uz
Feedback
My opinions

My opinions

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan

📈 Telegram kanali My opinions analitikasi

My opinions (@opinionwave) kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 14 129 obunachidan iborat bo'lib, Boshqa toifasida -o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 14 129 obunachiga ega bo‘ldi.

12 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 14 354 ga, so‘nggi 24 soatda esa -750 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.40% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 4.36% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 349 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 635 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 3 ta reaksiya keladi.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 13 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Boshqa toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

14 129
Obunachilar
-75024 soatlar
+13 8107 kun
+14 35430 kun
Postlar arxiv
اثرگذاری پاسخ ایران در جنگ ۴۰روزه؛ از شکست هوایی تا موفقیت در تحمیل هزینه برای ارزیابی عملکرد ایران در جنگ ۴۰روزه، نخست باید
اثرگذاری پاسخ ایران در جنگ ۴۰روزه؛ از شکست هوایی تا موفقیت در تحمیل هزینه برای ارزیابی عملکرد ایران در جنگ ۴۰روزه، نخست باید یک اشتباه رایج را کنار گذاشت: اثرگذاری پاسخ نظامی را نمی‌توان صرفاً با تعداد موشک‌های شلیک‌شده یا میزان خسارت واردشده سنجید. سؤال اصلی این است که آیا ایران توانست اهداف طرف مقابل را مختل کند، هزینه جنگ را افزایش دهد، دامنه درگیری را کنترل کند و در نهایت طرف مقابل را به تغییر محاسبات وادار کند یا نه. پاسخ ایران از نظر توانایی ادامه حمله و ایجاد هزینه قابل‌توجه بود، اما از نظر توانایی جلوگیری از برتری هوایی آمریکا و اسرائیل و حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی خود ایران بسیار ضعیف‌تر عمل کرد. ۱. نخستین واقعیت: ایران نتوانست موازنه هوایی را برگرداند از همان روزهای نخست، نقطه‌ضعف اصلی ایران مشخص شد. آمریکا و اسرائیل در جریان جنگ بیش از ۳۰۰۰ حمله در هر ۳۱ استان ایران انجام دادند. در مرحله نخست نیز حدود ۲۰۰ سامانه پدافند هوایی ایران هدف قرار گرفت و آمریکا و اسرائیل توانستند ظرف حدود ۲۴ ساعت کنترل مؤثر حریم هوایی از غرب ایران تا مرکز کشور را به دست بگیرند. همچنین زیرساخت‌های موشکی، پایگاه‌های هوایی، سایت‌های پهپادی، تأسیسات زیرزمینی و زیرساخت دریایی ایران به‌طور مستمر هدف قرار گرفتند. این موضوع اهمیت زیادی دارد؛ زیرا وقتی یک طرف جنگ بتواند تقریباً آزادانه عملیات هوایی انجام دهد، طرف مقابل دیگر نمی‌تواند صرفاً با افزایش تعداد موشک‌های بالستیک، این عدم توازن را جبران کند. بنابراین از نظر دفاع سرزمینی و حفظ زیرساخت نظامی، پاسخ ایران موفق نبود. ۲. ایران در عین از دست دادن ابتکار هوایی، توانست حمله متقابل را حفظ کند مهم‌ترین نکته این است که ایران، با وجود حملات گسترده آمریکا و اسرائیل، کاملاً از چرخه جنگ خارج نشد. در فاصله ۲۸ فوریه تا ۴ مارس، یعنی تنها پنج روز نخست، بیش از ۹۰ حمله موشکی و پهپادی ایران علیه اسرائیل را ثبت کرده که حدود ۲۰ مورد مستقیماً به مناطق غیرنظامی برخورد کرده و دست‌کم ۱۰ کشته بر جای گذاشته‌اند. ACLED تأکید می‌کند که همین پنج روز بیش از ۶۰ درصد کل حملات ایران در جنگ ۱۲روزه سال قبل را شامل می‌شد. این عدد از یک جهت بسیار مهم است: ایران پس از ضربه اولیه، هنوز قادر بود آتش متقابل قابل‌توجهی ایجاد کند. اما محدودیت آن نیز خیلی زود آشکار شد. تعداد حملات موشکی ایران در روزهای سوم و چهارم جنگ نسبت به دو روز نخست کاهش پیدا کرد و با ادامه حملات آمریکا و اسرائیل به پرتابگرها، انبارهای موشکی و مراکز تولید، توان ایران برای حفظ حجم شلیک زیر فشار قرار گرفت. برآوردهای پیش از جنگ نیز حدود ۲۵۰۰ موشک بالستیک دوربرد برای ایران در نظر می‌گرفت. بنابراین ایران توانست ضربه متقابل بزند، اما نتوانست یک نرخ پایدار و فزاینده از آتش ایجاد کند./یک

به همین دلیل ممکن است کشوری توانایی نظامی قابل توجهی داشته باشد اما در وادار کردن یک کشور کوچک‌تر به انجام یک اقدام مشخص با محدودیت مواجه شود. البته یک احتمال دیگر هم وجود دارد: اگر قطر واقعاً این سه نفر را در اختیار نداشته باشد، اساساً مسئله بازدارندگی از این زاویه منتفی است و باید به جای آن درباره علت شکل‌گیری چنین ادعایی، اطلاعات موجود درباره سرنوشت خلبانان و نحوه مدیریت پرونده مفقودشدگان سؤال کرد. به همین دلیل درخواست دسترسی صلیب سرخ می‌تواند اهمیت زیادی داشته باشد؛ چون اگر واقعاً افراد زنده و در بازداشت باشند، تأیید مستقل وضعیت آنها می‌تواند بخش مهمی از جنگ روایت‌های فعلی را روشن کند. در نهایت مشخص شود که سه خلبان ایرانی واقعاً شش ماه در اختیار قطر بوده‌اند، آن وقت سؤال اصلی دیگر فقط این نیست که «چرا قطر آنها را آزاد نکرد؟» سؤال مهم‌تر این است: چرا ایران، با وجود تمام ظرفیت‌های نظامی و تهدیدهایش، نتوانسته هزینه‌ای برای قطر ایجاد کند که نگه‌داشتن این سه نفر از نظر راهبردی پرهزینه‌تر از آزاد کردنشان باشد؟ و دقیقاً همین‌جا تفاوت میان «قدرت نظامی» و «قدرت سیاسی» خودش را نشان می‌دهد؛ ممکن است یک کشور توانایی ضربه زدن داشته باشد، اما نتواند طرف مقابل را به انجام کاری که خودش می‌خواهد مجبور کند. اگر ادعای اسارت درست باشد، پرونده این سه خلبان می‌تواند نه صرفاً یک مسئله انسانی، بلکه یک آزمون واقعی برای سنجش اعتبار بازدارندگی و توان اجبار ایران در برابر کشورهای کوچک اما متکی به ائتلاف‌های قدرتمند باشد./دو و پایان

ادعای اسارت سه خلبان ایرانی توسط قطر، اگر واقعاً درست باشد، فراتر از یک پرونده نظامی یا انسانی است و می‌تواند به یکی از جالب‌ترین آزمون‌های عملی بازدارندگی ایران در برابر کشورهای کوچک خلیج فارس تبدیل شود. ماجرا از آنجا شروع شد که در ۲ مارس ۲۰۲۶، قطر اعلام کرد دو فروند سوخو-۲۴ ایرانی را که وارد حریم هوایی این کشور شده بودند، سرنگون کرده است. در آن زمان سرنوشت خدمه مشخص نبود. حتی در خردادماه، حبیب‌الله سیاری، رئیس ستاد و معاون هماهنگ‌کننده ارتش، گفت چهار خلبان حاضر در این مأموریت همچنان مفقود هستند و از سرنوشت آنها اطلاعی در دست نیست. در تیرماه، ارتش ایران اعلام کرد هویت یکی از خلبانان، مجید کاظمی، با آزمایش DNA تأیید شده و جسد او به ایران بازگردانده خواهد شد؛ بنابراین سرنوشت سه خدمه دیگر همچنان نامعلوم باقی ماند. حالا در ۱۵ اوت، سردار محمد باقرزاده مدعی شده است که سه خلبان باقی‌مانده جواد صالحی، عبدالمجید دشتیان و عمران بهروشیان زنده‌اند و حدود شش ماه است که در اختیار نیروهای قطری قرار دارند. ایران از کمیته بین‌المللی صلیب سرخ خواسته است وضعیت آنها را بررسی کند و امکان دسترسی به آنها فراهم شود. در مقابل، قطر این ادعا را به‌طور کامل رد کرده و گفته است هیچ خلبان ایرانی را در بازداشت ندارد و تیم‌های جست‌وجو و نجات این کشور وظیفه خود را برای یافتن خدمه هواپیماها انجام داده‌اند. بنابراین در شرایط فعلی، «اسارت سه خلبان» هنوز یک ادعای مورد اختلاف است و نه یک واقعیت مستقل و قطعی. اما اگر فرض کنیم ادعای ایران درست باشد، سؤال مهم‌تری مطرح می‌شود: اگر سه خلبان ایرانی واقعاً شش ماه در اختیار قطر بوده‌اند، چرا مجموعه تهدیدها و ظرفیت‌های نظامی ایران نتوانسته قطر را وادار به آزادی یا دست‌کم اعلام وضعیت آنها کند؟ اینجا باید بین سه مفهوم تفاوت بگذاریم: قدرت، بازدارندگی و اجبار. داشتن توانایی وارد کردن خسارت به یک کشور به این معنا نیست که می‌توان آن کشور را به انجام یک رفتار مشخص مجبور کرد. بازدارندگی یعنی طرف مقابل را از انجام کاری منصرف کنید؛ اما اجبار یعنی کاری را که انجام داده یا در حال انجام آن است، وادار کنید متوقف کند. دومی بسیار دشوارتر است. جمهوری اسلامی قطعا توانایی وارد کردن هزینه سنگین به قطر را دارد، اما این به‌تنهایی به معنای توانایی مجبور کردن دوحه برای تحویل سه زندانی نیست. برای این کار باید قطر به این نتیجه برسد که هزینه نگه‌داشتن آنها از هزینه آزاد کردنشان بیشتر است. اگر چنین محاسبه‌ای در دوحه شکل نگرفته باشد، یعنی تهدید موجود، دست‌کم در این پرونده خاص، به «اجبار معتبر» تبدیل نشده است. البته اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد. اگر ایران اقدامی برای آزادسازی آنها انجام نداده باشد، نمی‌توانیم بلافاصله نتیجه بگیریم که «ایران توان انجام آن را ندارد». ممکن است مسئله کاملاً متفاوت باشد: ایران شاید بتواند به قطر ضربه بزند، اما هزینه انجام چنین کاری را نپذیرد. این دو گزاره از نظر راهبردی کاملاً متفاوت‌اند. «نمی‌تواند» با «می‌تواند اما هزینه‌اش را نمی‌پذیرد» یکی نیست. قطر هم کشور کاملاً بی‌پناهی نیست که بتوان آن را جدا از محیط امنیتی اطرافش تحلیل کرد. پایگاه العدید و حضور نظامی آمریکا در قطر باعث می‌شود هر اقدام نظامی مستقیم ایران علیه این کشور، بالقوه فقط یک درگیری میان تهران و دوحه نباشد. در همان روزهای نخست جنگ نیز قطر اعلام کرد دو سوخو-۲۴ ایرانی را سرنگون کرده است و سخنگوی وزارت خارجه این کشور گفت هواپیماها پس از ورود به حریم هوایی قطر و دریافت هشدار، در حالی که مسیرشان به سمت دوحه ارزیابی شده بود، هدف قرار گرفتند. بنابراین اگر واقعاً سه خلبان در اختیار قطر باشند، ایران برای بازپس‌گیری آنها باید یک محاسبه بسیار پیچیده انجام دهد: آیا وارد کردن هزینه نظامی به قطر ارزش خطر درگیری گسترده‌تر با شبکه امنیتی آمریکا را دارد؟ آیا محل دقیق نگهداری خلبانان مشخص است؟ آیا اطلاعات ایران درباره زنده بودن و محل آنها آن‌قدر دقیق است که بتوان بر اساس آن عملیات انجام داد؟ و مهم‌تر از همه، آیا احتمال موفقیت عملیات آن‌قدر بالاست که ارزش ریسک آن را داشته باشد؟ این همان نقطه‌ای است که مفهوم بازدارندگی اهمیت پیدا می‌کند. بازدارندگی صرفاً با تعداد موشک‌ها، جنگنده‌ها یا شدت بیانیه‌ها اندازه‌گیری نمی‌شود. بازدارندگی زمانی کار می‌کند که طرف مقابل باور کند شما هم توانایی و هم اراده استفاده از قدرت خود را دارید و هزینه‌ای که قرار است به او تحمیل شود، از منفعت رفتارش بیشتر خواهد بود. حتی تهدید بسیار شدید، اگر طرف مقابل مطمئن باشد هزینه اجرای آن برای شما بیش از هزینه تحمل آن برای خودش است، الزاماً بازدارنده نیست./یک

