یوسفعلی میرشکاک
Kanalga Telegram’da o‘tish
•اول و آخر یار• |بازنشر سرودهها، نوشتارها و گفتارها|
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
240
Obunachilar
+124 soatlar
+47 kun
+930 kun
Postlar arxiv
بخش دوم گفتگوی محمدحسین پویانفر با استاد میرشکاک در قسمت هشتم از فصل پنجم برنامهی مهلامحرمالحرام ۱۴۴۶ 🆔 @mirshekak
بخش اول گفتگوی محمدحسین پویانفر با استاد میرشکاک در قسمت هفتم از فصل پنجم برنامهی مهلامحرمالحرام ۱۴۴۶ 🆔 @mirshekak
هرجا که بینادلی نبود و کوردلی حاکم شد، تا همین تاریخ معاصر و روزگار محمدعلی میرزا، بساط بر همین منوال بوده؛ یعنی افراسیابمحوری همهجا جاری بوده است. اگر گاهی اهل عدالت دیده میشدند، این امر به منش شخصی آنان بازمیگشت، نه اینکه سازوکاری پشت آن باشد. این مصیبت کل مشرق زمین است.
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
🆔 @mirshekak
تفاوت اسطوره با واقعیت این است که اسطوره همواره به عالم غیب تحمیل میشود و انسان به چندوچون آن دسترسی ندارد.
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
🆔 @mirshekak
رجعت پهلوانان شاهنامه در آخرالزمان
وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا
🆔 @mirshekak
Repost from یوسفعلی میرشکاک
هو
ماه صد آیینه دارد نیمهشبها در غدیر
روزها میگسترد خورشید، خود را در غدیر
سدرها اینسوتر از اندوه کوه افتادهاند
همعنان با ابرها، افتاده آنسوتر غدیر
نخلها افتان و خیزان، اشتران خستهاند
سر در اوهام گریز از تشنگی، در سر غدیر
بادها از سایهی شاهین سبکرفتارتر
بام سنگین بر فراز بال، زیر پر، غدیر
عزم ابراهیم در تبعید جان و تن، سپهر
در وداع یار و همسر، گریهی هاجر، غدیر
باد، اسماعیلوار از تشنگی در پیچ و تاب
هاجرآسا، دامن از اشکِ مصیبت تر، غدیر
با جلال صخرهها، چون هیأت هاشم جمیل
در میان بارگاه حشمت قیصر، غدیر
پیش چشم آسمان، پیشانی باز علی
آفتاب روی زهرا در پس معجر، غدیر
دیده باشی ژرف اگر، گویی به جای مصطفی
خفته همچون مرتضی آسوده در بستر غدیر
پشتههای ماسه همچون کشتههای روز بدر
همچو تیغ ذوالفقار اندر کف حیدر، غدیر
دیده چون جونیّه و اسماء محجوب از حبیب
خویش را، افتاده دور از زینت و زیور غدیر
با سکون و صبر سلمان، همسفر آیینهوار
با ابیذر، در شب آشوب همسنگر غدیر
در میان نخلها، فوج کمانداران شام
سهمگین مانند چشم مالک اشتر غدیر
در هجوم سنگهای سرگران، اندوهگین
مانده همچون مسلم اندر کوفه بییاور غدیر
ابر چون سالار دین کافتاده بر نعش پسر
چون لوای اکبر اندر باد بازیگر، غدیر
کیست؟ خضر راه دریاها، امام آبها
چیست؟ روشن آبگیری برتر از کوثر غدیر
از شعاع فیض قدسش خاک عالم گل شده
در فروغش دیده جبریل امین شهپر، غدیر
نوح را در اضطراب از دست طوفان یافته
کرده گرداب گران را حلقهی لنگر غدیر
دیده ابراهیم را در حلقهای از ارغوان
ارغوان را برده زیر چتر نیلوفر غدیر
دست موسی شد، برآمد ز آستین آیینهوار
پای عیسی شد، فکند از فرق مهر، افسر غدیر
دست حق شد در شب معراج و پای مرتضی
روز فتح مکه، روی دوش پیغمبر غدیر
آه ای تاریخ تنهایی بگو! آیا نبود
هیچ دستی کآورد بیرونت از ششدر، غدیر؟
تا نبینم چون حسین افتادنت را نو به نو
غرق خون هر سال در میدان، تن بیسر، غدیر
گر نه همچون من به میدان مصیبت ماندهای
پس چرا بیرون نمیآری سر از چنبر، غدیر؟
روز فریاد «بقیت وحدی» آیا مانده بود
جز علی با مصطفی همراه ز آن لشکر، غدیر؟
روز خندق پیلپیکر عمرو کافر را که داد
از دم تیغ پریکردار خود کیفر، غدیر؟
مرحب گردنفراز ظلمتآیین را که کشت؟
دست و بازویی که در برکند از خیبر، غدیر
روز نفرین روبرو با اهل نجران مصطفی
برد کس با خویش، غیر از چار تن دیگر، غدیر؟
در هیاهوی هوازن ز آن هزیمتپیشگان
جز رسول آیا کسی هم مانده با حیدر، غدیر؟
دیدهای در شأن اصحاب پیمبر جز علی
«سابقون السابقون» در مصحف داور، غدیر؟
هیچکس نشنید گیرم، خود تو نشنیدی مگر
«وال من والاه» گفت آن روز پیغمبر، غدیر؟
پس چرا صد چشمهی آتشفشان پنهان شدی
چون دل من زیر چتر سرد خاکستر، غدیر؟
تا تمام دشت از پیغام دریا پر شود
میرود از واحهای تا واحهی دیگر، غدیر
همچو من یک جاده غربت، یک بیابان بیکسی...
