امیر نوشت :)
Kanalga Telegram’da o‘tish
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Ko'proq ko'rsatishEron151 909Toif belgilanmagan
273
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+230 kun
Postlar arxiv
273
از همان زمان جنگ با صدام فرضیهی خامنهای تطبیق اسلام و ایران است. دفاع از وطن یعنی دفاع از دین و دفاع از دین یعنی دفاع از وطن. این روحیه از یک مرجع تقلید اسلامی چیز غریبی است.
در نظر خامنهای عرق کارگر ایرانی همرتبهی خون شهید است. علت اینکه سیدعلی از برند بدش میآید، تعصب ایشان روی کالای ایرانی است.
خامنهای معتقد است شعار ایرانی ایرانی بخر دستکم برای مقلدین ایشان در حکم فتوای دینی است.
یعنی اگر کسانی با علم به ولایت خامنهای برندباز باشند، حتماً گناه کردهاند. اینکه خامنهای نه فقط از ترامپ و هارت و پورتهایش نمیترسد که رسماً امریکا را تهدید میکند، فقط از منظر خداباوری حضرت آقا نیست.
این هست لیکن خامنهای به موشکهای شفیعزاده و طهرانیمقدم همان ایمانی را دارد که به قلم آوینی و به عرفان چمران. در تاریخ حتماً بسیار خواهند نوشت از منزلت ایران و ایرانی در افکار خامنهای. اینکه رهبر ما مرد مردستان آخرالزمان است، ریشه در ایرانیت حضرت آقا هم دارد.
خامنهای شاهنامه را زندگی کرده و از همان جوانی برای وطن جنگیده. چه قبل از انقلاب در ایرانشهر و چه بعد از انقلاب در خرمشهر. خامنهای دوست دارد ما به ایران افتخار کنیم و وطن برایمان مقدس باشد. خامنهای قشنگ تعصب دارد به ایران. قدر آقا را بدانیم...
#حسین_قدیانی
273
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن
که من از طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد...
273
به خیال خودتون حسینیهها رو آتش زدید، قرآن رو آتش زدید، بچه شیعه رو تهدید به قتل تکه تکه شدن کردید... که در دفاع از علی و اولاد علی پا پس بکشیم!
صبر کنید... ۲۱ رمضان مشخص میشه که بچه باباشه
273
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم
#فاضل_نظری
273
عماد که اسمش دیر منتشر شد دقیقا همین مود رو داشت کلی داشت غصه میخورد 😂
خدا رو شکر اسمش منتشر شد وگرنه بچه افسرده میشد...
273
Repost from علموصاندیس🇮🇷
برعنداز:
بریم اسم ارزشی ها رو منتشر کنیم روحیه شون خراب بشه
بسیجی بعد دیدن اسمش:
خب الحمدلله که در سمت درست تاریخ وایستادیم و اسممون بین سوزانندگان کفار هستش. قبول باشه برادر 🤝
273
مرگ جاهلی!
پسر خلیفه دوم از پیامبر خدا شنیده بود:
هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهلی مرده است.
او با علی«ع» بیعت نکرد
با امام حسن«ع» بیعت نکرد و درحالی که شاهد ظلم و جور و بازیچه شدن خلافت اسلام توسط میمون بازی همچون یزید بود از روی لجبازی و عناد خود حاضر به بیعت با امام حسین«ع» نشد!
چند دهه بعد جلادی به نام «حجاج بن یوسف» والی شد. وی قتل عام بسیاری کرد و حمام خونی به راه انداخت. یاران و شیعان علی (ع) و به ویژه سادات را سر سفره غذا گردن میزد و سپس فلزی داغ بر رگها میچسباند تا خون خارج نشود و شهید دست و پا بزند و میگفت: حالا به اشتها آمدم، غذا را بیاورید!
عبدالله بن عمر که شدید وحشت کرده بود، شبانه به خانه او رفت و با اصرار و التماس به محضرش رسید. او که مشغول عیش و نوش بود، پرسید: برای چه این وقت شب مزاحم شدی. گفت: «ای خلیفهی خدا! آمدهام بیعت کنم.» حجاج گفت: «شبانه؟! خوب صبح میآمدی. پاسخ داد: قربان، اگر تا صبح زنده نمانم، جواب خدا را در قیامت چه دهم؟!» حجاج هم برای تحقیر بیشتر او گفت: حال ندارم بلند شوم و دست بدهم، با پایم بیعت کن و پایش را به سوی او دراز کرد. او شصت پای حجاج را بوسید و پس از حمد و خوشحالی از حصول توفیق بعیت، خارج شد. و از آن پس معروف شد که
«هر کس با دست علی (ع) بیعت نکند، عاقبت با پای حجاج بیعت میکند.»
در روزگاری زندگی میکنیم آنان که با سیدعلی خامنهای بیعت نکردند مجبور شدند امید به بیعت با بیغیرت و کاکولدی همچون رضا پهلوی و بچه کُش و بچه خورهای سرمایهدار جزیره اپستین ببندند...
این درحالی که عبدالله بن عمر به بیعت با پای حجاج رسید اما اینها به بیعت با آلت نوزاد خواران و تجاوزکاران جزیره بدنام هم نمیرسند...!