دایرکت کانال باز هست لطفا موضوع درخواستی نکاتی که براتون جذاب هست یا علاقه دارید یا براتون سوال هست رو لطفا بگید تا بر اساس اون‌ها پست بذارم.

چرا حمله به زیرساخت همیشه نتیجه‌ای را که مهاجم می‌خواهد نمی‌دهد؟ حمله به زیرساخت زمانی اهمیت راهبردی پیدا می‌کند که بتواند تو
چرا حمله به زیرساخت همیشه نتیجه‌ای را که مهاجم می‌خواهد نمی‌دهد؟ حمله به زیرساخت زمانی اهمیت راهبردی پیدا می‌کند که بتواند توانایی واقعی طرف مقابل را کاهش دهد. صرفاً نابودی یک پل، نیروگاه یا بندر به معنی فلج شدن دشمن نیست؛ چون ممکن است مسیر جایگزین، زیرساخت پشتیبان یا امکان بازسازی سریع وجود داشته باشد. در واقع، ارزش یک هدف فقط به میزان خسارتی که از نظر فیزیکی می‌بیند بستگی ندارد، بلکه باید دید این خسارت چه اثری روی کل شبکه می‌گذارد و تا چه مدت می‌تواند آن را مختل کند. از طرف دیگر، زیرساخت‌ها به یکدیگر وابسته‌اند. قطع برق می‌تواند آب‌رسانی، بیمارستان‌ها، مخابرات و حمل‌ونقل را هم تحت تأثیر قرار دهد و یک حمله محدود را به یک اختلال گسترده تبدیل کند. اما همین شبکه‌ها می‌توانند با استفاده از مسیرها و منابع جایگزین خودشان را با شرایط جدید تطبیق دهند. به همین دلیل، جنگ فقط مسابقه نابودی تجهیزات نیست؛ مسابقه سازگاری و بازسازی هم هست. طرفی که سریع‌تر بتواند زیرساخت آسیب‌دیده را جایگزین کند یا روش دیگری برای ادامه فعالیت پیدا کند، می‌تواند بخش مهمی از اثر حمله را خنثی کند. ضمن اینکه موفقیت نظامی الزاماً به موفقیت سیاسی تبدیل نمی‌شود. ممکن است یک حمله از نظر نظامی خسارت قابل‌توجهی وارد کند، اما نتواند رفتار سیاسی طرف مقابل را تغییر دهد و حتی باعث تشدید جنگ یا افزایش حمایت داخلی از ادامه مقاومت شود. بنابراین در ارزیابی حمله به زیرساخت، میزان تخریب به‌تنهایی معیار موفقیت نیست؛ مهم‌تر از آن، میزان کاهش توان عملیاتی، مدت اختلال، امکان جایگزینی و بازسازی و در نهایت تأثیر آن بر رفتار سیاسی طرف مقابل است.

درسته مقاله جنگ ۴۰روزه رو مستقیماً پوشش نمی‌ده، اما نظریه‌ای که مطرح می‌کنه و نتیجه‌ای که از روند تشدید درگیری می‌گیره، می‌تونه برای تحلیل و پیش‌بینی مسیر آینده جنگ به کار بیاد.

چون اگر چنین تضمینی وجود نداشته باشد، از نگاه نویسنده، ایران یک انگیزه عقلانی برای کنار گذاشتن گزینه هسته‌ای ندارد. و این یعنی: جنگی که ظاهراً برای جلوگیری از هسته‌ای‌شدن ایران شروع شده، ممکن است دقیقاً ایران را به سمت همان گزینه سوق دهد. ۲۷. پیامد منطقه‌ای جنگ هم تمام نمی‌شود نویسنده معتقد است حتی اگر آتش‌بس برقرار شود، ساختار منطقه‌ای مثل قبل نمی‌شود. شبکه نیابتی ایران هم تغییر خواهد کرد. گروه‌های غیردولتی نزدیک به ایران احتمالاً: ضدآمریکایی‌تر می‌شوند؛ استقلال عملیاتی بیشتری پیدا می‌کنند؛ و به سمت ساختارهای پراکنده‌تر و غیرمتمرکزتر می‌روند. یعنی حتی اگر تهران بخواهد کنترل کامل و متمرکزی روی این گروه‌ها داشته باشد، ممکن است در آینده توانایی‌اش کمتر شود. از طرف دیگر، اعتبار آمریکا در منطقه هم آسیب دیده است. چون واشنگتن در این بحران بیش از گذشته به‌عنوان طرف اسرائیل دیده شده، نه یک میانجی بی‌طرف. جمع‌بندی ۷ اکتبر ۲۰۲۳ ↓ جنگ غزه و فعال‌شدن نیروهای نیابتی ایران ↓ فشار اسرائیل علیه حماس و حزب‌الله ↓ حملات محدود ایران و اسرائیل ↓ حمله به کنسولگری ایران در دمشق – آوریل ۲۰۲۴ ↓ اولین حمله مستقیم ایران به اسرائیل ↓ ترور هنیه در تهران ↓ تضعیف حزب‌الله و ترور نصرالله ↓ حمله موشکی دوم ایران – اکتبر ۲۰۲۴ ↓ حمله محدود اسرائیل و نابودی بخش مهمی از پدافند ایران ↓ ضعیف‌تر شدن موقعیت ایران ↓ مذاکرات هسته‌ای آمریکا و ایران در ۲۰۲۵ ↓ فشار حداکثری آمریکا + تهدید نظامی ↓ ترس اسرائیل از «گریز هسته‌ای» ایران ↓ حمله اسرائیل به ایران – ژوئن ۲۰۲۵ ↓ جنگ ۱۲روزه ↓ ورود مستقیم آمریکا با Midnight Hammer ↓ آتش‌بس ↓ اما بازدارندگی ایران ترمیم نمی‌شود ↓ اسرائیل مطمئن‌تر می‌شود که آمریکا پشتش خواهد بود ↓ ایران بیشتر به فکر بازسازی توان موشکی و هسته‌ای می‌افتد ↓ مذاکرات ۲۰۲۶ به بن‌بست می‌رسد ↓ آمریکا از میانجی به طرف مستقیم جنگ تبدیل می‌شود ↓ جنگ ۲۰۲۶ مشکل اسرائیل و ایران فقط این نبود که هر دو از جنگ می‌ترسیدند یا از یکدیگر متنفر بودند؛ مشکل این بود که هر دو بارها برای اثبات بازدارندگی، وارد بازی‌ای شدند که در آن عقب‌نشینی هزینه داشت و تشدید، هر بار طرف مقابل را به تشدید بیشتر سوق می‌داد. و نقش آمریکا هم دوگانه بود: گاهی ترمز این مارپیچ بود، اما با ورود مستقیم در ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، خودش تبدیل به یکی از بازیگران اصلی مارپیچ شد. در نتیجه، آتش‌بس ۲۰۲۵ به‌جای اینکه بازدارندگی را احیا کند، ساختار جدیدی ساخت که جنگ بعدی را محتمل‌تر کرد. و از نظر نویسنده، خطرناک‌ترین پیامدش این است که:شکست بازدارندگی متعارف ایران می‌تواند انگیزه تهران برای رفتن به سمت بازدارندگی هسته‌ای را بیشتر کند./هفتم و پایان

