ar
Feedback
بابونه

بابونه

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
240
المشتركون
-124 ساعات
-67 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
چقدر لالم و بی‌قدر و زشت در پیشت دو پیسه کرده مرا سرنوشت در پیشت چرا نوشت که من لایقت نباشم هان؟ مرا که راند خدا از بهشت در پیشت مرا درآر به هر هیئتی که می‌خواهی سپس بریز مرا خشت خشت در پیشت... نگو محال... خدا را چه دیده‌یی، شاید مرا ز ریشه درآورد و کشت در پیشت.
مجید خاک‌سار

یک مُشت کودک‌اند، به دور درخت سیب انگشت‌های کوچک تو زیر چانه‌ات #علیرضا_بدیع

photo content
+3

لبخند زدن با چشم را دیده اید؟ من دیدم زیباترین لبخند با چشم ها اتفاق می افتد.
لبخند زدن با چشم را دیده اید؟ من دیدم زیباترین لبخند با چشم ها اتفاق می افتد.

گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری - سعدی.

و حالا هر بار که این مسیر را نگاه ‌میکنم ردی از حضور آشنایی برایم زنده می‌شود.🌱♥️
و حالا هر بار که این مسیر را نگاه ‌میکنم ردی از حضور آشنایی برایم زنده می‌شود.🌱♥️

به طبیبش چه حواله کنی‌‌؟ ای آب حیات از همان جا که رسد درد همان جاست دوا -مولانا.

تند باید بگذرم از کوچه‌های دهکده تا فرارم را نداند کدخدای دهکده خانه، کوچه، باغ و دریا، دره‌ها امنیت حالا ندارد هیچ‌جای دهکده موسپیدی گفت: چشمان و دهانت را ببند شوق و شعر و انتخاب‌ات را فدای دهکده... زندگی اینجا به‌جز آزار دیدن نیست‌که می‌کُشد این عرف‌های ناروای دهکده دهکده‌ که مثل سابق خانه‌ی امن‌ِ تو نیست ابلهی باشد که باشی مبتلای دهکده سهم دهقان‌اش فقط خون دل است و بنده‌گی مرگ تدریجی‌ست سهم رهنمای دهکده رفتنم هرچند بهتر هست اما ساعتی گریه‌ خواهم کرد که در انتهای دهکده مادرم آهسته در گوشم چنین گفت و گریست؛ بچه‌ی خوبم برو دیگر نیایی دهکده
هدایت حاذق

زهي دل آفرين دل مرحبا دل

نشد يك لحظه از يادت جدا دل

گمم، بی‌پشتوانم، گرم و سردم، ناتوان هستم ببین؛ چیزی شبیه اولین روزِ خزان هستم اگر آیینه‌ها ما را به روی ما نمی‌آورد نمی‌دانستم اصلا پیر هستم یا جوان هستم درونم جنگ و آشوب است، دورِ خویش می‌گردم به دستم اختیارم نیست، تنهایم: جهان هستم. سوارِ اسبِ سرمستِ جوانی‌ام، نمی‌دانم نمی‌دانم دقیقا به کدامین سو روان هستم نمی‌ماندم کسی با مادرم نامهربان باشد ولی حالا خودم با مادرم نامهربان هستم زمان دادن به آدم‌ها و عبرت پس‌گرفتن‌ها چه شغلی دست‌گیرم گشته؛ صرّافِ زمان هستم وجودم را خودم انکار می‌کردم، ولی حالا پس از آن‌شب که گفتی «در کنارِ من بمان»، هستم مرا دستِ خودم نسپار، من بسیار بی‌رحمم من از دستِ خودم وقتی تو باشی در امان هستم نه اینکه بی‌تو نتوانم نمیرم! زنده می‌مانم فقط در بی‌تو مثلِ قبل بودن ناتوان هستم مرا روزی پرستیدی و دوری اتفاق افتاد تو حالا در زمین هستی و من در آسمان هستم تو مثلِ مزرعِ آفت‌زده در پیشِ چشمِ من منی که با کمالِ شرمساری باغبان هستم تورا می‌بینم و... چیزی به گفتن نیست، خاموشیم شبیه آیینه در روبرویت بی‌زبان هستم به آغوشِ خروشانت زدن از من نمی‌آید ببین؛ فرسوده و توخالی و بی‌بادبان هستم. مجید خاک‌سار

دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان با من به زیر خاک کدام آرزو نر
دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان با من به زیر خاک کدام آرزو نرفت؟
_علی‌اکبر یاغی‌تبار

بُريدم از همه دل در تو بستم.

مرا گفتي بِبُر از جمله ياران

مرا گفتي قدح بشكن ، شكستم

مرا گفتي بِدَر پرده ، دريدم

بی تو خودم را بیابان غریبی احساس می‌کنم که باد را به وحشت می‌اندازد جویبار نازکی که تنها یک پنجم ماه را دیده‌است زیباترین درختان کاج را حتا زنان غمگینی احساس می‌کنم که بر گوری گمنام مویه می‌کنند آه غربت با من همان کار را می‌کند که موریانه با سقف که ماه با کتان که سکته قلبی با ناظم حکمت گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد پیراهنم بی تو آه سرم بی تو آه دستم بی تو آه دستم در اندیشه‌ی دست تو از هوش می‌رود ساعت ده است و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند که به سمت چپ قلب فرو می‌افتد . غلامرضا بروسان

یک بخش من غمگین و بخش دیگرم شاداست یک بخش از من ابر و بخش دیگرم باداست یک قسمتم از کوزه‌ی خیام می‌نوشد یک قسمتم با مولوی و شمس،هم‌زاداست یک قسمتم در بند نان و قسمت دیگر از هرچه که رنگ تعلق دارد آزاداست روزی خراسانم بودم، اما روزگاری هست هر گوشه‌ام، ویرانه در ویرانه آباداست از لحظه‌ی که تکه تکه، تکه‌ام کردند هر تکه‌ام، در گوشه‌ای مجروح افتاده‌است یک تکه‌ام را لشکر جهل مُغول خورده یک تکه‌ام، در گور حاکم‌های بغداداست یک تکه‌ام، عمری‌اسیر دست طوفان‌هاست یک تکه‌ام، عمری اسیر دست غم‌باداست از شادیان، تا بامیان، هر روز می‌مویند حالا تمام تکه‌هایم، سخت ناشاداست بعد از گذشت روزگاران، ما نفهمیدیم از اسپ، هرکس اوفتاد از اصل افتاده‌است احسان بدخشانی

محبوب من! شما نیستید پنجره‌ها بسته‌اند برای چه باز باشند؟! چشم‌ها ساکت‌اند، برای چه قل‌قل بزنند؟ برگ‌ها زرد شده‌اند، شاخه‌هایی که همیشه با هم بودند از هم جدا شده‌اند. نمایشگاهِ بزرگی از تنهایی است پاییز است! پاییز، میراث فرهنگی عاشق‌هاست.
#محمد_صالح‌_علا

هیچ‌کس نمی‌تواند غم دل کس دیگر را بفهمد. #داستایفسکی