بابونه
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
240
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-1330 дней
Архив постов
239
چقدر لالم و بیقدر و زشت در پیشت
دو پیسه کرده مرا سرنوشت در پیشت
چرا نوشت که من لایقت نباشم هان؟
مرا که راند خدا از بهشت در پیشت
مرا درآر به هر هیئتی که میخواهی
سپس بریز مرا خشت خشت در پیشت...
نگو محال... خدا را چه دیدهیی، شاید
مرا ز ریشه درآورد و کشت در پیشت.
مجید خاکسار
239
تند باید بگذرم از کوچههای دهکده
تا فرارم را نداند کدخدای دهکده
خانه، کوچه، باغ و دریا، درهها
امنیت حالا ندارد هیچجای دهکده
موسپیدی گفت: چشمان و دهانت را ببند
شوق و شعر و انتخابات را فدای دهکده...
زندگی اینجا بهجز آزار دیدن نیستکه
میکُشد این عرفهای ناروای دهکده
دهکده که مثل سابق خانهی امنِ تو نیست
ابلهی باشد که باشی مبتلای دهکده
سهم دهقاناش فقط خون دل است و بندهگی
مرگ تدریجیست سهم رهنمای دهکده
رفتنم هرچند بهتر هست اما ساعتی
گریه خواهم کرد که در انتهای دهکده
مادرم آهسته در گوشم چنین گفت و گریست؛
بچهی خوبم برو دیگر نیایی دهکده
هدایت حاذق
239
گمم، بیپشتوانم، گرم و سردم، ناتوان هستم
ببین؛ چیزی شبیه اولین روزِ خزان هستم
اگر آیینهها ما را به روی ما نمیآورد
نمیدانستم اصلا پیر هستم یا جوان هستم
درونم جنگ و آشوب است، دورِ خویش میگردم
به دستم اختیارم نیست، تنهایم: جهان هستم.
سوارِ اسبِ سرمستِ جوانیام، نمیدانم
نمیدانم دقیقا به کدامین سو روان هستم
نمیماندم کسی با مادرم نامهربان باشد
ولی حالا خودم با مادرم نامهربان هستم
زمان دادن به آدمها و عبرت پسگرفتنها
چه شغلی دستگیرم گشته؛ صرّافِ زمان هستم
وجودم را خودم انکار میکردم، ولی حالا
پس از آنشب که گفتی «در کنارِ من بمان»، هستم
مرا دستِ خودم نسپار، من بسیار بیرحمم
من از دستِ خودم وقتی تو باشی در امان هستم
نه اینکه بیتو نتوانم نمیرم! زنده میمانم
فقط در بیتو مثلِ قبل بودن ناتوان هستم
مرا روزی پرستیدی و دوری اتفاق افتاد
تو حالا در زمین هستی و من در آسمان هستم
تو مثلِ مزرعِ آفتزده در پیشِ چشمِ من
منی که با کمالِ شرمساری باغبان هستم
تورا میبینم و... چیزی به گفتن نیست، خاموشیم
شبیه آیینه در روبرویت بیزبان هستم
به آغوشِ خروشانت زدن از من نمیآید
ببین؛ فرسوده و توخالی و بیبادبان هستم.
مجید خاکسار
239
دل رفت، ذوق رفت، تپش رفت، شوق رفت
از هر چه داشتیم فقط آبرو نرفت
جز آرزوی مرگ، که دور از تمامتان
با من به زیر خاک کدام آرزو نرفت؟
_علیاکبر یاغیتبار
239
بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس میکنم
که باد را به وحشت میاندازد
جویبار نازکی
که تنها یک پنجم ماه را دیدهاست
زیباترین درختان کاج را حتا
زنان غمگینی احساس میکنم
که بر گوری گمنام مویه میکنند
آه
غربت با من همان کار را میکند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکته قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که مرگ در آن رخ میدهد
پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه
دستم در اندیشهی دست تو از هوش میرود
ساعت ده است
و عقربهها با دو انگشت هفتی را نشان میدهند
که به سمت چپ قلب فرو میافتد .
غلامرضا بروسان
239
یک بخش من غمگین و بخش دیگرم شاداست
یک بخش از من ابر و بخش دیگرم باداست
یک قسمتم از کوزهی خیام مینوشد
یک قسمتم با مولوی و شمس،همزاداست
یک قسمتم در بند نان و قسمت دیگر
از هرچه که رنگ تعلق دارد آزاداست
روزی خراسانم بودم، اما روزگاری هست
هر گوشهام، ویرانه در ویرانه آباداست
از لحظهی که تکه تکه، تکهام کردند
هر تکهام، در گوشهای مجروح افتادهاست
یک تکهام را لشکر جهل مُغول خورده
یک تکهام، در گور حاکمهای بغداداست
یک تکهام، عمریاسیر دست طوفانهاست
یک تکهام، عمری اسیر دست غمباداست
از شادیان، تا بامیان، هر روز میمویند
حالا تمام تکههایم، سخت ناشاداست
بعد از گذشت روزگاران، ما نفهمیدیم
از اسپ، هرکس اوفتاد از اصل افتادهاست
احسان بدخشانی
239
محبوب من!
شما نیستید پنجرهها بستهاند برای چه باز باشند؟!
چشمها ساکتاند، برای چه قلقل بزنند؟
برگها زرد شدهاند، شاخههایی که همیشه با هم بودند
از هم جدا شدهاند. نمایشگاهِ بزرگی از تنهایی است
پاییز است!
پاییز، میراث فرهنگی عاشقهاست.
#محمد_صالح_علا
