ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

Panda world 🐼

Panda world 🐼

الذهاب إلى القناة على Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
228
المشتركون
+224 ساعات
+77 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.36 KB

خوشگله

میدونم شماهم خوشحال شدید

Repost from N/a
🤭💃🏼💃🏼
🤭💃🏼💃🏼

بچه ها

چرا لایکای این دو برابر خود نقاشیه دلم شکست 😀

مشخصه دختره سیاه پوسته یا نه؟

مال امروزو دوست دارم D4 #inktober
مال امروزو دوست دارم D4 #inktober

مال دیروز خجالت آور بود نذاشتمش( عمدی تقلید و ترکیب بعضی سبک های مینیاتور تاریخی ایرانی رو امتحان کردم) D3 #inktober
مال دیروز خجالت آور بود نذاشتمش( عمدی تقلید و ترکیب بعضی سبک های مینیاتور تاریخی ایرانی رو امتحان کردم) D3 #inktober

دیدمش هنگ کردم

Repost from ✐xsormax art
🌿طراحی ذهنی از کاراکتر های داستانم ✦ #skech #oc
🌿طراحی ذهنی از کاراکتر های داستانم ✦
#skech #oc

راستی متن عقدشونو خودم نوشتم چطوره؟ 🙂‍↔️

بچه ها پرایوت به کج-

اگر قبل و بعدشو خواستید چنل آرشیو دارم براش توی سایت qoutev هم آپلود کردم ولی

این داستان: خوددرگیری بچه ها ژانر BL, لطفا هموفوب هستید نخونید چون روابط آزاده توی رمان هام-
هوا که رو به تاریکی نشست، همگان ساکت شدند و عموی پدر آرشام، عمو شهرام به میان آمد و کلاه نمدی بر سرش را محکم کرد. در حضور تمام شما، در سویی خاندان شوار از هماگینش..." ناگهان تمام تنم یخ بست و به خود لرزیدم، شوار؟ شواریان اینجا هستند؟ پس چرا نامشان را بردند؟ ‌" و قوم هماگینه از هماگینج، پیوندی میان دو جوان از این دو سرزمین خواهم بست که هم زمان هم خور آسمان شاهد باشد و هم مه بدرخشد." عمو یک دست از من و یک دست از آرشام گرفته و به آن رساند:" از دل بگویید، از آنکه خواهید تا ابدیتتان با آن پیوند بخورید و روحتان را در یک مرتبه قرار بدهید، از وفاداری بگویید و خود،  مادر و زمینتان را به سوگند." اول آرشام خواند:" به نام خدای خور، مادرم آزیت و سرزمینم هماگینه. سوگند‌‌‌‌..." ساکت شد، سپس باز گفت:" به نام خور و شید و فرزندشان مهتاب، و ستارگان ناظر در آسمان، به زیبایی آسمان شب و به نور زندگی‌بخش خور، قسم وفاداری و رضایت و عشق و خشنودی را یاد می‌کنم. و این پیمان را، در برابر خدایان و مردمان، با جان خود می‌پذیرم." بال گرفتن کبوتری، صدایش در گوشم پیچید. گلبرگ ها سرازیر شدند و عطرش همه جا را گرفت‌. عمه از پشت سرم در آمد و برایم خواند و من دبر و پریشان باصدایی لرزنده خواندم:"به نام مهتاب، فرزند خور و شید، و به یاد ستارگانی که شب را زینت می‌بخشند، نور خود را با نور تو می‌آمیزم و دل خود را به تو می‌سپارم. در روشنایی و در تاریکی، در باروری و در خشکسالی، همدم تو خواهم بود. این پیمان را در برابر آسمان و زمین، با جان خویش می‌پذیرم." بلافاصله، صدای پیر عمو برخاست:" به نام او که ستارگان را بر سقف آسمان افکند و راه را به دل‌های آدمیان نمایاند. همان‌گونه که ماه در دل شب، روشنیِ خورشید را وام می‌گیرد، و همان‌گونه که خورشید در لحظه وصال، ماه را در آغوش می‌گیرد، امروز نیز دو جان به یکدیگر رسیده‌اند. این پیوند، همچون خورشیدگرفتگی، نماد عشق و اتحاد است؛ این پیوند خاموشی و هراس نمی شناسد و از جنس نور و وصال است. و این پیمان، همچون ماه‌گرفتگی، یادآور آن است که در تاریک‌ترین لحظه‌ها، نور بازمی‌گردد. شما دو تن، در برابر خور و شید و ماه و مهتاب، در برابر دیدگان قوم و خویش، پیمان می‌بندید که در روشنایی و تاریکی، در باروری و خشکسالی، در شادی و اندوه، همدم و هم‌قسم باشید. چنان که ماه از خورشید جدا نمی‌گردد، شما نیز از یکدیگر جدا مباد. به نام آسمان، به نام زمین، به نام نیاکان، این عهد بسته شد." نمی‌دیدم، به خوبی نمی‌دیدم اما احساس کردم که لبخند می‌زند:" ماه‌‌‌... یا این مرد را بکش یا مرا" همان که سرشان گرم پایکوبی شد، برخاستم و به پشت رفتم،  پایین پله ها،  جایی که چشم‌های مزاحم نبود و چشمه روان زیر درخت و تاریکی شب می‌درخشید. آب را بر صورتم زدم، از گرما و احساس عجیبی که در دلم پیچیده بود متنفر بودم، کاش خلاص می‌شدم. " ماهان،  همسرم تو خوبی؟" صدایش پر از طعنه و خنده بود:" دهانت را ببند!" تا توانستم فریاد کشیدم، با خنده در کنارم نشست:" حال می‌شود مرا " شوهرم" بخوانی؟" " تا صد سال سیاه!" خندید و نزدیک ترم شد:" درودا ماهان به نام خدایت قسم خوردی وفادار و به پای من میمانی دگر چه؟" در سرم ماهان کوچکی وجود داشت که فریاد مب‌کشید، گوش هایم خون میزدند:" کاش همان ماه جانم را بگیرد!"