۲۱. آیا اصلاً جنگ آمریکا با ایران از نظر استراتژیک برای آمریکا منطقی بود؟ نویسنده اینجا حتی سؤال مهم‌تری مطرح می‌کند: ممکن است جنگ برای اسرائیل منطقی باشد، اما آیا برای آمریکا هم منطقی است؟ از نگاه مقاله، اسرائیل واقعاً خودش را در معرض تهدیدهایی می‌دید که شامل: برنامه هسته‌ای ایران، موشک‌های بالستیک، شبکه گروه‌های نیابتی بود. بنابراین محاسبه امنیتی اسرائیل قابل فهم است؛ هرچند نویسنده آن را حداکثری می‌داند. اما مسئله آمریکا متفاوت است. ایران موشک قاره‌پیمایی ندارد که بتواند مستقیماً خاک اصلی آمریکا را هدف بگیرد. همچنین شبکه مقاومت در منطقه، از نظر نویسنده، تهدید متعارف و مستقیمی برای خاک آمریکا محسوب نمی‌شود. بنابراین مقاله می‌پرسد: چرا آمریکا باید هزینه‌های یک جنگ بزرگ را برای تهدیدی بپردازد که بخش مهمی از آن اساساً مربوط به امنیت اسرائیل است؟ نویسنده احتمال می‌دهد که نفوذ نتانیاهو و لابی اسرائیل در دولت ترامپ توانسته باشد محاسبات هزینه–فایده واشنگتن را به محاسبات امنیتی اسرائیل نزدیک کند. البته مقاله صریحاً می‌گوید نمی‌توان با قطعیت گفت که این صرفاً نتیجه نفوذ نتانیاهو بوده یا دولت ترامپ خودش مستقلاً چنین سیاستی را دنبال می‌کرد. ۲۲. نتیجه نهایی مقاله نویسنده در پایان می‌گوید: جنگ ۲۰۲۶ را نباید یک اتفاق ناگهانی دانست. این جنگ حاصل یک مارپیچ چندساله تشدید بود. از ۲۰۲۳ شروع شد؛ از جنگ نیابتی عبور کرد؛ به حملات مستقیم رسید؛ بعد به جنگ ۱۲روزه ۲۰۲۵ تبدیل شد؛ و سپس با ورود مستقیم آمریکا، ساختار بازی تغییر کرد و نهایتاً جنگ ۲۰۲۶ شکل گرفت. ۲۳. مهم‌ترین تغییر از نگاه نویسنده: بازدارندگی ایران شکست خورد یکی از استدلال‌های بسیار مهم مقاله این است که ایران ابتدا تلاش کرد با: نیروهای نیابتی → حملات موشکی → تهدید → پاسخ محدود بازدارندگی ایجاد کند. اما این روش نتوانست اسرائیل را متوقف کند. در نتیجه ایران مجبور شد از بازدارندگی غیرمستقیم به بازدارندگی مستقیم و متعارف روی بیاورد. ولی ایران در این حوزه نسبت به اسرائیل و آمریکا ضعف داشت. پس موشک‌های ایران اگرچه از نظر سیاسی و نمادین مهم بودند، اما نتوانستند موازنه بازدارندگی را دوباره برقرار کنند. ایران در یک وضعیت بسیار سخت گرفتار شد: اگر پاسخ نمی‌داد، تحقیر و بی‌اعتبار می‌شد؛ اگر پاسخ می‌داد، خطر جنگ و فروپاشی بیشتر می‌شد. ۲۴. و اینجاست که نویسنده به یک نتیجه خطرناک می‌رسد جنگ ۲۰۲۵ یک پیام بسیار مهم برای اسرائیل داشت: آمریکا در صورت لزوم مستقیماً وارد جنگ می‌شود. این یعنی هزینه ریسک‌پذیری اسرائیل پایین‌تر آمد. اگر اسرائیل بداند در بدترین شرایط آمریکا وارد میدان می‌شود، ممکن است راحت‌تر دست به عملیات‌های پرریسک بزند. در مقابل، جنگ برای ایران یک پیام کاملاً متفاوت داشت: بازدارندگی متعارف من کافی نیست. و این دقیقاً چیزی است که نویسنده می‌گوید می‌تواند ایران را بیشتر به سمت گزینه هسته‌ای سوق دهد. یعنی جنگی که ظاهراً برای جلوگیری از هسته‌ای‌شدن ایران شروع شده، ممکن است در نهایت انگیزه ایران برای حرکت سریع‌تر به سمت توانایی هسته‌ای را بیشتر کند. این یکی از پارادوکس‌های اصلی مقاله است. ۲۵. نسخه پیشنهادی نویسنده برای خروج از این چرخه نویسنده چند پیشنهاد اصلی دارد. اول: آتش‌بس واقعی و مذاکره چندجانبه مذاکرات باید با میانجی‌گری عمان یا کشورهای نسبتاً بی‌طرف انجام شود و هدفش این باشد که خواسته‌های حداکثری همه طرف‌ها محدود شود. دوم: آمریکا باید تصمیم‌گیری درباره جنگ را دوباره جدی‌تر و قانونی‌تر کند نویسنده معتقد است واشنگتن باید در تصمیم‌گیری درباره جنگ، روندی واقعاً قانونی داشته باشد؛ یعنی جنگ نباید صرفاً براساس محاسبات لحظه‌ای یا فشار سیاسی خارجی شروع شود. سوم: حمایت آمریکا از اسرائیل نباید «خودکار و نامحدود» باشد آمریکا باید به اسرائیل روشن بگوید: حمایت نظامی آمریکا تضمین‌شده برای هر اقدام آینده نیست. و اسرائیل نباید مطمئن باشد که هر اقدامی انجام دهد، آمریکا در نهایت وارد جنگ خواهد شد. ۲۶. مسئله هسته‌ای ایران بعد از جنگ اینجا نویسنده یک استدلال بسیار مهم دارد: اگر آمریکا واقعاً می‌خواهد ایران را از سلاح هسته‌ای دور کند، صرفاً نابودی تأسیسات هسته‌ای کافی نیست. چون اگر ایران احساس کند: «حتی اگر محدودیت هسته‌ای را بپذیرم، باز هم ممکن است چند سال بعد آمریکا یا اسرائیل برای تغییر حکومت به من حمله کنند» دیگر انگیزه‌ای برای پذیرش محدودیت هسته‌ای ندارد. پس نویسنده می‌گوید یک توافق آینده باید دو چیز را هم‌زمان داشته باشد: ۱. محدودیت‌های قابل راستی‌آزمایی بر برنامه هسته‌ای ایران و ۲. تضمین معتبر اینکه اسرائیل و آمریکا دوباره خیلی زود جنگ را شروع نکنند. به‌خصوص آمریکا باید به‌صورت رسمی متعهد شود که در آینده از طریق جنگ دنبال تغییر رژیم ایران نخواهد بود./ششم

۱۶. ایران چرا به پایگاه آمریکا حمله کرد ولی جنگ را ادامه نداد؟ ایران در ۲۳ ژوئن به پایگاه آمریکا در العدید قطر حمله موشکی کرد. اما طبق مقاله، ایران از قبل هشدار داده بود. بنابراین: نیروها فرصت تخلیه داشتند؛ تلفات آمریکایی گزارش نشد؛ حمله محدود باقی ماند. از نگاه نویسنده، این حمله بیشتر برای حفظ آبرو و اعتبار بازدارندگی بود تا شروع یک جنگ مستقیم با آمریکا. ایران می‌خواست بگوید: «من مجبورم پاسخ بدهم، ولی قصد ندارم وارد جنگ بی‌پایان با آمریکا شوم.» بعد از آن، تهران از حمله بیشتر خودداری کرد و آتش‌بس ۲۴ ژوئن را پذیرفت. بنابراین آمریکا با ترکیبی از: فشار نظامی + حمایت دفاعی از اسرائیل + تهدید + ایجاد راه خروج دیپلماتیک توانست ایران را به عقب‌نشینی وادار کند. نویسنده می‌گوید آمریکا بازی را متوقف نکرد؛ تبدیل به قدرتمندترین بازیکن آن شد و قواعدش را تغییر داد. ۱۷. اما مشکل اصلی حل نشد آتش‌بس ۲۰۲۵ به معنی بازگشت به وضعیت قبل از جنگ نبود. برعکس. جنگ باعث شد محاسبات اسرائیل تغییر کند. نتانیاهو بعد از جنگ دوباره تلاش کرد ترامپ را قانع کند که به ایران حمله شود؛ این بار برای نابودی توان موشکی ایران. از اینجا به بعد، بازی دیگر فقط: اسرائیل ↔ ایران نبود. تبدیل شد به: آمریکا ↔ ایران چون آمریکا حالا خودش کنترل بخش بزرگی از ساختار تشدید را در دست گرفته بود. اسرائیل هم تلاش می‌کرد دامنه امتیازاتی را که آمریکا ممکن بود به ایران بدهد محدود کند. یعنی می‌خواست توافق احتمالی فقط درباره هسته‌ای نباشد، بلکه توان موشکی ایران و شبکه منطقه‌ای آن را هم محدود کند. ۱۸. خواسته‌های آمریکا حداکثری‌تر شد دولت ترامپ فقط درباره برنامه هسته‌ای حرف نمی‌زد. خواسته‌ها شامل مواردی مثل: محدود کردن برد موشک‌های ایران؛ پایان حمایت مالی و نظامی از گروه‌های منطقه‌ای؛ و حتی موضوعات مرتبط با رفتار حکومت ایران با شهروندانش شد. هم‌زمان آمریکا ناوگان بزرگی را به منطقه فرستاد و تهدید کرد اگر ایران همکاری نکند، اقدام نظامی انجام خواهد شد. یعنی واشنگتن می‌خواست پیروزی نظامی ژوئن ۲۰۲۵ را به اهرم فشار سیاسی تبدیل کند. اما ایران مقاومت کرد. در مذاکرات غیرمستقیم فوریه ۲۰۲۶، تهران گفت: فقط درباره پرونده هسته‌ای مذاکره می‌کنیم. نه درباره موشک‌ها و نه درباره فعالیت‌های منطقه‌ای. حتی در آستانه مذاکرات، ایران تأسیسات زیرزمینی مرتبط با موشک بالستیک خرمشهر-۴ را به نمایش گذاشت. پیام روشن بود: «اگرچه ضعیف شده‌ایم، اما هنوز تمام ابزارهای قدرت‌مان را از دست نداده‌ایم.» ۱۹. بن‌بست واقعی کجا بود؟ در فوریه ۲۰۲۶ یک تناقض اساسی وجود داشت: آمریکا می‌خواست: غنی‌سازی ایران عملاً به صفر برسد. اما ایران می‌گفت: حق داشتن برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای و غنی‌سازی را دارد. این دو موضع به‌سادگی قابل جمع نبودند. مشکل دیگر این بود که اسرائیل همچنان می‌توانست بر تصمیم آمریکا تأثیر بگذارد. بنابراین ایران با دو فشار هم‌زمان روبه‌رو بود: فشار مستقیم آمریکا از یک طرف، و فشار اسرائیل برای سخت‌تر شدن موضع آمریکا از طرف دیگر. به همین دلیل، حتی اگر ایران و آمریکا به توافقی می‌رسیدند، تهران نگران بود که یک بازیگر سوم دوباره قواعد بازی را تغییر دهد. ۲۰. و بعد جنگ ۲۰۲۶ شروع شد از نگاه مقاله، جنگ فوریه ۲۰۲۶ یک اتفاق ناگهانی یا استثنایی نبود. نتیجه منطقی همان ساختاری بود که بعد از جنگ ۲۰۲۵ ساخته شده بود. آمریکا نشان داده بود که حاضر است برای اعمال فشار، از نیروی نظامی استفاده کند. ایران هم در موقعیتی قرار گرفته بود که باید تصمیم می‌گرفت: مقاومت طولانی؛ تسلیم؛ یا حرکت به سمت شکستن محدودیت‌های هسته‌ای و «گریز هسته‌ای». در نهایت نقطه‌ای که در بازی جوجه باید یکی از طرفین منحرف می‌شد، رد شد. و نتیجه: برخورد./پنج

