uz
Feedback
حرة

حرة

Kanalga Telegram’da o‘tish

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
211
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
+1030 kunlar
Postlar arxiv
از امروز که بعد از مدت‌ها فاطمه رو توی حرم دیدم و احساس کردم چقدر بودن بعضی آدم‌ها دنیا را جای بهتری کرده.

Repost from N/a
اینکه یک‌جایی در زندگی با آدم‌هایی هم‌مسیر شوی، که فکر کردنتان شبیه باشد و بتوانید ساعت ها حرف بزنید، تعامل کنید، بخندید و حت
اینکه یک‌جایی در زندگی با آدم‌هایی هم‌مسیر شوی، که فکر کردنتان شبیه باشد و بتوانید ساعت ها حرف بزنید، تعامل کنید، بخندید و حتی باهم غصه بخورید، از آن شانس‌هایی است که همیشه نصیب هر‌کس نمی‌شود. با این آدم‌ها در مورد چیزهایی حرف می‌زنیم که با همه کس نمی‌شود حرف زد و این از اتفاق های خوب روزگار است.

دور از خانه به امید عباس.ع. وارد شبستان می‌شوم. پک هدیه را می‌گیرم. بالغ بر هزار دانشجو از سراسر کشور اینجا جمع شده‌اند. هنوز
+1
دور از خانه به امید عباس.ع. وارد شبستان می‌شوم. پک هدیه را می‌گیرم. بالغ بر هزار دانشجو از سراسر کشور اینجا جمع شده‌اند. هنوز یادم است که روبه‌روی ضریح داشتم حضرت عباس.ع را واسطه حرف‌هایم قرار می‌دادم. جعبه پک را باز می‌کنم، روی سجاده نوشته شده؛ یا قمر بنی‌هاشم. شبیه آب‌الکفیل است که آخرین نماز صبحی که کربلا بودم تصادفا گرفتم. از خوش‌حالی نزدیک است به هوا بپرم. انگار که همه‌ی چیزهایی که گفته‌ام را امضاء کرده‌اند. اینکه چقدر ممکن است، بینِ بسته‌ها روی سجاده‌‌ام این نام باشد را نمی‌دانم اما خیال می‌کنم به یادم بوده‌اید و آنچه گفته‌ام را شنیده‌اید.

دیر حرکت می‌کنیم و به تبع آن دیر می‌رسیم. اذان ظهر را قمیم، غذا با خود معاونت است. فلافل، وعده غذایی محبوبی است. سالم، ارزان و دوست‌داشتنی. نان اشتباهی با یک اتوبوس دیگر رفته و به ما نمی‌رسد‌‌. غرغر دانشجوها شروع می‌شود. بیخیال زمزمه‌ها می‌شوم و خالی‌خالی با لذت، فلافل‌ها را می‌خورم. دخترکان دبستانی از در حرم خارج می‌شوند، انقدر از دیدنشان ذوق‌زده می‌شوم که بی‌اختیار از جهتی می‌روم که آن‌ها هستند و دستم را می‌کشند که فائزه، تو با آن‌ها نیستی‌ها. هنگام وضو حافظه‌ام می‌رود به سمت ظهری که رسیدیم نجف. نماز را می‌خوانیم و مختصر زیارتی می‌کنیم. حرم حضرت معصومه.س‌. برایم شبیه حرم امام رضا.ع. است. روبه‌روی ضریح به مامان زنگ می‌زنم که بند شدنم مُحال است، همین یکی دو هفته آینده می‌روم مشهد. روبه‌روی ضریح حضرت معصومه.س‌. چشم‌هایم را می‌بندم و به زمزمه زائرها گوش می‌دهم. تکیه می‌دهم به دیوار و جزء به جزء چیزهایی که می‌خواهم را می‌گویم. با عبارتِ واسطگی حضرت معصومه.س‌. و امام رضا.ع، لحظه‌ی آخر که خواسته‌‌هایم زیاد می‌شود متوسل می‌شوم به نام حضرت عباس.ع؛ گریزگاهم در راحتی و سختی. آئین نوورودهای دانشگاه است؛ این را امروز فهمیدم و درحالی که ترم هفتم با خوش‌حالی ردیف جلو نشسته‌ام و حظِ این لحظه را در حافظه‌ی تصویری‌ام ثبت می‌کنم.

