده این‌جا ارسال کنم و تا صبح بمونه. اگر مایل هستید این آلبوم هم فور کنید.

Repost from پوست
photo content
+7

ممنونم عزیزم:))))))🍓✨

بچه ها پست مورد علاقتون از اینجا رو فور‌ بزنید منم چنلاتون ببینم پست مورد علاقم فور بزنم بمونه یکم ویو بگیره🫠

طلوع خورشید از پنجره‌ی اتاق نمایان می‌شود، نور دلنشین صبحگاهی صورتش را نوازش می‌کند، بیدار می‌شود و مثل هر روز کنار پنجره می‌رود؛ دقایقی را به تماشای آفتاب دل‌انگیز، ابرهای پنبه‌ای و آسمان آبی سپری می‌کند؛ عصر که می‌شود، غروب زیبا فضای نارنجی‌رنگی ایجاد می‌کند، باز هم تکرار همان کار صبح و تماشای تاریک شدن آسمان؛ شب با دانه‌های روشن و ماهِ پرنقش‌ونگارش از راه می‌رسد، سکوت عجیبی در دنیا و آسمان حکم‌فرما می‌شود، سکوتی که انسان را به آرامش و خفتن دعوت می‌کند؛ هر روز تمام این لحظات اتفاق می‌افتد، خورشید طلوع می‌کند، غروب می‌کند و جایش را به ماه می‌دهد؛ هر بار هم پنجره شاهد تمام این اتفاقات است. اما پنجره فقط شاهد آسمان نیست؛ رهگذرهای خیابان را هم می‌بیند، خنده‌هایشان و ناراحتی‌هایشان، صحبت‌های بی‌مورد و بی‌هدفشان یا بحث‌های جالبی را که هیچ‌گاه نمی‌فهمد پایانشان چه بوده است. هر روز رویدادهای عجیبی رخ می‌دهد، هر روز آدم‌های متفاوتی می‌گذرند، اما پنجره همان پنجره است؛ پنجره‌ای که باعث می‌شود دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم به دنیای بیرونی که فقط تماشایش می‌کنیم متصل شود، پنجره‌ای که شاهد کودکی، جوانی، میانسالی و پیری افراد خانواده است، پنجره‌ای که خاطرات گذشته را تا امروز دیده و شنیده و گذرانده است. پنجره باران را دیده، برف را دیده، گرمای طاقت‌فرسا را دیده؛ آن‌قدر دیده و دیده که مانند یک صندوقچه‌ی خاطرات، لبریز از روزهای متوالی و سالیان دراز است. عجیب است؛ پنجره هر روز همان منظره را نشان می‌دهد، اما هیچ‌کس هر روز همان آدمِ پشت پنجره نیست.

Repost from Artistry
برای روز جهانی کتابخوانی این پیام و پست مورد علاقتون از اینجارو فور کنین منم براساس وایب چنلتون میگم به کدوم کتاب بیشترین شباهتو دارین✨💘

Repost from Artistry
photo content

خیال‌انگیز، پرنور، نوستالژیک، رنگی:)

🐟این پیامو فور کنید و نظرتون دربارهٔ چنلم رو با ۴ کلمه بیان کنید؛ یه پست هم مشخص کنید که فور کنم اینجا و درحد یه جمله نظرمو درموردش بگم و رندوم موزیك تقدیمتون کنم.🪡
جوین باشید حتما🎐!!!

این پست را فوروارد کن تا برایت یک شناسنامه‌ی نویسندگی بسازم؛ اسم، تخلص، سبک، ژانر، اولین کتاب، جمله‌ی معروف و حتی یک راز کوچولو از دنیایی نویسندگی‌ات! 🦦🐾
فقط تعداد محدود...