۱۰. حمله اکتبر ۲۰۲۴ اسرائیل؛ یک ضربه حساب‌شده در ۲۶ اکتبر ۲۰۲۴، اسرائیل به ایران حمله کرد. اما این بار حمله نسبتاً محدود و حساب‌شده بود. اهداف شامل: سامانه‌های پدافندی تأسیسات تولید موشک مراکز فرماندهی سایت‌های پرتاب موشک بالستیک بود. اما اسرائیل تأسیسات هسته‌ای و انرژی را هدف قرار نداد. این خیلی مهم بود. چون نشان می‌داد اسرائیل می‌خواهد توانایی نظامی ایران را تضعیف کند، ولی هنوز از خطوطی که می‌تواند جنگ را از کنترل خارج کند عبور نکند. اما حمله یک اثر بسیار مهم داشت: پدافند هوایی ایران، از جمله برخی سامانه‌های S-300، به‌شدت آسیب دید. یعنی ایران وارد سال ۲۰۲۵ شد در حالی که بخش مهمی از توان دفاعی‌اش ضعیف‌تر شده بود. ۱۱. پایان ۲۰۲۴؛ دو کشور دیگر یکسان فکر نمی‌کردند تا پایان ۲۰۲۴، وضعیت به‌شدت نامتقارن شده بود. ایران: شبکه نیابتی‌اش آسیب دیده بود؛ پدافند هوایی‌اش تضعیف شده بود؛ حزب‌الله ضعیف‌تر شده بود؛ در سوریه هم با تغییرات سیاسی و سقوط رژیم اسد، بخشی از هماهنگی منطقه‌ای‌اش را از دست داده بود. در مقابل، اسرائیل: حمایت آمریکا را داشت؛ سامانه‌های دفاعی بیشتری دریافت کرده بود؛ توانسته بود عمق بیشتری در ساختار نظامی ایران ایجاد کند؛ و به این نتیجه رسیده بود که می‌تواند ریسک بیشتری بپذیرد. پس تحمل ریسک دو طرف از هم فاصله گرفته بود. این یکی از کلیدی‌ترین استدلال‌های مقاله است: وقتی یک طرف فکر کند توانایی بیشتری برای تحمل جنگ دارد، احتمال اینکه در بازی جوجه زودتر کنار نکشد بیشتر می‌شود. ۱۲. ورود ترامپ؛ مذاکره همراه با فشار با روی کار آمدن ترامپ، آمریکا تلاش کرد دوباره مذاکرات هسته‌ای با ایران را آغاز کند. مذاکرات از آوریل ۲۰۲۵ شروع شد و ایران هم گفت حاضر است درباره برنامه هسته‌ای مذاکره کند. اما یک مشکل اساسی وجود داشت: ایران به آمریکا اعتماد نداشت. ترامپ قبلاً از توافق هسته‌ای خارج شده بود و دوباره سیاست «فشار حداکثری» را دنبال می‌کرد. هم‌زمان، آمریکا فشار نظامی را هم افزایش داد: ناوهای هواپیمابر وارد منطقه شدند. بمب‌افکن‌های B-2 مستقر شدند. تجهیزات نظامی بیشتری در منطقه قرار گرفت. یعنی پیام واشنگتن دوگانه بود: «بیایید مذاکره کنیم» ولی هم‌زمان: «اگر توافق نکنید، گزینه نظامی هم روی میز است.» از نگاه مقاله، این ترکیب مذاکره و تهدید نظامی، ایران را بیشتر نسبت به نیت واقعی آمریکا مشکوک کرد. ۱۳. چرا جنگ ۱۲روزه ژوئن ۲۰۲۵ شروع شد؟ در اسرائیل، جناح‌های تندرو معتقد بودند مذاکره خطرناک است. نگرانی اصلی این بود که ایران از زمان مذاکرات استفاده کند و به نقطه‌ای برسد که بتواند سریعاً سلاح هسته‌ای تولید کند. هم‌زمان، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی درباره افزایش ذخایر اورانیوم با غنای بالا هشدار داد. ایران هم از یک تأسیسات زیرزمینی جدید برای غنی‌سازی خبر داد. تنش به نقطه‌ای رسید که اسرائیل تصمیم گرفت خودش وارد عمل شود. در ژوئن ۲۰۲۵، اسرائیل بدون هماهنگی قبلی با آمریکا، حمله بزرگی علیه تأسیسات هسته‌ای و نظامی ایران آغاز کرد. چند فرمانده ارشد سپاه کشته شدند و شبکه پدافندی ایران به‌شدت آسیب دید. و اینجا «بازی جوجه» به نقطه تصادف رسید. هیچ‌کدام حاضر نشدند کنار بروند. ۱۴. اسرائیل چرا توانست این‌قدر عمیق وارد ایران شود؟ طبق مقاله، اسرائیل از ترکیبی از: جنگنده‌های پنهانکار پیشرفته، اطلاعات لحظه‌ای، پهپادهای کوچک، و عملیات اطلاعاتی استفاده کرد. این عملیات باعث شد شبکه راداری و سامانه‌های پدافند هوایی ایران به‌شدت تضعیف شود. وقتی پدافند از کار افتاد، هواپیماهای اسرائیلی توانستند با مقاومت بسیار کمتری وارد حریم هوایی ایران شوند و اهداف متعددی را مورد حمله قرار دهند. نویسنده این را ادامه همان الگویی می‌داند که اسرائیل در غزه و لبنان استفاده کرده بود: اول پدافند دشمن را کور کن، بعد برتری هوایی ایجاد کن و سپس اهداف را با آزادی بیشتری بزن. ایران هم در پاسخ، حمله‌ای بسیار بزرگ انجام داد: حدود ۳۷۰ تا ۵۵۰ موشک بالستیک و بیش از ۱۰۰۰ پهپاد. بخش بزرگی از این حملات توسط سامانه‌های دفاعی اسرائیل و همچنین THAAD آمریکا رهگیری شد. اما حجم حمله بی‌سابقه بود و نشان داد جنگ وارد مرحله‌ای کاملاً جدید شده است. ۱۵. آمریکا وارد جنگ شد: عملیات Midnight Hammer حدود ده روز بعد، ترامپ دستور عملیات Midnight Hammer را صادر کرد. بمب‌افکن‌های آمریکایی تأسیسات هسته‌ای زیرزمینی ایران در: فردو نطنز اصفهان را هدف قرار دادند. اما نکته مهم مقاله این است که نویسنده این حمله را صرفاً برای نابودی کامل برنامه هسته‌ای نمی‌داند. به عقیده او، این عملیات نوعی «وادارسازی نمایشی» یا Demonstrative Compellence بود. یعنی آمریکا می‌خواست به ایران نشان دهد: «اگر به تشدید ادامه بدهی، هزینه‌اش به‌شدت افزایش پیدا می‌کند.» پس آمریکا فقط وارد بازی نشد؛ قواعد بازی را عوض کرد./چهار