داستان پشت عکس‌ها؛
+1
داستان پشت عکس‌ها؛

بار قبل مهرماه دوسال قبل بود، قرآن را باز کردم برای به جواب رسیدن، سوره‌ی فصلت آمد؛ حم! فکرش را کنید، آدم می‌رود که تکلیف بیابد، بیشتر بلاتکلیف بشود. حم. تنزیل من الرحمن الرحیم؛ آن روزها یعنی حدفاصل مهرماه دوسال پیش، تا همین چند روز قبل فکر می‌کردم چه چیزی را باید از آن دو حرف می‌فهیدم؟ که تمام روزهایی که گذشت چیزی بود که از سمت او نازل شده بود؛ با صفاتِ رحمان و رحیم. آبان همان سال را رفتم قم، یک‌ماه بعدش هم رفتم مشهد؛ بعد، وقایع یکی‌یکی پشت‌ سر هم رخ دادند؛ خستگی‌ها، ملال‌ها، به بن‌بست رسیدن‌ها تا اربعین امسال که هربار طلبیده شدن و گم‌شدن پاسپورتم و دلیل پشتش را مرور می‌کنم زمزمه می‌کنم؛ مادرم فدای مادر حضرت ابوالفضل‌ علیه‌السلام. چند هفته قبل که خسته و عجول بودم برای فهمیدن روزهای نیامده، قرآن را گشودم و آمد؛ حم. تنزیل الکتب من الله العزیز الحکیم. چند شب قبل بچه‌ها گفتند داریم می‌ریم قم، میای؟ گفتم نه! کلاس دارم. بعد که دیدم دارم لطف و دعوت صاحبخانه را رد می‌کنم، بیخیال کلاس شدم. این عکس را همان دوسال قبل گرفتم، پروفایل ایتا از دوسال قبل همین مانده؛ شبیه حرم امام رضا.ع. شده. آن روزهایی که از گوشه‌ی صحن آینه تا گوشه‌ی گوهرشاد، کشیده شدم تا آبان دوسال بعدش یعنی امروز بفهمم؛ عالم و آدم به مویی بند است و هرچه هست، اوست. حالا که توی اتوبوسم چیزهایی که باید بخواهم را مرور می‌کنم و در آخر همه‌ی جملات پرانتز باز می‌کنم که؛ اگر اراده‌‌ی تو به امری تعلق بگیرد بی‌درنگ می‌شود و مرا با آرزوهای دور و دراز از مصالحم باز مدار. السلام عليكِ یا بنت ولی‌الله. السلام عليك يا أخت ولی‌الله. السلام عليك يا عمة ولی‌الله.

photo content

دیشب تو اسنپ‌فود غذا می‌دیدم، بعد رفتم ببینم چه مدلیه، داشتم با گزینه‌هاش کار می‌کردم غذا تایید شد و از اعتبار اسنپ‌پی‌ام کم شد و رستوران تایید کرد حالا چیش جالبه؟ از ساعت نه و نیم گذشته بود و اجازه خروج از خوابگاه رو بهمون نمی‌دن. بعد جالب‌تر اینکه حتی گرسنه هم نبودم. وضعیت سورئالی بود درحالی که داشتیم می‌خندیدیم و تمام مسیرهای ذهنم مسدود شده بود با بچه‌ها زنگ زدیم به رستوران که تو رو خدا لغوش کنید دستمون خورده، ما الان اجازه خروج نداریم. بعد قرار شد بذاره یخچال و فردا برم پیتزا یخ تحویل بگیرم. حالا اون‌جا چیکار می‌کردم؟ می‌خواستم کتاب نظریه عدالت رالز و طبقه و قشربندی کرامپتون رو بخرم و دنبال کتاب با تخفیف بودم ولی به‌جاش ۴۶۹ تومن دادم به پیتزا یخ الان هم دارم می‌رم غذامو بگیرم.🗿

.

