en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

سایه روشن

سایه روشن

Open in Telegram

«اینجا چراغی روشنه»

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
259
Subscribers
+224 hours
+97 days
+3530 days
Posts Archive
مطلبی جالب در مورد شب یلدا از کتاب «داستان پیامبران» نوشته حمید یزدان پرست: يلدا مأخوذ از سریانی است به معنی «میلاد عربی» چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می‌کرده‌اند از این رو بدین نام نامیده‌اند و جشن میلاد مسیح که در ۲۵ دسامبر تثبیت شده طبق تحقیق محققان در اصل جشن ظهور میترا (مهر) بود که مسیحیان در قرن چهارم میلادی آن را روز تولد عیسی قرار دادند. بین مسیح (به روایت انجیل) و میترا و مسیحیت و میترائیسم به قدری شباهت وجود دارد که برخی مسیحیت را تداوم همان آیین مهرپرستی می‌دانند. «مهر» ایزد فروغ و روشنایی و یکی از بزرگترین ایزدان در اساطیر کهن هند و ایرانی است و ستایش او در اساطیر و آیین‌های دینی هند و ایرانی جای والایی داشته و بعدها کیشی جداگانه به نام مهرآیینی یا «میترائیسم» از آن پدید آمد و در بخش بزرگی از آسیا و اروپا گسترش یافت بسیاری از نهادهای دینی مسیحیان اقتباسی است از بنیادهای مهرآیینی و بازمانده «مهرابه های کهن را در زیر بسیاری از کلیساها تا به امروز می‌توان یافت. در اینجا به ذکر پاره ای از شباهت‌های مهر و مسیح می‌پردازیم: در آیین میترائیسم روز ۲۵ دسامبر به عنوان روز تولد خدا جشن گرفته میشد و مهری‌ها معتقد بودند که میتره از دل سنگی زاده شد و در وقت تولدش چند چوپان حضور داشتند. (مسیح نیز در طویله و روز ۲۵ دسامبر به دنیا آمد و فرشته خداوند این مژده را همان شب به چند چوپان داد. میتره از مادری باکره متولد شد و در سرودی به افتخار این تولد آمده است: «باکره ای زاییده است.... برای شما نجات بخش متولد شد.» مسیح نیز از مادری باکره به دنیا آمد و فرشته ای مژده داد: امروز برای شما نجات بخش متولد شد میتره مدتی را در کره خاکی به سر آورد و پس از شکار کردن گاوی، دوره اقامتش به انتها رسید و به آسمان عروج کرد مسیح [= بره ] نیز به عنوان فدیه گناهان بشر پس از قربانی شدن به آسمان عروج کرد. در برخی تصاویر متعلق به مذهب مهر، در ضیافتی که شب آخر حضور میتره به افتخار او برپا شد، علاوه بر دو خدمتگزار، هشت نوجوان دیگر هم حضور دارند که مجموعاً دوازده نفر می شوند (برابر با تعداد حواریان مسیح در شام آخر) میتره آن گاو را ذبح کرد تا پیروانش بتوانند گوشتش را بخورند و خونش را بنوشند (مسیح) نیز در شام آخر نان و شرابش را تقسیم کرد و گفت: این را بخورید که گوشت من است و این را بیاشامید که خون من است). مهري‌ها معتقد بودند که مصرف گوشت و خون گاو حیات تازه ای به فرد می‌بخشد و نه تنها نیروی جسمانی را افزایش می‌دهد بلکه روان را هم تصفیه می‌کند و به هنگام رستاخیز در فروغ ابدی اثر مفیدی می‌گذارد به عقیده برخی محققان میتره با قربانی گاو می‌خواست با او وحدت عرفانی برقرار کند مسیحیان نیز با خوردن نان و شراب مخصوص در کلیسا به طور نمادین گوشت و خون مسیح را می‌خورند و با او اتحاد برقرار می‌کنند در آخرین ضیافت میتره «سل» - ایزد خورشید - با لباسی قرمز حاضر بود و میتره هم جامه‌ای سرخ بر تن و کلاهی ارغوانی بر سر داشت. (مسیح نیز در وقت مصلوب شدن جامه‌ای سرخ به تن کرده بود میتره آخر سر بر گردونه خورشید سوار شد و به آسمان عروج کرد و چه بسا از آنـجـا صـلیـب بـه عـنوان نماد گردونه خورشید، در آیین مهری و بعدها به عنوان وسیله عروج مسیح در آیین مسیحیت مورد تقدیس و احترام قرار گرفت. جالب اینکه هنوز در نظر مسیحیان یک شنبه روز مقدس (holiday sunday) است که روز خورشید نامیده می‌شود. در ادب فارسی نیز مسیح پس از پرواز به آسمان چهارم فلک خورشید رفت و در آنجا ساکن شد! یلداتون مبارک❤️