۶.پاسخ ایران؛ اولین حمله مستقیم به اسرائیل ایران در ۱۳ آوریل ۲۰۲۴ حدود ۳۰۰ موشک و پهپاد به سمت اسرائیل شلیک کرد. اما یک نکته خیلی مهم وجود داشت: ایران از قبل هشدار داده بود. این باعث شد اسرائیل و متحدانش آماده شوند و بخش بزرگی از حملات را رهگیری کنند. آمریکا، بریتانیا، فرانسه و اردن هم در دفاع از اسرائیل مشارکت کردند. از نظر نویسنده، این حمله با وجود حجم زیادش الزاماً برای وارد کردن بیشترین خسارت طراحی نشده بود. هدف اصلی چیزی شبیه این بود: «من حاضر هستم مستقیم به اسرائیل حمله کنم؛ پس بازدارندگی من هنوز زنده است.» اما ایران نمی‌خواست این حمله تبدیل به جنگ تمام‌عیار شود. به همین دلیل بعد از حمله، متوقف شد و منتظر واکنش اسرائیل ماند. این دقیقاً همان منطق بازی جوجه است: یک قدم بسیار خطرناک جلو برو، ولی در آخرین لحظه ترمز کن تا ببینی طرف مقابل چه می‌کند. ۷. اما بازدارندگی ایران جواب نداد مشکل اساسی اینجا بود. ایران مستقیماً حمله کرد تا بازدارندگی ایجاد کند، اما اسرائیل نه‌تنها عقب نکشید، بلکه به تشدید ادامه داد. در ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۴، اسماعیل هنیه در تهران ترور شد. از نگاه مقاله، این حرکت یک پیام بسیار مهم داشت: اسرائیل می‌تواند حتی در عمق خاک ایران عملیات انجام دهد و ایران را مجبور کند بین دو گزینه بد انتخاب کند: یا واکنش نشان بدهد و خطر جنگ بزرگ‌تر را بپذیرد، یا واکنش نشان ندهد و اعتبار بازدارندگی‌اش آسیب ببیند. ایران در نهایت پاسخ فوری و گسترده نداد. بخشی از این خویشتن‌داری به مذاکرات آتش‌بس غزه مربوط بود و بخشی هم به این نگرانی که اسرائیل عمداً می‌خواهد ایران را وارد جنگی کند که پای آمریکا را هم وسط بکشد. ۸. اسرائیل دوباره جلو رفت در سپتامبر ۲۰۲۴، اسرائیل حملات سنگینی علیه حزب‌الله انجام داد. هزاران دستگاه ارتباطی منفجر شدند و تعداد زیادی از نیروهای حزب‌الله کشته یا زخمی شدند. بعد از آن، حسن نصرالله و یک فرمانده ارشد سپاه در حمله اسرائیل به بیروت کشته شدند. از نگاه مقاله، اینجا اسرائیل دیگر صرفاً دنبال یک عملیات محدود نبود. داشت به سمت «برتری در تشدید» یا Escalation Dominance می‌رفت. یعنی می‌خواست به ایران بفهماند: «هر مرحله‌ای که واردش بشی، من می‌تونم یک مرحله بالاتر برم.» ایران در اول اکتبر ۲۰۲۴ دوباره به اسرائیل حمله کرد، این بار عمدتاً با موشک‌های بالستیک. این حمله نسبت به حمله آوریل از نظر تاکتیکی تغییر کرده بود و تلاش می‌کرد احتمال وارد کردن خسارت را بیشتر کند. اما باز هم چرخه همان بود: اسرائیل فشار می‌آورد ایران پاسخ می‌داد اسرائیل پاسخ را محدود می‌کرد هر دو برای مرحله بعد آماده می‌شدند. ۹. آمریکا در این مرحله چه کار می‌کرد؟ اینجا نقش آمریکا خیلی مهم می‌شود. واشنگتن از یک طرف کاملاً پشت اسرائیل بود. از طرف دیگر نمی‌خواست اسرائیل کاری کند که جنگ منطقه‌ای از کنترل خارج شود. بنابراین آمریکا دو کار را هم‌زمان انجام می‌داد: ۱. دفاع اسرائیل را تقویت می‌کرد. مثلاً سامانه‌های THAAD را در منطقه مستقر کرد. ۲. اسرائیل را محدود می‌کرد. واشنگتن تلاش کرد اسرائیل سراغ تأسیسات هسته‌ای و زیرساخت‌های حیاتی انرژی ایران نرود. یعنی آمریکا در واقع نمی‌خواست بازی را متوقف کند؛ می‌خواست هزینه‌های بازی را تغییر دهد. به اسرائیل می‌گفت: «می‌تونی بازدارندگی‌ات رو حفظ کنی، ولی نه با قیمتی که جنگ تمام‌عیار راه بیفته.»/سه

۱. همه‌چیز از یک مارپیچ تشدید شروع شد بعد از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس، جنگ اسرائیل و حماس به‌سرعت تبدیل به یک بحران منطقه‌ای شد. ایران مستقیماً وارد جنگ نشد، اما گروه‌های نزدیک به تهران وارد میدان شدند: حوثی‌ها در دریای سرخ به کشتی‌رانی حمله کردند. حزب‌الله از لبنان به اسرائیل حمله موشکی کرد. اسرائیل هم به‌شکل گسترده علیه حماس و بعد حزب‌الله وارد عمل شد. بنابراین در ابتدا یک جنگ مستقیم ایران و اسرائیل وجود نداشت؛ بلکه یک جنگ غیرمستقیم و نیابتی جریان داشت. ایران می‌خواست به اسرائیل فشار بیاورد، ولی نمی‌خواست کاری کند که اسرائیل مستقیماً به ایران حمله کند. یعنی تهران عملاً داشت می‌گفت: «من می‌تونم فشار ایجاد کنم، ولی هنوز نمی‌خوام وارد جنگ مستقیم بشم.» از نظر نویسنده، این دقیقاً بخشی از منطق بازی جوجه بود: هر طرف فشار می‌آورد، اما هم‌زمان سعی می‌کرد نشان دهد که هنوز نمی‌خواهد به جنگ تمام‌عیار برسد. ۲. بازی جوجه دقیقاً یعنی چی؟ تصور کن دو ماشین با سرعت زیاد به سمت هم حرکت می‌کنند. هر دو راننده می‌دانند که اگر یکی منحرف شود، دیگری برنده می‌شود. پس هر دو سعی می‌کنند نشان دهند: «من تا آخر میام. تو باید کنار بری.» اما اگر هیچ‌کدام کنار نروند، هر دو تصادف می‌کنند. در سیاست بین‌الملل هم همین اتفاق می‌تواند رخ دهد. اسرائیل و ایران دائماً سعی می‌کردند نشان دهند که: «من تحمل ریسک بیشتری دارم و تو باید عقب بکشی.» اما مسئله این بود که هر حمله، حمله‌ی بعدی را محتمل‌تر می‌کرد. یک طرف حمله می‌کرد طرف مقابل مجبور می‌شد پاسخ بدهد پاسخ طرف مقابل به‌عنوان نشانه ضعف یا تهدید دیده می‌شد طرف اول دوباره حمله می‌کرد. این همان چیزی است که رابرت جرویس در مدل مارپیچ تشدید توضیح می‌دهد: گاهی یک کشور کاری را برای مجبور کردن طرف مقابل به عقب‌نشینی انجام می‌دهد، اما طرف مقابل آن را حمله و تهدید تلقی می‌کند و پاسخ می‌دهد؛ همین پاسخ دوباره باعث حمله‌ی بعدی می‌شود. هر طرف فکر می‌کرد دارد بازدارندگی خودش را تقویت می‌کند، اما در عمل داشت طرف مقابل را بیشتر به سمت تشدید میراند. ۳. چرا مقاله می‌گوید «بازی جوجه» بهتر از نظریه‌های دیگر است؟ مقاله دو مدل دیگر را هم بررسی می‌کند. بن‌بست در مدل بن‌بست، طرفین عملاً همیشه تشدید می‌کنند و راه همکاری چندان وجود ندارد. اما این با رفتار ایران و اسرائیل کاملاً جور درنمی‌آید. چرا؟ چون هر دو طرف در مقاطع مختلف دنبال راه خروج از بحران بودند. ایران حملاتش را گاهی از قبل اعلام کرد، بعضی پاسخ‌ها را عقب انداخت و در مقاطعی توافق‌های میانجی‌گری‌شده توسط آمریکا را پذیرفت. اسرائیل هم در برخی حملاتش اهدافی را انتخاب کرد که باعث سرنگونی فوری حکومت ایران نشود. پس آنها فقط دنبال نابودی یکدیگر نبودند؛ دنبال این هم بودند که بدون تحقیر شدن از بحران خارج شوند. معمای زندانی این مدل هم تا حدی جواب می‌دهد، چون تشدید می‌تواند برای هر دو طرف نتیجه بدتری ایجاد کند. ولی مشکلش این است که در معمای زندانی، تصمیم‌ها خیلی کمتر وابسته به حرکت طرف مقابل هستند. در این بحران، تقریباً هر اقدام یک طرف پاسخ مستقیم به اقدام قبلی طرف مقابل و در عین حال یک پیام برای حرکت بعدی بود. پس نویسنده می‌گوید «بازی جوجه تکرارشونده» مدل بهتری است. ۴. اسرائیل و ایران در این بازی چه می‌خواستند؟ اسرائیل به‌طور کلی بهترین نتیجه برای اسرائیل این بود که: ایران عقب بکشد و اسرائیل دوباره بازدارندگی خودش را تثبیت کند. حتی اگر درگیری محدود هم اتفاق می‌افتاد و توانایی‌های نظامی ایران را تضعیف می‌کرد، برای اسرائیل قابل‌قبول بود. اما از نگاه مقاله، اسرائیل از یک آتش‌بس و کاهش تنشِ صرف خوشش نمی‌آمد، چون ممکن بود این اتفاق به‌عنوان عقب‌نشینی یا ضعف دیده شود. ایران ایران ترجیح می‌داد بتواند اسرائیل را مجبور به عقب‌نشینی کند و قدرت خودش را نشان دهد. اما در عین حال، به‌خاطر برتری نظامی اسرائیل، تهران می‌دانست جنگ تمام‌عیار می‌تواند برای بقای حکومت بسیار خطرناک باشد. پس ایران یک تناقض داشت: می‌خواست بازدارندگی نشان دهد، اما نمی‌خواست وارد جنگی شود که ممکن بود به فروپاشی رژیم منجر شود. همین تفاوت محاسبات، بازی را خطرناک‌تر می‌کرد. ۵. نقطه عطف اول: حمله به کنسولگری ایران در دمشق در اول آوریل ۲۰۲۴، اسرائیل به ساختمان کنسولگری ایران در دمشق حمله کرد و چند فرمانده ارشد سپاه را کشت. این اتفاق مهم بود چون اسرائیل دیگر فقط به نیروهای نیابتی ایران حمله نمی‌کرد؛ مستقیماً مقام‌های ایرانی را هدف گرفته بود. یعنی قواعد قبلی درگیری داشتند تغییر می‌کردند. اسرائیل عملاً می‌خواست نشان دهد: «حضور و فرماندهی ایران در منطقه دیگر مصونیت سابق را ندارد.» اما از دید اسرائیل، هنوز همان بازی قدیمی برقرار بود: ایران باید تصمیم می‌گرفت که برای انتقام وارد جنگ مستقیم شود یا عقب بکشد./دو

