uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سایه روشن

سایه روشن

Kanalga Telegram’da o‘tish

«اینجا چراغی روشنه»

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
+224 soatlar
+97 kun
+3530 kun
Postlar arxiv
خدایا ارشد خوندنم برای چی بود

اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گرچه جز تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی‌دوست دلی غمگین است خاک در دیده بسی جان فرساست سنگ بر سینه بسی سنگین است بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت‌بین است هر که باشی و به هر جا برسی آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد چو بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت‌گاه خاطری را سبب تسکین است
پروین اعتصامی

وحشتِ تنهایی از هم‌صحبتِ بد خوش‌ترست سر به صحرا می‌نهم چون عاقلی پیدا شود تخم در هر شوره‌زاری ریختن بی‌حاصل است صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
صائب تبریزی

بریم برای شروع «شهرزاد» بعد از ۲ ماه دوری از فیلم و سریال✅

بودم آن روز درین میکده از دُردکشان که نه از تاک، نشان بود و نه از تاک‌نشان از خرابات نشینان چه نشان می طلبی؟ بی نشان ناشده زیشان نتوان یافت نشان هر یک از ماهوَشان مظهر شأن دگرند شأن آن شاهدِ جان، جلوه گری از همه‌شان جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان می رود کوی به کوی، دامن اِجلال کِشان در ره میکده آن به که شوی ای دل، خاک شاید آن مست بدین سو گذرد جرعه فشان نکته عشق به تقلید مگو ای واعظ پیش ازین باده بچش چاشنیی پس بچشان جامی این خرقه پرهیز بینداز که یار همدم بی سر و پایان شود و رِندوَشان
جامی

بودم آن روز در این میکده از دُرد کشان که نه از تاک، نشان بود و نه از تاک‌نشان🔥
جامی

Repost from N/a
در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود!
حافظ

Repost from N/a
یک موضوعی به تازگی توی فضای مجازی زیاد گفته میشه. دیشب یکی از همکارانم بهم گفت. امشب هم توی گروه بحث شد. حتی چند بار توی اینستاگرام برای خودمم اومده. اینکه استاد بهار، ۲۹۲ بیت برای همسرش سروده و وقتی همسرش فوت می‌کنه، بعد از مراسم تدفینش عاشق کس دیگری میشه. پاسخ اینه: اون کسی که این مزخرف رو دربارهٔ استاد بهار نوشته، خیالش راحته و مخاطبش رو این‌قدر احمق فرض کرده که به خودش گفته این طرف حتی بلند نمیشه بره ویکی پدیا رو بخونه. حتی با یک جست‌وجوی ساده توی ویکی پدیا میشه فهمید که این گفته مزخرفی بیش نیست. از طرفی آدمی که دست و دلش برای هر دختری بلرزه، هرگز نمی‌تونه به بزرگی بهار بشه. ما داریم درباره کسی حرف می‌زنیم که جزو پنج تا استاد برتر ادبیات این کشوره. خیلی حرفه. طرف همنشین بدیع الزمان فروزان‌فر بوده. امکان نداره شخصیتی که همنشین استاد فروزان‌فره، آدمی باشه که دلش، دلستر باشه. در شأن استاد بهار نیست اما چون زیاد دیدم این موضوع رو، به پاس حقی که این مرد بزرگ برگردن ادبیات داره، خواستم یه نوشته‌‌ای بنویسم اینجا. این واقعاً زشته که ما با بزرگانمون این‌طور برخورد می‌کنیم. به خاطر چی؟ به خاطر چهار تا دونه دنبال‌کننده.