پ.ن:حال بهتر میفهمم چرا رهبری از کلمه بیعت جای هرکلمه دیگر در سخنرانی اخیر خود استفاده کردند...
273
Repost from هم سکوت
زمانه دار مکافات نیست! راحت باش
بکش طناب مرا از همیشه بالا تر
من از بهشت برای تو سیب دزدیدم
هوا هوای گناه است... گوش شیطان کر...
#ارمیا_کیش_بافان
273
دورس زرشکی!
این روزها گویی طبع شاعرانهام تَه کشیده است، دست و دلم به قلم زدن نمیرود اگر هم برود قطره اشکی است، که دواتِ نوشتن غمِ رفتگان میشود...
گویی صدای گنجشکان اول صبح با غارغار کلاغان فرشته داس به دست فرق چندانی ندارد.
رنگین کمان رنگ باخته و حال عصر ۱۳ فروردینی را دارم که همگی به خارج شهر رفته اند و من خیس عرق تنها غروب ۱۳ فروردین با غارغار کلاغان نفس نفس زنان از خواب پریده ام...
چه میشود کرد...؟ زندگی است دیگر نمیتوانم زندگی را پاره کنم از داخلش خوشبختی بیرون بکشم...
برگردیم به ۵ ماه قبل وقتی رنگین کمان دنیایم رنگ گرفت و رنگ باخت...
درگیر تدارک مراسمی در دانشگاه بودیم و آنقدر سرمان شلوغ بود و آنقدر کارها به هم ریخته بود ذهن هرزه گردم را نمیدانستم از کجا جمع کنم، از آن طرف فردای مراسم امتحان مهمی داشتم که تقریباً چیزی نخوانده بودم،
آن روز صبح وقتی به قصد راست و ریست کردن شب پیرهن زرشکی کبریتی و شلوار جین مشکی ام را به هم خوراندم دستی هم به موهایم کشیدم در خواب هم نمیدیدم چه چیزی در انتظار ام است...!
شب رسید مهمان ها میآمدند صدای همهمه پیچیده در لابی پیچیده بود، بعضی کار ها هماهنگ نشده بود و من گیج کارها میانه راه یادم آمد باید مورد مهمی را با مجری هماهنگ کنم در حالی که دستانم تا زیر چانهام پُر از وسایل بود...
کف لابی سالن لیز است یک لحظه قدم برداشتم تا به خودم را خلاص کنم و به مجری برسم؛ پایم لیز خورد کمی خودم را کنترل کردم با دستانی که پر بود روی زانو رو به روی راه پله زمین خوردم!
سرم را که بالا آوردم دخترکی ظریف...
با چهره ترسیده با صورتی گرد و چشمانی زمردین،
نخ مویی قهوهای از زیر شال زرشکی رنگ اش لیز خورده بود و کنار چشمانش ریخته بود... و یقه پیرهنِ آبی آسمانیاش که روی یک دورس زرشکی خوشرنگی پوشیده بود بیرون زده بود...
سرم پایین انداختم و از خودم به خاطر نگاه خیره ام خجالت کشیدم... تا به خود آمدم نه دختری بود نه وسایلی نه زمردی و نه قلبی...
راستی گوشه دورس پیکسل ماتیلدا چسبانده بود :)
راستش را بخواهید آن لحظه از شدت کیوت بودن آن پیکسل لحظهای دلم غَنج رفت...
ناگهان دیدم از پشت سر فقط دارم به خاطر انجام نشد کارها فحش میخورم، نمیدانم خودم را چطور جمع کردم ولی هر طور بود جمع کردم مراسم را به پایان رساندم...
آن شب گذشت... به یاد آن چشمها روزگار میگذراندم لحظه لحظه آن را تداعی میکردم...
سر جلسه امتحان او بود، صدای گنجشک او بود، شعر فاضل او بود، شعر حافظ او بود، سینما او بود، تئاتر او بود، چطور او در لحظه لحظه یاد من زندگی میکرد آیا من هم ممکن است هنوز در یادش مانده باشم؟...
روزگار میگذشت
همه جا بود و هیچ جا نبود... و من ذره ذره در آتش عشقی در یک نگاه ذوب میشدم...
تا نیمه شبی از که فرط خستگی چشمان نیمه بازی داشتم
پیامی دریافت کردم
سلام وقتتون بخیر
شما آن پسری هستید که شب مراسم پیرهن زرشکی اش را با کاور گوشی ست کرده بود!
273
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن
گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم. بشنو و باور مکن
#سجاد_سامانی
273
Repost from حسیبا
مغز استعمار زدهِ ایرانی
دقت کن، چهارتا 'آبگرم کن'
نیازی به ناو و فلان تا f.16 و f.22 و f.35
و نمیدونم فلان تعداد سوخترسان نداره که!
از اونجا که قدرت ایران به نظرت 'هیچی'
هم نیست؛ به انقدر تجهیزات نیاز بود؟
کاش حداقل ایران رو همونطور
میدیدی که آمریکا میبینه!
273
Repost from حسیبا
مبارزه با ج.ا از روشن گذاشتن اجاقگاز
و به پریز برق زدن اتوها شروع شد
تا الان که در ماه رمضان عکس غذا
توییت میکنن!
واقعا منتهیالیه دشمنی با ج.ا،
همینقدر حقیر و ذلیل شدنه!