سیگنال‌ها، خطوط قرمز و برخورد مارپیچ اسرائیل–ایران و مداخله آمریکا مقاله از یک سؤال شروع می‌کند: چرا اسرائیل و ایران در فاصله
سیگنال‌ها، خطوط قرمز و برخورد مارپیچ اسرائیل–ایران و مداخله آمریکا مقاله از یک سؤال شروع می‌کند: چرا اسرائیل و ایران در فاصله‌ای کمتر از یک سال، دو بار وارد جنگ‌های بزرگ شدند؟ پاسخ مقاله این است که این اتفاق تصادفی نبود. رابطه‌ی اسرائیل و ایران از سال ۲۰۲۳ وارد چیزی شد که در نظریه بازی‌ها به آن «بازی جوجه» یا Chicken Game می‌گویند؛ یعنی دو طرف به سمت تصادف حرکت می‌کنند و هرکدام منتظرند طرف مقابل زودتر کنار بکشد. مشکل اینجاست که در چنین بازی‌ای، اگر هیچ‌کس عقب نکشد، نتیجه می‌تواند فاجعه‌بار باشد. از نگاه نویسنده، مجموعه‌ای از درگیری‌های کوچک، تهدیدها، حملات محدود، ترورها و آزمودن خطوط قرمز، کم‌کم باعث شد جنگ مستقیم عادی شود. جنگ ۱۲روزه ژوئن ۲۰۲۵ نتیجه‌ی همین روند بود. اما آتش‌بس ۲۰۲۵ مشکل اصلی را حل نکرد. آمریکا با حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران و هم‌زمان محدود کردن اهداف اسرائیل، موقتاً بازی را متوقف کرد؛ ولی ساختار انگیزه‌ها را تغییر نداد. در نتیجه، بعد از جنگ ۲۰۲۵، اسرائیل جسورتر شد چون مطمئن‌تر شد آمریکا پشت آن می‌ایستد و ایران هم بیشتر به این نتیجه رسید که اگر بازدارندگی متعارفش جواب نمی‌دهد، باید به سمت گزینه هسته‌ای برود. و در نهایت در ۲۰۲۶، خود آمریکا از نقش میانجی خارج شد و مستقیماً وارد جنگ شد./یک

کویت، تمرکز حملات بیشتر روی پالایشگاه‌های مینا عبدالله و مینا الاحمدی، نیروگاه‌های برق، آب‌شیرین‌کن شویبه، فرودگاه بین‌المللی کویت، سکوی نفتی دریایی، شرکت ملی نفت کویت و برخی ساختمان‌های دولتی و سفارت آمریکا دیده می‌شود. بعضی از این مراکز چندین بار هدف قرار گرفته‌اند. بحرین، اهداف اصلی شامل پالایشگاه شرکت نفت بحرین، فرودگاه بین‌المللی بحرین، بندر خلیفه بن سلمان، دیتاسنترها و برخی مراکز صنعتی بوده‌اند. عربستان نیز بارها تأسیسات آرامکو در بقیق، رأس تنوره، شیبه، ینبع و الجبیل هدف قرار گرفته‌اند و حتی محله دیپلماتیک ریاض نیز در میان اهداف دیده می‌شود. میزان موفقیت حملات؟ بر اساس آمار، بیش از ۷۰ درصد حملات باعث خسارت یا آتش‌سوزی در هدف شده‌اند. همچنین ۲۵ حمله همراه با کشته یا زخمی شدن افراد بوده است. در مقابل، ۴۹ حمله رهگیری شده‌اند و به هدف اصابت نکرده‌اند. گزارش ادعا می‌کند که بخش قابل توجهی از حملات از سامانه‌های پدافندی عبور کرده و به هدف رسیده‌اند. خسارت‌ها نشان می‌دهد که امارات ۴۰ حمله موفق داشته که از این میان ۱۳ حمله همراه با تلفات انسانی بوده است. کویت نیز ۳۸ حمله موفق داشته که ۷ مورد آن با کشته یا زخمی همراه بوده است. بحرین ۲۳ حمله موفق، عمان ۷ حمله موفق، قطر ۶ حمله موفق و عربستان ۸ حمله موفق ثبت کرده‌اند؛ در حالی که عربستان بیشترین تعداد رهگیری را نیز داشته و ۱۸ حمله در آن رهگیری شده است. گزارش همچنین حملات را به سه دوره زمانی تقسیم می‌کند. در مرحله اول از ۲۸ فوریه تا ۸ آوریل، ۱۵۰ حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی ثبت شده است. سپس با آغاز آتش‌بس و مذاکرات، یعنی از ۹ آوریل تا ۱۷ ژوئن، این عدد به فقط ۴ حمله کاهش پیدا می‌کند. اما از ۱۸ ژوئن تا پایان ژوئیه، حملات دوباره افزایش یافته و به ۱۸ حمله می‌رسد. بعد از امضای تفاهم‌نامه میان ایران و آمریکا در ۱۷ ژوئن، ایران دیگر زیرساخت‌های غیرنظامی امارات، قطر و عمان را هدف قرار نداده است. در همین دوره، کویت با ۱۰ حمله و بحرین با ۷ حمله بیشترین میزان هدف قرار گرفتن را داشته‌اند. نوع رابطه هر کشور با تهران، میزان مشارکتش در حمایت از عملیات آمریکا و ارزش اقتصادی اهداف، سه عامل اصلی تعیین‌کننده احتمال حمله هستند. به همین دلیل، کشورهایی که میزبان پایگاه‌های مهم آمریکا هستند یا از عملیات نظامی علیه ایران حمایت می‌کنند، در معرض خطر بیشتری قرار دارند؛ در مقابل، کشورهایی که نقش میانجی یا سیاست کاهش تنش را دنبال می‌کنند، در کوتاه‌مدت احتمالاً کمتر هدف قرار می‌گیرند. در بخش پایانی، گزارش پیش‌بینی می‌کند که اگر درگیری‌ها دوباره تشدید شوند، کویت، بحرین و عربستان سعودی بیشترین خطر را خواهند داشت. به‌ویژه پالایشگاه‌ها، تأسیسات نفت و گاز، نیروگاه‌های برق، آب‌شیرین‌کن‌ها، فرودگاه‌های بین‌المللی، بنادر صادراتی و مناطق صنعتی همچنان مهم‌ترین اهداف احتمالی خواهند بود؛ زیرا آسیب به این زیرساخت‌ها می‌تواند هم اقتصاد کشورهای خلیج فارس را تحت فشار قرار دهد و هم بر بازار جهانی انرژی اثر بگذارد.

گزارش ACLED می‌گوید که از ۲۸ فوریه تا ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶، دست‌کم ۱۷۲ حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس ا
گزارش ACLED می‌گوید که از ۲۸ فوریه تا ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶، دست‌کم ۱۷۲ حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس انجام شده است. این آمار فقط شامل حملاتی است که زیرساخت‌های غیرنظامی را هدف قرار داده‌اند و حملات به اهداف نظامی را در بر نمی‌گیرد. همچنین در این گزارش، حملات گروه‌های هم‌پیمان ایران مانند برخی گروه‌های عراقی نیز در آمار لحاظ شده‌اند. طبق این گزارش، تقریباً ۱۸ درصد تمام حملات زمینی ایران در کشورهای حاشیه خلیج فارس، علیه زیرساخت‌های غیرنظامی بوده است و ۸۲ درصد دیگر، اهداف نظامی یا اهدافی با ماهیت نامشخص را هدف گرفته‌اند. بیشترین هدف ایران، زیرساخت‌های انرژی بوده است. از مجموع ۱۷۲ حمله، ۸۳ حمله یعنی ۴۸ درصد علیه تأسیسات نفت، گاز، پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌های برق و آب‌شیرین‌کن‌ها انجام شده است. پس از آن فرودگاه‌ها و بنادر با ۴۷ حمله معادل ۲۷ درصد قرار دارند. ۳۲ حمله معادل ۱۹ درصد نیز مراکز تجاری، مناطق صنعتی، مراکز مالی، دیتاسنترها و ساختمان‌های مرتفع مسکونی و اداری را هدف گرفته‌اند و تنها ۱۰ حمله یعنی ۶ درصد به ساختمان‌های دولتی یا دیپلماتیک اختصاص داشته است. از نظر کشورها، امارات با ۴۹ حمله، معادل ۲۸ درصد کل حملات، بیشترین آسیب را دیده است. بعد از آن کویت با ۴۳ حمله (۲۵ درصد)، بحرین با ۳۴ حمله (۲۰ درصد) و عربستان سعودی با ۲۷ حمله (۱۶ درصد) قرار دارند. قطر با ۱۱ حمله (۶ درصد) و عمان با ۸ حمله (۵ درصد) کمترین میزان حملات را تجربه کرده‌اند. در امارات و کویت، بخش عمده حملات روی تأسیسات انرژی، فرودگاه‌ها و بنادر متمرکز بوده است. بحرین علاوه بر این‌ها، تعداد زیادی حمله به زیرساخت‌های تجاری و صنعتی را تجربه کرده و در عربستان نیز بیشترین تمرکز روی تأسیسات نفت و گاز بوده است. سهم هر کشور از کل حملات به زیرساخت‌های غیرنظامی به ترتیب امارات ۲۸ درصد، کویت ۲۵ درصد، بحرین ۲۰ درصد، عربستان ۱۶ درصد و قطر و عمان روی هم ۱۱ درصد از کل این حملات را به خود اختصاص داده‌اند. حملات تقریباً همگی در اطراف سواحل خلیج فارس متمرکز بوده‌اند؛ یعنی جایی که مهم‌ترین بنادر، پالایشگاه‌ها، مجتمع‌های پتروشیمی، پایانه‌های صادرات نفت و گاز و فرودگاه‌های بین‌المللی قرار دارند. این تمرکز جغرافیایی نشان می‌دهد که هدف اصلی، مختل کردن اقتصاد و صادرات انرژی بوده است، نه حمله به مناطق دور از مراکز اقتصادی. امارات، اهداف بسیار متنوع هستند. گزارش از حملات به شهر صنعتی الرویس، میدان‌های نفتی شرکت ادنوک، مجتمع گازی حبشان، نیروگاه هسته‌ای براکه، فرودگاه بین‌المللی ابوظبی، فرودگاه بین‌المللی دبی، منطقه آزاد اقتصادی خلیفه، مراکز داده، بندر جبل‌علی و مراکز مخابراتی نام می‌برد. به گفته گزارش، ایران تلاش کرده زیرساخت‌هایی را هدف قرار دهد که نقش مهمی در جایگاه امارات به‌عنوان قطب تجارت، سرمایه‌گذاری و فناوری منطقه دارند.

