uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سایه روشن

سایه روشن

Kanalga Telegram’da o‘tish

«اینجا چراغی روشنه»

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
257
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+87 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
در هفت آسمان چو نداری ستاره‌ای ای دل کجا روی که بود راه چاره‌ای ای ابر غم ببار و دل از گريه باز کن ماییم و سرگذشت شب بی ستاره‌ای
ابتهاج

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
حافظ

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست
حافظ

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب دوباره تو..دوباره من..شناوری..شناورم شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم ...
حسین منزوی

عجب هفته شلوغ و طاقت فرسایی بود برای شما هم؟

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثَمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زُهد همچو تویی یا به فِسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی ببین در آینه جام نقش بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب ز منی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
حافظ

از پیش من برو که دل آزارم ناپایدار و سست و گنه کارم در کنج سینه یک دل دیوانه در کنج دل هزار هوس دارم قلب تو پاک و دامن من ناپاک من شاهدم به خلوت بیگانه تو از شراب بوسهٔ من مستی من سرخوش از شرابم و پیمانه چشمان من هزار زبان دارد من ساقیم به محفل سرمستان تا کی ز درد عشق سخن گویی گر بوسه خواهی از لب من ، بستان عشق تو همچو پرتو مهتابست تابیده بی خبر به لجن زاری باران رحمتی است که می بارد بر سنگلاخ قلب گنهکاری من ظلمت و تباهی جاویدم تو آفتاب روشن امیدی بر جانم ، ای فروغ سعادتبخش دیر است این زمان ، که تو تابیدی دیر آمدم و دامنم از کف رفت دیر آمدی و غرق گنه گشتم از تند باد ذلت و بدنامی افسردم و چو شمع تبه گشتم
فروغ

خسته‌ام بعد تو از این همه شب بیداری دم به دم یاد تو و درد و غم و بیماری برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن این چنین نیست ولی رسم امانت داری قهوه‌ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری دل من خواست که یک بار دگر برگردی ولی از جانب من نیست دگر اصراری همه گفتند که تو خنده کنان می‌رفتی خسته‌ام از تو و این ماضی استمراری
محمد شیخی

در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته‌ام سفری است که با تو هنوز نرفته‌ام روزها و شب هایی است که با تو به سر نکرده‌ام و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته‌ام ...
افشین یدالهی

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم تحمّل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم سعدی

تو را دل دادم ای دلبر، شبت خوش باد، من رفتم تو دانی با دل غم‌خور، شبت خوش باد، من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر، شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر، شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی، به زلفین مایهٔ کفری ز جور هر دو آفت‌گر، شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم، ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشمِ تر، شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر، شبت خوش باد من رفتم
سنایی

دارم با قصه شهرزاد زندگی می‌کنم

لعنتی سریال ایرانی نباید انقدر خوب باشه💔

خب رسالت ما چیه؟ هدف ما چی باید باشه؟

Roozbeh-Bemani-Yani-Tamoom-320.mp39.87 MB

به نظر شماهم، ما فقط بهر تماشای جهان آمده ایم؟

بشارت می‌دهد هر دم، عصای پیرِ در دستم که مرگ این‌جاست یا این‌جاست یا این‌جاست شاعر نامعلوم از صائب نیست!

غمم را شرح خواهم داد اگر پیدا کنم گوشی اگر پیدا کنم هم قدِ تنهاییم، آغوشی که ام؟ در وعده گاه خنجر و نیرنگ، سهرابی میان آتشی از کینه و تهمت، سیاووشی چنان بر چهره ام با غصه چنگ انداختی، دنیا! که از شادی نشانم نیست، جز لبخند مخدوشی! من از صدها تَرَک در پای بست خانه، آگاهم دلم را خوش نخواهد کرد هیچ ایوان منقوشی به دنبال هماوردم مرو، بیهوده می گردی به قصد نفی و انکارم میا! بیهوده می کوشی فریب جان سرشار از سکوتم را مخور! روزی دهان از خونِ دل وا می کند، هر کوه خاموشی
سجاد رشیدی پور

خدایا ارشد خوندنم برای چی بود

اینکه خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گرچه جز تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آنهمه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی‌دوست دلی غمگین است خاک در دیده بسی جان فرساست سنگ بر سینه بسی سنگین است بیند این بستر و عبرت گیرد هر که را چشم حقیقت‌بین است هر که باشی و به هر جا برسی آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد چو بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت‌گاه خاطری را سبب تسکین است
پروین اعتصامی