درهم‌تنیدگی وقایع؛
+3
درهم‌تنیدگی وقایع؛

قال رسول‌الله؛ الدنيا سِجنُ المؤمنِ و سَنَتُهُ، فإذا فارَقَ الدارَ فارَقَ السِّجنَ و السَّنَةَ. دنيا زندان و مايه رنج مؤمن است؛ پس چون از دنيا برود، از زندان و رنج رهايى يابد.

وقتی کسی در ضمیرش شور‌‌‌ِ‌ٍ چیزیست، بارها بدان برمی‌گردد؛ شور با خودش تمرکز، قوت و جهت می‌آورد. شور در قیاس با تکرار، مفهوم پرمایه‌تری‌ست؛ متضمن ارزش دادن به یک موضوع و اشتغال خاطر به آن است. در عین حال حاکی از عشق و رنج است. شور داشتن یکی از معیارهای حقیقی انسان بودن ا‌ست.
سورن کیرکگور

من اگر برگردم تمام کارها، تمام کارهایی که در طول این بیست‌وسه‌سال انجام داده‌ام را موبه‌مو تکرار می‌کنم مگر انتخاب دانشگاهی که همه‌چیزش شر مطلق بود و سختی.

Repost from N/a
کیرکگور در جلد نخست یا این یا آن از زبان شخصت A حرف جالبی می‌زند: «بگذار دیگران شِکوه کنند که عصر ما بدکاره است؛ شِکوهٔ من این است که عصر ما پست و بی‌مایه است. چراکه عصر ما شور ندارد. افکار آدمیان مثل بند کفش نازک و شل-و-وِل است و خودشان هم به رقت‌انگیزیِ دخترانِ بندباف‌اند. افکاری که ایشان به دل دارند پست‌تر و بی‌مایه‌تر از آن است که گناه‌آلود شمرده شود… امیالِ ایشان کاهل و بی‌حال و شورهایشان خواب‌آلود است. از همین روست که جانِ من همواره پَر می‌کشد برای بازگشتن به هوایِ عهد عتیق و نوشته‌های شکسپیر. لااقل در آنها آدم احساس می‌کند انسان‌ها هستند که سخن می‌گویند. در آنجا آدم‌ها متنفر می‌شوند، عشق می‌ورزند، دشمنِ خویش را می‌کشند و چندین نسل از اخلافِ او را نفرین می‌کنند: در آنجا آدم‌ها گناه می‌کنند»

کاراکتر زن در داستانی که چهارساعت میخکوبش شدم، در بدبختی‌هایی که داشت مرا یاد خودم می‌انداخت. شخصیت بی‌باک و سرخورده‌اش هم؛ سرخوردگی حاصل از مواجهه مستقیم با واقعیتِ خشک زندگی.

هرگز از تأخير اجابت دعا نا اميد مباش، زيرا بخشش الهى باندازه نيّت است، گاه، در اجابت دعا تأخير مى‌شود تا پاداش درخواست كننده بيشتر و جزاى آرزومند كامل‌تر شود، گاهى درخواست مى‌كنى امّا پاسخ داده نمى‌شود، زيرا بهتر از آنچه خواستى به زودى يا در وقت مشخّص، به تو خواهد بخشيد، يا به جهت اعطاء بهتر از آنچه خواستى، دعا به اجابت نمى‌رسد، زيرا چه بسا خواسته‌هايى دارى كه اگر داده شود مايه هلاكت دين تو خواهد بود، پس خواسته‌هاى تو به گونه‌اى باشد كه جمال و زيبايى تو را تأمين، و رنج و سختى را از تو دور كند، پس نه مال دنيا براى تو پايدار، و نه تو براى مال دنيا باقى خواهى ماند. -نامه‌ی سی‌یک نهج‌البلاغه.