آمریکا تولید را افزایش داده است، اما ساخت موشک زمان می‌برد. بین سفارش تا تحویل معمولاً ۲ تا ۴ سال فاصله وجود دارد. بنابراین حتی اگر بودجه هم فراهم باشد، جبران کمبودها چند سال طول خواهد کشید. مصرف موشک‌های پدافندی آمریکا طی سه سال گذشته به‌طور چشمگیری افزایش یافته است. در سال ۲۰۲۴ مجموع مصرف حدود ۱۲۰ موشک بود و بخش عمده آن را اس‌ام-۶ (موشک چندمنظوره ناوهای آمریکایی برای مقابله با هواپیما، موشک و برخی اهداف زمینی و دریایی) تشکیل می‌داد، در حالی که تاد (سامانه دفاع موشکی ارتفاع بالای آمریکا برای رهگیری موشک‌های بالستیک) تقریباً نقشی در این آمار نداشت. در سال ۲۰۲۵ این رقم تقریباً دو برابر شد و به حدود ۲۳۰ موشک رسید. در این سال استفاده از تاد به‌شدت افزایش یافت و نشان داد که مقابله با تهدید موشک‌های بالستیک به یکی از اولویت‌های اصلی آمریکا تبدیل شده است. اما در جنگ ایران در سال ۲۰۲۶ جهش اصلی رخ داد؛ به‌طوری که مجموع مصرف به حدود ۵۲۰ موشک رسید؛ یعنی بیش از دو برابر سال ۲۰۲۵ و حدود چهار برابر سال ۲۰۲۴. در این جنگ هر سه سامانه اس‌ام-۳ (موشک رهگیر برای نابودی موشک‌های بالستیک)، اس‌ام-۶ (موشک چندمنظوره ناوهای آمریکایی) و تاد (سامانه دفاع موشکی ارتفاع بالا) به‌طور گسترده مورد استفاده قرار گرفتند و همین موضوع نشان می‌دهد که این درگیری فشار بی‌سابقه‌ای بر ذخایر موشک‌های رهگیر آمریکا وارد کرده است. وضعیت همه مهمات آمریکا یکسان نیست و هر سامانه شرایط متفاوتی دارد. برای مثال، آمریکا پیش از جنگ ایران حدود ۳۱۰۰ موشک پاتریوت (سامانه موشکی پدافند هوایی برای رهگیری هواپیما، موشک‌های کروز و موشک‌های بالستیک) در اختیار داشت و در سال‌های گذشته نیز تا ۶۰۰ فروند از این موشک را به اوکراین ارسال کرده بود. با این حال، پس از جنگ ایران موجودی آن به حدود ۸۰۰ فروند کاهش یافته است؛ به همین دلیل پاتریوت اکنون به بحرانی‌ترین کمبود فعلی ارتش آمریکا تبدیل شده است. در مقابل، وضعیت اتکمز (موشک بالستیک تاکتیکی دوربرد زمین‌به‌زمین ارتش آمریکا) متفاوت است. اگرچه بین ۵۰ تا چندصد فروند از این موشک به اوکراین تحویل داده شد، اما موجودی آمریکا از حدود ۱۰۰۰ فروند پیش از جنگ، تنها به حدود ۹۰۰ فروند رسیده و کاهش آن نسبتاً محدود بوده است. درباره هارم / آرم پیشرفته (موشک ضدرادار برای نابودی سامانه‌های پدافندی و رادارهای دشمن) نیز تعداد دقیق موشک‌های ارسالی به اوکراین مشخص نیست، اما آمریکا پیش از جنگ چندین هزار فروند از این موشک‌ها در اختیار داشت و اگرچه موجودی آن کاهش یافته، اما هنوز به مرحله بحرانی نرسیده است. وضعیت استینگر (موشک دوش‌پرتاب پدافند هوایی برای سرنگونی بالگرد، پهپاد و هواپیما) نیز قابل توجه است. آمریکا بیش از ۳۰۰۰ فروند از این موشک را به اوکراین ارسال کرده و از آنجا که حتی پیش از جنگ ایران نیز ذخایر آن چندان زیاد نبود، اکنون تنها چندصد فروند از آن باقی مانده است. به همین دلیل، ارتش آمریکا هم‌زمان در حال برنامه‌ریزی برای جایگزین کردن استینگر با سامانه‌های جدید پدافند کوتاه‌برد است.

دلیل سوم: صنعت دفاعی کوچک شد بعد از جنگ سرد، بودجه نظامی کاهش یافت. وزارت دفاع آمریکا به شرکت‌های دفاعی گفت یا با هم ادغام شوید یا بازارهای دیگری پیدا کنید. نتیجه چه شد؟ تعداد شرکت‌های بزرگ دفاعی از ۵۱ شرکت به فقط ۵ شرکت رسید. صنایع دفاعی هم تولیدشان را برای زمان صلح تنظیم کردند؛ یعنی کارخانه‌ها فقط به اندازه سفارش‌های عادی تولید می‌کنند و هیچ ظرفیت اضافه‌ای برای افزایش ناگهانی تولید ندارند. به همین دلیل وقتی از سال ۲۰۲۲ تقاضا زیاد شد، افزایش تولید بسیار کند بود. دلیل چهارم: مهمات همیشه قربانی بودجه می‌شوند در بودجه ارتش همیشه رقابت وجود دارد. یک فرمانده باید انتخاب کند: موشک بخرد، یا جنگنده، یا ناو، یا تانک. طبیعتاً خرید جنگنده یا ناو بیشتر دیده می‌شود و اثر بازدارندگی سیاسی هم دارد، اما موشک بعد از تولید داخل انبار می‌رود و شاید سال‌ها استفاده نشود. به همین دلیل معمولاً بودجه مهمات قربانی خرید تجهیزات بزرگ‌تر شده است. دلیل پنجم: جنگ‌های چند سال اخیر فقط جنگ ایران باعث کاهش ذخایر نشده است. در چند سال گذشته آمریکا در عملیات‌های مختلف مقدار زیادی موشک مصرف کرده است؛ از جمله عملیات علیه حوثی‌های یمن، دفاع از اسرائیل در حملات ایران، جنگ دوازده‌روزه ایران، حمله به داعش در نیجریه و عملیات علیه ونزوئلا. در عملیات علیه حوثی‌ها صدها موشک اس‌ام-۲ (موشک دفاع هوایی ناوها)، اس‌ام-۳ (موشک رهگیر موشک‌های بالستیک) و اس‌ام-۶ (موشک چندمنظوره ناوهای آمریکایی) شلیک شد. در جنگ دوازده‌روزه ایران حدود ۱۵۰ موشک تاد (سامانه دفاع موشکی ارتفاع بالا) مصرف شد. همچنین دست‌کم ۱۳۵ موشک تاماهاوک (موشک کروز دوربرد) در عملیات علیه حوثی‌ها شلیک شد. به این ترتیب موجودی موشک‌های پیشرفته به‌تدریج کاهش پیدا کرده است. دلیل ششم: کمک به اوکراین خیلی‌ها تصور می‌کنند علت اصلی کمبود مهمات، ارسال سلاح به اوکراین بوده است، اما واقعیت این نیست. بیشتر تجهیزات ارسال‌شده به اوکراین شامل کامیون، نفربر، تانک، گلوله توپ، خمپاره، جاولین (موشک ضدتانک دوش‌پرتاب)، تاو (موشک هدایت‌شونده ضدتانک)، و مهمات سبک بوده‌اند. این تجهیزات اصلاً در جنگ با ایران استفاده نشده‌اند. فقط چهار نوع مهمات واقعاً روی موجودی آمریکا اثر گذاشته‌اند: پاتریوت (سامانه موشکی پدافند هوایی برای رهگیری موشک‌ها و هواپیماها) اتکمز (موشک بالستیک تاکتیکی دوربرد زمین‌به‌زمین ارتش آمریکا) هارم / آرم پیشرفته (موشک ضدرادار برای نابودی سامانه‌های پدافندی دشمن) استینگر (موشک دوش‌پرتاب پدافند هوایی برای سرنگونی بالگرد و هواپیما) که از میان آن‌ها پاتریوت مهم‌ترین مشکل را برای ذخایر آمریکا ایجاد کرده است.