photo content

پلتفرم های زیادی هستن که بتونیم باهاشون کار کنیم ولی خیلی ها مثل من، بلدش نیستن و نیاز به کمک دارن میدونید چیه مسئله پول هم هست، مثلا فکر کن یه ادمین ادیتور داشته باشی، تحویل بدی برات ادیت کنه آپلود کنه مخاطب جذب کنه که پول میخواد مجبوری خودت همشو انجام بدی که وقتی استعدادش نداری، یا کلاسش نرفتی وقتی نداشته باشی بلدش نباشی، خیلی وقت گیره ایرانیم باشی بدتر نتیجه چون دیر مياد زود تسلیم میشی

گفتم دیگه کاور آرت مناسب ندارم که همونم باید آرت استایلم قشنگ باشه تا مخاطب جذب کنم، تبلیغات گسترده لازمه طرفدارایی از قبل لازم داره من که آرت استایل معمولی دارم و آرت پایان یافته به سختی دارم و فانتزی هم ندارم و سرگردانم، مخاطب جذب نمیتونم بکنم کار سختیه. مگر اینکه بتونیم یه حریم مخصوص خودمون بسازیم با جذب مخاطب بالا که تبادلات گسترده بین خودمون انجام بدیم، که نیاز به تلاش خیییلی زیادی داره

جز دوپامین، آدرنالین و چیزای جنسی یا طنز جذب بالایی دارن با محتوای تاریخی ایرانی اشک میریزم نگاتون میکنم: خداتون شکر کنید لااقل شرقی غربی مدرن و تاریخیش هر دو مخاطب داره در حجم وسیع

خیلی هاتون متن های کوتاهی که اینجا گذاشتم خوندید، شایدم به سلیقتون نبوده باشه نخونده باشید ولی خب چند درصد از شما رمان بلند و اصلیه منو خونده؟ هیچ کدوم، چون که نه کاور آرت درست دارم ازش نه معرفی درست حسابی و تبلیغات گسترده و یا یه فن پیج طرفداری من اینجا با یه معرفی کوچیک گفتم آکا وحشتناک ترین و مورد،علاقه‌ ترین نویسنده منه و دو سه نفر پیدا شدن که بخوان بخونن کارشو. پس یکی دیگه از مهم ترین دلایلی که مردم بشینن بخونن اینه کسی که باهاشون احساس راحتی میکنن از کار مورد نظر تعریف کنه که همون تبلیغات زیرپوستی میشه