به نظرم تو ادبیات ما به خواجو کم توجه شده: دیشب همه منزل من کوی مغان بود وز نالهٔ من مرغ صراحی بفغان بود همچون قدحم تا سحر از آتش سودا خون جگر از دیدهٔ گرینده روان بود با طلعت آن نادرهٔ دور زمانم مشنو که غم از حادثهٔ دور زمان بود بی شهد شکر ریز وی از فرط حرارت چون شمع شبستان دل من در خفقان بود باز از فلک پیر باومید وصالش پیرانه سرم آرزوی بخت جوان بود از جرعهٔ می بزمگه باده گساران چون چشم من از خون جگر لاله ستان بود ناگاه ز میخانه برون آمد و بنشست آن فتنه که آرام دل و مونس جان بود در داد شرابی ز لب لعل و مرا گفت در مجلس ما بی می نوشین نتوان بود چون دید که از دست شدم گفت که خواجو هشدار که پایت بشد از جای و چنان بود
خواجوی کرمانی

Ovozli xabar00:10

خدایا شکرت؛ باورم نمیشه بارون می‌باره

سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه تنها، دلِ تنگ منشین در پس این بُهتِ گران مدران جامه جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه تنها، دلِ تنگ پیش این سنگدلان قدرِ دل و سنگ یکی است قیل و قال زَغَن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهرِ تو غمخوارترین چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه تنها، دلِ تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دلِ دیوانه تنها، دلِ تنگ
فریدون مشیری

صبح پیری را شفق اندود کردی از حنا قامت خم را که می آرد برون از انحنا؟
کلیم کاشانی

سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبم به روی تو روزست و دیده‌ها به تو روشن و ان هجرت سواء عشیتی غداتی اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد و قد تفتش عین الحیوه فی الظلماتِ فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی اخاف منک و ارجوا و استغیث و ادنو که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن احبتی هجرونی کما تشاء عداتی فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات
سعدی

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند

قصه به هر که می‌بَرم فایده‌ای نمی‌دهد مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی
سعدی

معرفی کتاب: حدودا ۳ سال پیش بود که «۱۹۸۴» از جورج اوروِل رو خوندم. قبل از اون، آشنایی خاصی باهاش نداشتم بجز «قلعه حیوانات» که تو دوران دانش آموزی خونده بودم و چیز زیادی ازش یادم نبود. وقتی کتاب رو می‌خوندم قشنگ درکش می‌کردم؛ نه تنها درک بلکه خودمو تو اون دوران و با اون شرایط عجیب تصور می‌کردم و می‌گفتم چقدر سخته زندگی تو چنین شرایطی. جایی که حتی تاریخ رو هم می‌تونن تغییر بدن و اونو از حافظه‌ات پاک کنن جایی که کاری می‌کنن باور کنی اتفاقی که برات افتاده در واقع اصلا اتفاق نیوفتاده «۱۹۸۴» سرنوشت مردمیه که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و تمام حرکاتشون حتی چیزی که تو ذهنشون می‌گذره هم کنترل میشه؛ و جورج اوروِل چقدر قشنگ تونسته اون حس پوچی و بی اختیاری رو به خواننده منتقل کنه. موفقیت های کتاب: جزو فهرست ۱۰۰ کتاب قرن لوموند جزو لیست برترین رمان های انگلیسی گاردین 3 فیلم با همین عنوان، بر اساس این کتاب در سال های 1954، 1956 و 1984 ساخته شده است. یکی از تاثیر گذارترین و عمیق ترین جملات کتاب اینه: کار وزارت صلح، جنگ و کار وزارت حقیقت دروغ گفتن و جعل و کار وزارت عشق زجر و شکنجه و کار وزارت فراوانی گرسنگی دادن است.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
حافظ

Repost from Ez û Ez
گیلان، ارتفاعات شهرستان رودبار. پاییز ۰۴
گیلان، ارتفاعات شهرستان رودبار. پاییز ۰۴

اسرار وجود خام و ناپخته بماند و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند هر کسی به طریق عقل چیزی گفتست آن نکته که اصل بود، ناگفته بماند
ابونصر فارابی
پی‌نوشت: فارابی اصلا شاعر نیست بلکه فیلسوفه و یکی از بزرگترین فیلسوفان ایرانیه که بعد از ارسطو (معلم اول) بهش «معلم ثانی» میگن، اما خب یه چند تا دو‌بیتی قشنگ هم داره