کمبود مهمات آمریکا فقط به خاطر جنگ با ایران نیست؛ بلکه نتیجه بیش از ۳۰ سال سیاست‌گذاری، کاهش تولید، جنگ‌های متعدد و ضعف برنام
کمبود مهمات آمریکا فقط به خاطر جنگ با ایران نیست؛ بلکه نتیجه بیش از ۳۰ سال سیاست‌گذاری، کاهش تولید، جنگ‌های متعدد و ضعف برنامه‌ریزی صنعتی است. کمبود مهمات آمریکا دیگر فقط یک بحث نظامی نیست و وارد تصمیم‌گیری‌های سیاسی کاخ سفید هم شده است. جنگ با ایران باعث شده مقدار زیادی از موشک‌های پیشرفته آمریکا مصرف شود، اما این فقط یکی از دلایل است. امروز وزارت دفاع آمریکا به اندازه‌ای که برای جنگ‌های احتمالی آینده نیاز دارد، ذخیره مهمات ندارد و برای حل این مشکل باید فهمید که چرا به این وضعیت رسیده است. دلیل اول: جنگ با ایران واضح‌ترین دلیل همین جنگ است. آمریکا در جنگ با ایران مقدار بسیار زیادی از مهمات گران‌قیمت خود را مصرف کرده است. این مهمات شامل دو دسته‌اند: موشک‌های پدافند هوایی و موشک‌های دوربرد تهاجمی. طبق برآوردها، برای بعضی از موشک‌ها مثل پاتریوت (سامانه موشکی پدافند هوایی برای رهگیری هواپیما، موشک‌های کروز و موشک‌های بالستیک)، تاد (سامانه دفاع موشکی ارتفاع بالای آمریکا برای رهگیری موشک‌های بالستیک در خارج یا لبه جو)، پی‌آر‌اس‌ام (موشک تهاجمی دقیق و دوربرد ارتش آمریکا برای حمله به اهداف زمینی)، حدود نیمی از موجودی اولیه مصرف شده است. برای موشک‌هایی مثل تاماهاوک (موشک کروز دوربرد برای حمله دقیق به اهداف زمینی و دریایی)، جَسم (موشک کروز هواپرتاب پنهانکار برای حمله از فاصله دور)، اس‌ام-۲ (موشک دفاع هوایی ناوهای آمریکایی علیه هواپیما و موشک)، اس‌ام-۳ (موشک رهگیر برای نابودی موشک‌های بالستیک)، اس‌ام-۶ (موشک چندمنظوره ناوهای آمریکایی برای مقابله با هواپیما، موشک و برخی اهداف زمینی و دریایی)، حدود یک‌سوم موجودی مصرف شده است. در جنگ فعلی هنوز آمریکا مهمات کافی دارد، اما اگر هم‌زمان جنگ دیگری با چین، روسیه یا کره شمالی رخ دهد، مشکل واقعی خودش را نشان می‌دهد. آیا همه مهمات کم شده‌اند؟ نه. مثلاً آمریکا هنوز مقدار زیادی بمب هدایت‌شونده مشترک مستقیم یا جی‌دَم (کیت هدایت ماهواره‌ای که بمب‌های معمولی را به بمب دقیق تبدیل می‌کند) دارد. اما مشکل این است که هواپیما باید تا نزدیکی هدف پرواز کند، در حالی که تاماهاوک و جَسم از صدها کیلومتر دورتر شلیک می‌شوند؛ بنابراین جایگزین کامل یکدیگر نیستند. درباره چین موشک‌هایی مثل ال‌آرَسم (موشک ضدکشتی دوربرد برای نابودی ناوهای دشمن)، تاماهاوک ضدکشتی (نسخه ضدکشتی موشک تاماهاوک برای حمله به شناورهای بزرگ)، موشک ضدکشتی نیروی دریایی (موشک کروز ضدکشتی ساخت آمریکا و نروژ)، اصلاً در جنگ ایران زیاد مصرف نشده‌اند، اما موجودی آن‌ها از قبل هم کم بوده و اگر جنگی با چین آغاز شود، خیلی سریع تمام خواهند شد. دلیل دوم: پایان جنگ سرد بعد از فروپاشی شوروی، آمریکا تصور کرد دیگر جنگ بزرگی در کار نخواهد بود. در نتیجه استراتژی دفاعی عوض شد. به جای آماده شدن برای جنگ جهانی، هدف شد دو جنگ منطقه‌ای کوچک مثل عراق و کره شمالی. طبیعتاً وقتی جنگ‌ها کوچک فرض شوند، نیازی هم به انبارهای عظیم مهمات نیست؛ پس خرید موشک‌ها سال‌ها کاهش پیدا کرد. اما از سال ۲۰۱۴ با حمله روسیه به کریمه و مخصوصاً بعد از جنگ اوکراین در سال ۲۰۲۲، آمریکا فهمید که دوباره وارد دوران رقابت قدرت‌های بزرگ شده است.

تصادف در تاریخ | قسمت اول اگر ناپلئون در سال ۱۸۱۲ روسیه را شکست می‌داد، آیا امروز اروپا شکل دیگری داشت؟ اگر گلوله گاوریلو پرینسیپ به ولیعهد اتریش برخورد نمی‌کرد، آیا جنگ جهانی اول هرگز آغاز نمی‌شد؟ اگر هیتلر چند هفته زودتر دستور عقب‌نشینی از استالینگراد را صادر می‌کرد، آیا نتیجه جنگ جهانی دوم تغییر می‌کرد؟ در نگاه اول، این پرسش‌ها بیشتر شبیه داستان‌های تخیلی به نظر می‌رسند تا تاریخ. اما برخلاف تصور رایج، این پرسش‌ها سال‌هاست موضوع پژوهش‌های جدی تاریخ‌نگاری و علوم سیاسی هستند. این حوزه با نام تاریخ خلاف‌واقع (Counterfactual History) شناخته می‌شود. هدف تاریخ خلاف‌واقع، نوشتن یک تاریخ خیالی نیست. پرسش اصلی این نیست که «اگر فلان اتفاق رخ می‌داد، دنیا چگونه می‌شد؟» پرسش اصلی این است که یک رویداد تاریخی تا چه اندازه به همان رخداد وابسته بوده است؟ به بیان دیگر، اگر حذف یا تغییر یک تصمیم، مسیر تاریخ را کاملاً دگرگون کند، آن تصمیم احتمالاً نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است. اما اگر با وجود تغییر آن، نتیجه نهایی تقریباً ثابت بماند، باید به دنبال عوامل عمیق‌تری مانند ساختارهای اقتصادی، ظرفیت دولت، موازنه قدرت، فناوری، جغرافیا یا نهادهای سیاسی بود. به همین دلیل، تاریخ خلاف‌واقع بیش از آنکه درباره گذشته باشد، ابزاری برای شناخت علت‌ها است. در علوم سیاسی نیز همین پرسش اهمیت دارد. آیا تاریخ را رهبران می‌سازند یا ساختارها؟ آیا تصمیم یک فرد می‌تواند نظم بین‌الملل را تغییر دهد، یا حتی قدرتمندترین رهبران نیز در نهایت اسیر محدودیت‌های ساختاری هستند؟ پاسخ به این پرسش‌ها با حدس و گمان به دست نمی‌آید.

تصادف در تاریخ | مقدمه اگر امروز به گذشته نگاه کنیم، بسیاری از رخدادهای بزرگ سیاسی اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسند؛ گویی سقوط امپراتوری‌ها، انقلاب‌ها، ظهور و افول قدرت‌های بزرگ و حتی آغاز جنگ‌های جهانی، همگی نتیجه طبیعی روندی بوده‌اند که از ابتدا مسیر خود را می‌دانسته است. این نگاه، تاریخ را به زنجیره‌ای از وقایع از پیش تعیین‌شده تبدیل می‌کند؛ زنجیره‌ای که در آن، گویی دولت‌ها، رهبران و ملت‌ها هیچ راه دیگری جز پیمودن همان مسیر نداشته‌اند. اما این تصویر، بیش از آنکه واقعیت تاریخ باشد، محصول نحوه قضاوت ذهن انسان است. ما گذشته را از نقطه پایان آن می‌بینیم؛ زمانی که نتیجه را می‌دانیم. همین آگاهی باعث می‌شود تصور کنیم آنچه رخ داده، از همان ابتدا قابل پیش‌بینی و حتی اجتناب‌ناپذیر بوده است. روان‌شناسان این پدیده را «سوگیری پس‌نگر» می‌نامند؛ خطایی شناختی که باعث می‌شود پس از وقوع یک رویداد، احتمال وقوع آن را بسیار بیشتر از آنچه واقعاً بوده برآورد کنیم. اما در علوم سیاسی و تاریخ‌نگاری معاصر، پرسش مهم‌تری مطرح می‌شود: اگر نتیجه را ندانیم، آیا بازیگران سیاسی نیز آینده را به همان اندازه قطعی می‌دیدند پاسخ اغلب منفی است. در دهه‌های اخیر، مفهوم «تصادف تاریخی» به یکی از مباحث مهم فلسفه تاریخ و علوم سیاسی تبدیل شده است. منظور از تصادف، شانس یا آشوب محض نیست؛ بلکه وضعیتی است که در آن، چند مسیر تاریخی به‌طور هم‌زمان امکان تحقق دارند و این تصمیم‌های سیاسی، خطاهای محاسباتی، رخدادهای پیش‌بینی‌نشده، شرایط بین‌المللی و حتی عملکرد افراد، تعیین می‌کنند کدام مسیر به واقعیت تبدیل شود. از این منظر، تاریخ محصول یک مسیر از پیش نوشته‌شده نیست؛ بلکه حاصل انتخاب‌هایی است که در میان چندین امکان مختلف انجام شده‌اند. هر تصمیم دولت‌ها، هر بحران و هر اشتباه، نه فقط یک رخداد، بلکه نقطه‌ای است که می‌تواند مسیر توزیع قدرت، شکل‌گیری نظم سیاسی و حتی آینده نظام بین‌الملل را تغییر دهد. شاید بزرگ‌ترین اشتباه ما در مطالعه تاریخ این باشد که تنها به آینده‌ای نگاه می‌کنیم که تحقق یافت؛ در حالی که برای کنشگران سیاسیِ همان زمان، آینده هنوز قطعی نبود و چندین مسیر متفاوت پیش روی آن‌ها قرار داشت. تاریخ، بیش از آنکه روایت آنچه رخ داد باشد، روایت فرصت‌هایی است که می‌توانستند جهان را به شکلی دیگر بسازند، اما هرگز محقق نشدند.