Panda world 🐼
Kanalga Telegram’da o‘tish
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
228
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kun
+1730 kun
Postlar arxiv
صدایی را در ماورای ذهنش میشنید، اما هرگز به سمتش نرفته بود. شاید سرنوشتش این بود که تا پایان، در همان عمارت بماند؛ بغضش را پشت شیشهی سکوت پنهان کند، یا با گفتن تنها یک کلمه، خودش را به دست مرگ و یا عذابی بالاتر از آن بسپارد. این انتخابی نبود که دانته روزی آن را پذیرفته باشد. او فقط ناچار به انتخابهایی بود که هیچگاه از صمیم دل به آن تعلق نداشت؛ از خفه کردن خندههایش گرفته تا تحمل ضربههای چوبی که پدرش بر پاهایش فرود میآورد، تا مرز بیهوشی درد کشیدن و فشردن لباسش برای فوران احساس خشمش. کسی شاید میخواست بداند چرا در این خانه، فقط او چنین سرنوشتی داشت. اما دانته پاسخی نداشت. نه اینکه نخواهد جواب دهد، او فقط معنای زندگی را در آنجا درک نمیکرد. او در آن عمارت، جز تکیه بر بازوان محکم «آدریان»، هیچ پناهی نمیشناخت. نه کودکیاش اجازهی رفتن به شهربازی داشت، نه نوجوانیاش فرصت فرار به مدرسه. همهی راهها از پیش بسته شده بودند. او در سکوتِ زیرزمینهای تنگ و تاریک بزرگ شد؛ جایی که تنهایی، نه یک حالت، بلکه یک قانون بود. قانونی که دانته در تمام عمرش محکوم به اجرای آن بود، نمیدانست اگر گامهایش فراتر از در کوچک انتهای راهرو رود چه میشود اما هیچ زمانی هم فکرش از بیرون پریدن از پنجرهء روبروی راهرو بیرون نرفته بود.
