بابونه
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
239
Obunachilar
-124 soatlar
-67 kun
-1430 kun
Postlar arxiv
239
دلتنگیام شبانه که بسیار می شود
در من گلیم درد تو هموار میشود
یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد
هفته ست پشت هفته که تکرار میشود
یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال
سالات شماره کن که چه مقدار میشود
تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت
هر شب شیار تازه پدیدار میشود
صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت
از رنگ خود در آینه بیزار میشود
روزانه تا که روشن از احوال خود شوم
مینوشم آنقدر که هوا تار میشود
این بام کج که در خود از این سان شکستهاست
از کهنهگی شبیه من انگار میشود
دنیا برای آنکه به زندانم افکند
دور و برم میآید و دیوار میشود
#عفیف_باختری
239
برای این خواستم بپرسم ک کتاب و تیکه های نازنینی از هر کدام برای مطالعه است که یکجا بخوانیم .🫠
239
چقدر لالم و بیقدر و زشت در پیشت
دو پیسه کرده مرا سرنوشت در پیشت
چرا نوشت که من لایقت نباشم هان؟
مرا که راند خدا از بهشت در پیشت
مرا درآر به هر هیئتی که میخواهی
سپس بریز مرا خشت خشت در پیشت...
نگو محال... خدا را چه دیدهیی، شاید
مرا ز ریشه درآورد و کشت در پیشت.
مجید خاکسار
239
تند باید بگذرم از کوچههای دهکده
تا فرارم را نداند کدخدای دهکده
خانه، کوچه، باغ و دریا، درهها
امنیت حالا ندارد هیچجای دهکده
موسپیدی گفت: چشمان و دهانت را ببند
شوق و شعر و انتخابات را فدای دهکده...
زندگی اینجا بهجز آزار دیدن نیستکه
میکُشد این عرفهای ناروای دهکده
دهکده که مثل سابق خانهی امنِ تو نیست
ابلهی باشد که باشی مبتلای دهکده
سهم دهقاناش فقط خون دل است و بندهگی
مرگ تدریجیست سهم رهنمای دهکده
رفتنم هرچند بهتر هست اما ساعتی
گریه خواهم کرد که در انتهای دهکده
مادرم آهسته در گوشم چنین گفت و گریست؛
بچهی خوبم برو دیگر نیایی دهکده
هدایت حاذق
239
گمم، بیپشتوانم، گرم و سردم، ناتوان هستم
ببین؛ چیزی شبیه اولین روزِ خزان هستم
اگر آیینهها ما را به روی ما نمیآورد
نمیدانستم اصلا پیر هستم یا جوان هستم
درونم جنگ و آشوب است، دورِ خویش میگردم
به دستم اختیارم نیست، تنهایم: جهان هستم.
سوارِ اسبِ سرمستِ جوانیام، نمیدانم
نمیدانم دقیقا به کدامین سو روان هستم
نمیماندم کسی با مادرم نامهربان باشد
ولی حالا خودم با مادرم نامهربان هستم
زمان دادن به آدمها و عبرت پسگرفتنها
چه شغلی دستگیرم گشته؛ صرّافِ زمان هستم
وجودم را خودم انکار میکردم، ولی حالا
پس از آنشب که گفتی «در کنارِ من بمان»، هستم
مرا دستِ خودم نسپار، من بسیار بیرحمم
من از دستِ خودم وقتی تو باشی در امان هستم
نه اینکه بیتو نتوانم نمیرم! زنده میمانم
فقط در بیتو مثلِ قبل بودن ناتوان هستم
مرا روزی پرستیدی و دوری اتفاق افتاد
تو حالا در زمین هستی و من در آسمان هستم
تو مثلِ مزرعِ آفتزده در پیشِ چشمِ من
منی که با کمالِ شرمساری باغبان هستم
تورا میبینم و... چیزی به گفتن نیست، خاموشیم
شبیه آیینه در روبرویت بیزبان هستم
به آغوشِ خروشانت زدن از من نمیآید
ببین؛ فرسوده و توخالی و بیبادبان هستم.
مجید خاکسار
239
دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت
از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت
جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان
با من به زیر خاک کدام آرزو نرفت؟
_علیاکبر یاغیتبار
