سایه روشن
Kanalga Telegram’da o‘tish
«اینجا چراغی روشنه»
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
259
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+87 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
259
قدرت شعر فارسی و قدرتنمایی خواجوی کرمانی؛ استفاده از ۹ استعاره با یک مشبه🔥🫡
این چه نامهست که از کشور یار آوردند
وین چه نافهست که از سوی تتار آوردند
مژدهٔ یوسف گمگشته بکنعان بردند
خبر یار سفر کرده به یار آوردند
دوستانرا ز غم دوست امان بخشیدند
بوستانرا گل صد برگ ببار آوردند
بیدل غمزده را مژدهٔ دلبر دادند
بلبل دلشده را بوی بهار آوردند
نسخهئی از پی تعویذ دل سوختگان
از سواد خط آن لاله عذار آوردند
نوش داروئی از آن لب که روان زنده ازوست
بمن خسته مجروح نزار آوردند
از خم سلسلهٔ طره لیلی تابی
از برای دل مجنون فگار آوردند
بزم شوریده دلان را ز پی نقل صبوح
شکری از لب شیرین نگار آوردند
می فروشان عقیق لب او خواجو را
قدحی می ز پی دفع خمار آوردند
خواجوی کرمانی
259
برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
سادهدل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم
بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقهصفت دوخته بر در کردم
جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم
شهریار
259
یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر! چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزیده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
که بودی نطفهٔ مدفون و مدهوش
روانت داد و طبع و عقل و ادراک
جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
ده انگشتت مرتب کرد بر کف
دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پنداری ای ناچیز همت!
که خواهد کردنت روزی فراموش؟
گلستان سعدی
259
بس که دیدم سستعهدی از تو دل برداشتم
از تو ای پیمانشکن امید دیگر داشتم
داشتم امید وصل اکنون به هجران خوشدلم
عاقبت بر دل نهادم آنچه در سر داشتم
سرکشی ای شاخ گل از بلبل خود تا به چند
کاشکی من آشیان بر شاخ دیگر داشتم
در خیالت سر به زانو دوش خوابم برده بود
یارب از آن خواب خوش بهر چه سر برداشتم
ای خوش آن شبها که در هجر فروزان اختری
مردمان در خواب و من چشمی به اختر داشتم
مردم از افسردگی افسوس از آن عهدی طبیب
کآستین را هر زمان بر دیدهٔ تر داشتم
طبیب اصفهانی
259
شرح حال شیطان از سجده نکردن بر آدم (ع)
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
سنایی
259
آخرین شعر گلچین گیلانی (شاعر باز باران با ترانه)
در بستر بیماری سرطان خون
لندن - 22 نوامبر 1972
دو سه تا شیشه ز خون دگرانم دادند
دو سه تا ماه دگر، بیهده جانم دادند
این چنین بخشش کمپایه، بپرسید چرا
بس نبود آنچه به یک عمر نشانم دادند؟
زین همه رنگ دلآرا که جهان راست، چرا
گچ کشیدند به چشم و یرقانم دادند؟
سرزنش کم کن اگر نیست مرا بار و بری
شصت سال است که چون شاخه تکانم دادند
ای پرستار، زمانی که محصل بودم
دلبرانی چو تو، چندی هیجانم دادند
ای پرستار، به نبضم تو چهها میشمری؟
سود اگر بود، ز کف رفت و زیانم دادند
خوشم ای دل، که در این میکده بیبت و می
با خیال می و ساقی، ضربانم دادند
هماتاقم، دو سه شب درد کشید و دررفت
گفت تابوت بهجای چمدانم دادند
259
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژهاش قتالیست
ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
حافظ
259
نردبان میخواست یا اندیشهی دینار داشت
نفع خود را دید تنها، هر که با ما کار داشت
گر لباس پاره میبینی تنم، از فقر نیست
آستینم را بُریدم بس که در خود مار داشت!
عقل من میگفت از معشوق عاقل دور باش
عقل من میگفت، اما قلب من اصرار داشت
هرچه از «دوری» گذشتم باز «دوری» سر رسید
وصل او دورش بگردم شیوهی پرگار داشت
از حیا میگفت و زلفش چشمها را میربود
زیر لب اما دمادم ذکر «یا ستار» داشت
آن صنم گرچه مسلمان بود از عمق وجود
گیسوانش نسبتی پیچیده با کفار داشت!
غیرتم جای خود اما گاه میگویم به خویش
تا که قدرم را بداند کاش قبلاً یار داشت…
حسین نادری
