ch
Feedback
Panda world 🐼

Panda world 🐼

前往频道在 Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

显示更多
未指定国家未指定类别
228
订阅者
-124 小时
+67 天
+1730 天
帖子存档
بد میسه

اگه بخونی شخصیت اصلی لو میره

نخون

نه داشتم طراحی میکردم

پیامای اضافی پاک کنم

语音消息00:53

语音消息00:17

فک کنم خوند

نه کی حال د-

ملیکا اگه اون ۳ فصل که برات فرستادمو دوست داشتی نمیخوای اسپویل شی نخون

دوباره نظرسنجی؟

语音消息00:06

وای

خوشحالم خودشون لفت میدن برا من😭

عاشقتم

راحت باش

语音消息00:30

语音消息00:10

صدایی را در ماورای ذهنش می‌شنید، اما هرگز به سمتش نرفته بود. شاید سرنوشتش این بود که تا پایان، در همان عمارت بماند؛ بغضش را پشت شیشه‌ی سکوت پنهان کند، یا با گفتن تنها یک کلمه، خودش را به دست مرگ و یا عذابی بالاتر از آن بسپارد. این انتخابی نبود که دانته روزی آن را پذیرفته باشد. او فقط ناچار به انتخاب‌هایی بود که هیچ‌گاه از صمیم دل به آن تعلق نداشت؛ از خفه کردن خنده‌هایش گرفته تا تحمل ضربه‌های چوبی که پدرش بر پاهایش فرود می‌آورد، تا مرز بیهوشی درد کشیدن و فشردن لباسش برای فوران احساس خشمش. کسی شاید می‌خواست بداند چرا در این خانه، فقط او چنین سرنوشتی داشت. اما دانته پاسخی نداشت. نه اینکه نخواهد جواب دهد، او فقط معنای زندگی را در آنجا درک نمیکرد. او در آن عمارت، جز تکیه بر بازوان محکم «آدریان»، هیچ پناهی نمی‌شناخت. نه کودکی‌اش اجازه‌ی رفتن به شهربازی داشت، نه نوجوانی‌اش فرصت فرار به مدرسه. همه‌ی راه‌ها از پیش بسته شده بودند. او در سکوتِ زیرزمین‌های تنگ و تاریک بزرگ شد؛ جایی که تنهایی، نه یک حالت، بلکه یک قانون بود. قانونی که دانته در تمام عمرش محکوم به اجرای آن بود، نمیدانست اگر گامهایش فراتر از در کوچک انتهای راهرو رود چه می‌شود اما هیچ زمانی هم فکرش از بیرون پریدن از پنجرهء روبروی راهرو بیرون نرفته بود.

بچه ها بزارین یه تیکه از داستانم که دوست دارم تو فلش برای فصلای ۹ ۱۰ بنویسم بفرستم.