ولی عجب صحنه قشنگی بود🫠 یادداشت شد جهت بکار بردن در آینده✅ سریال شهرزاد

در هفت آسمان چو نداری ستاره‌ای ای دل کجا روی که بود راه چاره‌ای ای ابر غم ببار و دل از گريه باز کن ماییم و سرگذشت شب بی ستاره‌ای
ابتهاج

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
حافظ

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست
حافظ

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب دوباره تو..دوباره من..شناوری..شناورم شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم ...
حسین منزوی

عجب هفته شلوغ و طاقت فرسایی بود برای شما هم؟

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثَمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زُهد همچو تویی یا به فِسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی ببین در آینه جام نقش بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب ز منی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
حافظ

از پیش من برو که دل آزارم ناپایدار و سست و گنه کارم در کنج سینه یک دل دیوانه در کنج دل هزار هوس دارم قلب تو پاک و دامن من ناپاک من شاهدم به خلوت بیگانه تو از شراب بوسهٔ من مستی من سرخوش از شرابم و پیمانه چشمان من هزار زبان دارد من ساقیم به محفل سرمستان تا کی ز درد عشق سخن گویی گر بوسه خواهی از لب من ، بستان عشق تو همچو پرتو مهتابست تابیده بی خبر به لجن زاری باران رحمتی است که می بارد بر سنگلاخ قلب گنهکاری من ظلمت و تباهی جاویدم تو آفتاب روشن امیدی بر جانم ، ای فروغ سعادتبخش دیر است این زمان ، که تو تابیدی دیر آمدم و دامنم از کف رفت دیر آمدی و غرق گنه گشتم از تند باد ذلت و بدنامی افسردم و چو شمع تبه گشتم
فروغ

خسته‌ام بعد تو از این همه شب بیداری دم به دم یاد تو و درد و غم و بیماری برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن این چنین نیست ولی رسم امانت داری قهوه‌ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری دل من خواست که یک بار دگر برگردی ولی از جانب من نیست دگر اصراری همه گفتند که تو خنده کنان می‌رفتی خسته‌ام از تو و این ماضی استمراری
محمد شیخی

در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته‌ام سفری است که با تو هنوز نرفته‌ام روزها و شب هایی است که با تو به سر نکرده‌ام و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته‌ام ...
افشین یدالهی

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم تحمّل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم سعدی

تو را دل دادم ای دلبر، شبت خوش باد، من رفتم تو دانی با دل غم‌خور، شبت خوش باد، من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر، شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر، شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی، به زلفین مایهٔ کفری ز جور هر دو آفت‌گر، شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم، ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشمِ تر، شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر، شبت خوش باد من رفتم
سنایی

دارم با قصه شهرزاد زندگی می‌کنم

لعنتی سریال ایرانی نباید انقدر خوب باشه💔

خب رسالت ما چیه؟ هدف ما چی باید باشه؟

Roozbeh-Bemani-Yani-Tamoom-320.mp39.87 MB

به نظر شماهم، ما فقط بهر تماشای جهان آمده ایم؟

بشارت می‌دهد هر دم، عصای پیرِ در دستم که مرگ این‌جاست یا این‌جاست یا این‌جاست شاعر نامعلوم از صائب نیست!

غمم را شرح خواهم داد اگر پیدا کنم گوشی اگر پیدا کنم هم قدِ تنهاییم، آغوشی که ام؟ در وعده گاه خنجر و نیرنگ، سهرابی میان آتشی از کینه و تهمت، سیاووشی چنان بر چهره ام با غصه چنگ انداختی، دنیا! که از شادی نشانم نیست، جز لبخند مخدوشی! من از صدها تَرَک در پای بست خانه، آگاهم دلم را خوش نخواهد کرد هیچ ایوان منقوشی به دنبال هماوردم مرو، بیهوده می گردی به قصد نفی و انکارم میا! بیهوده می کوشی فریب جان سرشار از سکوتم را مخور! روزی دهان از خونِ دل وا می کند، هر کوه خاموشی
سجاد رشیدی پور