مـارسِــے؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒; 𝗆𝗒 𝗍𝖾𝗆𝗉𝗅𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌: @TalktoMateoBot ???
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
246
Obunachilar
+724 soatlar
+137 kun
+1630 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
from 🤩inho to 🤩eungmin
تو را دوست داشتم؛
آرام، پنهانی، درست شبیه رازی که حتی لبهایم جرئتِ گفتنش را نداشتند. هر بار که نزدیکم میشدی، تمامِ حرفهایم در سکوت گم میشدند؛ و من، میانِ نگاههای دزدیده و لبخندهای بیدلیل، عاشقت میشدم بیآنکه تو بدانی. شاید سهمِ من از تو هیچوقت بیشتر از همین چند نگاه نبود...
https://t.me/MateosBook
دلتنگی گلویم را میفشارد و قلبم را با تمام توان مچاله میکند. نفس میکشم، اما انگار هوا تا نیمه راه میآید و برمیگردد؛ چیزی درون این راه بارها میشکند و سقوط میکند. عجیب نیست، پسرکم؟! آدم گاهی برای نبودن یک نفر، تمام بودنها را، تمام خودش را، از یاد میبرد. زمان میگذرد، فصلها عوض میشوند، مارسِی رنگ دیگری گرفته، روستایمان نیز همینطور، مادربزرگ سرحالتر و من شکستهتر شدهام. همهچیز در حال گذراندن تغییر و تحولات خودش است اما جای خالیات... هیچگاه تغییر نکردهست.
تمنا کردی تبدیل به گمشدهای در مارسِی نشوی، اما مرا همچون گمشدهای عاجز و نادم، رها کردی.
نقاش شرقی را به گمشده مارسِی تبدیل کردی...
" نـقاش شـرقی، این نـویسنده را بـہ گـمشده مـارسے تـبدیل نڪن؛ مـرا هـمچون سـونگمین عاجـز نڪن! "
⸙ جـولاے ” فـࢪاموششـده ”
نـفسِ انـسانــے دیـگࢪ از لا بـہ لاے قـلمها
