سایه روشن
前往频道在 Telegram
«اینجا چراغی روشنه»
显示更多未指定国家未指定类别
259
订阅者
无数据24 小时
+87 天
+3630 天
帖子存档
259
وحشتِ تنهایی از همصحبتِ بد خوشترست
سر به صحرا مینهم چون عاقلی پیدا شود
تخم در هر شورهزاری ریختن بیحاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
صائب تبریزی
259
بودم آن روز درین میکده از دُردکشان
که نه از تاک، نشان بود و نه از تاکنشان
از خرابات نشینان چه نشان می طلبی؟
بی نشان ناشده زیشان نتوان یافت نشان
هر یک از ماهوَشان مظهر شأن دگرند
شأن آن شاهدِ جان، جلوه گری از همهشان
جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان
می رود کوی به کوی، دامن اِجلال کِشان
در ره میکده آن به که شوی ای دل، خاک
شاید آن مست بدین سو گذرد جرعه فشان
نکته عشق به تقلید مگو ای واعظ
پیش ازین باده بچش چاشنیی پس بچشان
جامی این خرقه پرهیز بینداز که یار
همدم بی سر و پایان شود و رِندوَشان
جامی
259
Repost from N/a
در دلم بود که
بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟
که سعیِ من و دل
باطل بود!
حافظ
259
Repost from N/a
یک موضوعی به تازگی توی فضای مجازی زیاد گفته میشه. دیشب یکی از همکارانم بهم گفت. امشب هم توی گروه بحث شد. حتی چند بار توی اینستاگرام برای خودمم اومده. اینکه استاد بهار، ۲۹۲ بیت برای همسرش سروده و وقتی همسرش فوت میکنه، بعد از مراسم تدفینش عاشق کس دیگری میشه.
پاسخ اینه: اون کسی که این مزخرف رو دربارهٔ استاد بهار نوشته، خیالش راحته و مخاطبش رو اینقدر احمق فرض کرده که به خودش گفته این طرف حتی بلند نمیشه بره ویکی پدیا رو بخونه. حتی با یک جستوجوی ساده توی ویکی پدیا میشه فهمید که این گفته مزخرفی بیش نیست. از طرفی آدمی که دست و دلش برای هر دختری بلرزه، هرگز نمیتونه به بزرگی بهار بشه. ما داریم درباره کسی حرف میزنیم که جزو پنج تا استاد برتر ادبیات این کشوره. خیلی حرفه. طرف همنشین بدیع الزمان فروزانفر بوده. امکان نداره شخصیتی که همنشین استاد فروزانفره، آدمی باشه که دلش، دلستر باشه. در شأن استاد بهار نیست اما چون زیاد دیدم این موضوع رو، به پاس حقی که این مرد بزرگ برگردن ادبیات داره، خواستم یه نوشتهای بنویسم اینجا. این واقعاً زشته که ما با بزرگانمون اینطور برخورد میکنیم. به خاطر چی؟ به خاطر چهار تا دونه دنبالکننده.
259
به نظرم تو ادبیات ما به خواجو کم توجه شده:
دیشب همه منزل من کوی مغان بود
وز نالهٔ من مرغ صراحی بفغان بود
همچون قدحم تا سحر از آتش سودا
خون جگر از دیدهٔ گرینده روان بود
با طلعت آن نادرهٔ دور زمانم
مشنو که غم از حادثهٔ دور زمان بود
بی شهد شکر ریز وی از فرط حرارت
چون شمع شبستان دل من در خفقان بود
باز از فلک پیر باومید وصالش
پیرانه سرم آرزوی بخت جوان بود
از جرعهٔ می بزمگه باده گساران
چون چشم من از خون جگر لاله ستان بود
ناگاه ز میخانه برون آمد و بنشست
آن فتنه که آرام دل و مونس جان بود
در داد شرابی ز لب لعل و مرا گفت
در مجلس ما بی می نوشین نتوان بود
چون دید که از دست شدم گفت که خواجو
هشدار که پایت بشد از جای و چنان بود
خواجوی کرمانی
259
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها، دلِ تنگ
منشین در پس این بُهتِ گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها، دلِ تنگ
پیش این سنگدلان
قدرِ دل و سنگ یکی است
قیل و قال زَغَن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهرِ تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها، دلِ تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دلِ دیوانه تنها، دلِ تنگ
فریدون مشیری
259
سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
شبم به روی تو روزست و دیدهها به تو روشن
و ان هجرت سواء عشیتی غداتی
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم
مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم
اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی
شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد
و قد تفتش عین الحیوه فی الظلماتِ
فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد
جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی
نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را
وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی
وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی
محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی
اخاف منک و ارجوا و استغیث و ادنو
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن
احبتی هجرونی کما تشاء عداتی
فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد
و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات
سعدی
259
معرفی کتاب:
حدودا ۳ سال پیش بود که «۱۹۸۴» از جورج اوروِل رو خوندم. قبل از اون، آشنایی خاصی باهاش نداشتم بجز «قلعه حیوانات» که تو دوران دانش آموزی خونده بودم و چیز زیادی ازش یادم نبود.
وقتی کتاب رو میخوندم قشنگ درکش میکردم؛ نه تنها درک بلکه خودمو تو اون دوران و با اون شرایط عجیب تصور میکردم و میگفتم چقدر سخته زندگی تو چنین شرایطی.
جایی که حتی تاریخ رو هم میتونن تغییر بدن و اونو از حافظهات پاک کنن
جایی که کاری میکنن باور کنی اتفاقی که برات افتاده در واقع اصلا اتفاق نیوفتاده
«۱۹۸۴» سرنوشت مردمیه که هیچ اختیاری از خودشون ندارن و تمام حرکاتشون حتی چیزی که تو ذهنشون میگذره هم کنترل میشه؛ و جورج اوروِل چقدر قشنگ تونسته اون حس پوچی و بی اختیاری رو به خواننده منتقل کنه.
موفقیت های کتاب:
جزو فهرست ۱۰۰ کتاب قرن لوموند
جزو لیست برترین رمان های انگلیسی گاردین
3 فیلم با همین عنوان، بر اساس این کتاب در سال های 1954، 1956 و 1984 ساخته شده است.
یکی از تاثیر گذارترین و عمیق ترین جملات کتاب اینه:
کار وزارت صلح، جنگ
و کار وزارت حقیقت دروغ گفتن و جعل
و کار وزارت عشق زجر و شکنجه
و کار وزارت فراوانی گرسنگی دادن است.
259
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند
هر کسی به طریق عقل چیزی گفتست
آن نکته که اصل بود، ناگفته بماند
ابونصر فارابیپینوشت: فارابی اصلا شاعر نیست بلکه فیلسوفه و یکی از بزرگترین فیلسوفان ایرانیه که بعد از ارسطو (معلم اول) بهش «معلم ثانی» میگن، اما خب یه چند تا دوبیتی قشنگ هم داره
259
جواب این لُغَز (همون چیستان خودمون) رو بگین ببینم کی درست میگه
آن زِبَرجَد رنگ مُشکین بوی و طعمش طعم شهد
رنگ دیبا دارد و بوی قماری عود خام
چون تو ببریدی شود هر یک از آن ده ماهِ نو
ور نبری باشد او در ذات خود ماه تمام
عَسجَدی