🆔️ @mirshekak
در تسلیت به مهندس مجید زهتاب
همراه با من در شب سارای ابراهیم
در شهر میپیچد صدای پای ابراهیم
گشتم سپاهان را نخستین بار با مردی
بشکوهتر از کوه با سودای ابراهیم
مردی که میتابد زهِ صبح قیامت را
جانش سراسر شام پر غوغای ابراهیم
مردی که بر دوش فلکفرسای خود بردهاست
تابوت اسماعیل خود را جای ابراهیم
آری بهاری جاودان در صبح بیپایان
با یاد داغ آسمانفرسای ابراهیم
چون ابر اندوه خدایان گریهای دارد
بر پهندشت سینهی سینای ابراهیم
بر بام تنهایی کسی فریاد برمیداشت
بشنو فغان هاجر سارای ابراهیم
آن شب که میرفتیم با هم نرم و آهسته
با سایهای از دوستان همپای ابراهیم
مشغول خوردن دیگران، اما من درویش
آیینهی حیرانی سیمای ابراهیم
هر کس به چیزی دلخوش از میزی که... خاموشی
گاهی فراموشیست در آوای ابراهیم
گاهی صدای گریهی مردیست بیهمدرد
گاهی نفیر نالهای از نای ابراهیم
گاهی نمیگویند و میبینی که میگویند
با چشم: "ای بیچاره! ای... ای وای ابراهیم!"
اما زنی آنجاست پشت قامت مردی
چون شیر پنهان مانده در شولای ابراهیم
صبح شهادت بود و آتش بود و میرفتند
سوی کسی از دور همبالای ابراهیم
خیل سمندرها، شقایقها و... قایق؟ نیست
ناگاه پیش پای مردازمای ابراهیم
آری فرا رفتم، فرا رفتم، فرا رفتم
تا انتهای نیروانا جای ابراهیم
دیدم که جای قایق کوچک پلی باقیست
پنهان ز چشم دیو پیش پای ابراهیم
دیدم که بر میگردد از آن سوی پل مردی
شاید به قصد پرسش از یاسای ابراهیم
خیل پریرویان بام آسمان با من
آن شب خبر دادند از فردای ابراهیم
هرچند اسماعیل سارا رفت، نک اسحاق
برجاست چون خورشید پابرجای ابراهیم
🆔 @mirshekak
هو
اینسوی دستهای تو، من هستم
آنسوی گیسوان تو، ویرانی زمین
اما جهان فریب بزرگیست
تنها همین دو ساحت مجهول نیست
تو از نگاه من
ـ شکسته ترین پلها ـ
عبور خواهی کرد
و رو به سوی جهانی خواهی رفت
روشنتر از حضور آینه در مهتاب
دیر آمدی
همیشه آنکه به من میرسد
دو بار دیرتر از سرنوشت میآید
دو مرگ پیشتر از خواب!
تو ، آفتاب تازهترین سرزمین گمشدهای
من ، ماه دیرسالترین رویاها
با آنکه روبروی یکدیگریم
از همیشه دورتریم!
بیشک تویی همانکه در تمام جهانش میجستم
اما منم همانکه تو میخواهی؟!
زنجیرهای من گرانتر از آنند
که با نگاه تو بر خاک افتند!
همیشه آنکه به من میرسد
دو بار دیرتر از سرنوشت میآید.
ای دیر یافته!
با من که فرصت کوتاهی هستم،
منشین به نوشخند
وا کن به روی زخم صاعقه
هر جا که پنجرهای میبینی
شاید برای بردن نامت
در خانهای
شکفتهتر از بغض سرد من
گرم و تپنده، حنجرهای باشد
صدای من
ملولترین جاشوان جهان میشد
اگر تو را برای شنیدن میخواست
از این صدا که منم
تا سکوت سایهوار تو
فرسنگها ستاره گرم تماشاست
اگر تو آن پرنده نباشی
که جستجوی آشیانه، به پروازش وا میدارد ؟!
همیشه آنکه به من میرسد
دو بار دیرتر از سرنوشت به دنیا میآید...
🆔 @mirshekak