امروز که این بریده از متن نامه را دیدم، به آن یک خط پیش از این‌ها یقین کرده بودم آن هم کسی که به «من طلب وجد، وجد» ایمان داشت. با برادر پانزده ساله‌ام پشت گوشی وقتی راجع به مدرسه و کنکورش حرف می‌زنم با نهایت امیدی که دارم راجع به آینده می‌گویم. راجع به شدن‌ها که اگر صددرصد تلاشش را بکند قطعا می‌شود و با هر آدمی که سر هر موضوعی با من مشورت می‌کند. اما روی همه‌ی صحبت‌هایم شک سایه انداخته. من مطمئنم که انسان به همه‌ی چیزهایی که می‌خواهد نمی‌رسد و مطمئنم نباید هم ناامید شود و همچنان مطمئنم در مرز بین این دو راه رفتن هم سخت است. هیچ قطعیتی وجود ندارد و یک چیز می‌تواند امروز باشد و فردا نه. دنیای آدم‌بزرگ‌ها، دنیای یقین نیست؛ قرار نیست الزاما به چیزی که فکر می‌کنید یا می‌خواهید، برسید. سخت است؟ البته. اینکه آدم بعد از بی‌امکانی‌های مکرر باز صخره‌‌وار بایستد، خیلی خیلی سخت است. رفتارگراها به این حالت می‌گویند «درماندگی آموخته شده» و من به آن می‌گویم «ناامیدی پس از بی‌امکانی‌های مکرر». قرار نیست زندگی آن‌طوری که فکر می‌‌‌‌‌کنیم پیش برود و حتی ممکن است بهتر از انتظار ما هم نشود و تا حالا این توی ذوق زننده‌ترین قسمت بزرگ‌سالی حداقل برای من بوده است. هیچ‌چیز زندگی دست آدم نیست، مطلقا هیچ‌‌چیزش اما در عین حال هم تمامش انگار هست. و شب‌بخیر.

۱. هئیت‌های مردانه؛ امشب، سمتِ ورودی همیشگی خانم‌های مسجد دانشگاه تهران را بسته بودند و باید از سمت آقایون وارد می‌شدیم، اگر
۱. هئیت‌های مردانه؛ امشب، سمتِ ورودی همیشگی خانم‌های مسجد دانشگاه تهران را بسته بودند و باید از سمت آقایون وارد می‌شدیم، اگر مسجد دانشگاه تهران را رفته باشید، احتمالا می‌دانید که قسمت بیرونی مسجد، فضای زیادی ندارد، برخی بیرون نشسته بودند و برخی درهم تنیده شده بودند، با این حساب که معمولا برخی زنان مادر هم هستند و فضای بسته، کودک را کلافه می‌کند. بعضا با گرفتن فضای همیشگی که زنان داشته‌اند جمع‌ها را مردانه تعریف می‌کنیم. ۲. کارکرد روضه؛ زیر صدای حسین حسین که در فضا طنین‌انداز شد، بلند شدم. وقایعی که در روضه خوانده می‌شد را با تاریخ دست و پا شکسته‌ای که خوانده بودم تطبیق می‌دادم؛ کارکرد مداحی به جنون انداختن به هر طریقی و با هر ادبیاتی نیست که نام امام حسین علیه‌السلام خودش مستمع را مجنون می‌کند و اشک می‌آورد. ۳. تنها تو برایمان می‌مانی و همه‌جا سراب است.

هر تلاشگری، به روزیِ دلخواه خود نخواهد رسید. -نامه سی‌ویک نهج‌البلاغه.

از پل مدیریت به سمتِ دانشگاه می‌آمدم. کنار در اصلی دانشگاه این تصویر را ثبت کردم. ذهنم کشیده شد به سمتِ طلق‌های سبز پررنگی که
از پل مدیریت به سمتِ دانشگاه می‌آمدم. کنار در اصلی دانشگاه این تصویر را ثبت کردم. ذهنم کشیده شد به سمتِ طلق‌های سبز پررنگی که پشت نرده‌ها زده شده، در عکس معلوم است. سال هزاروچهارصد‌ودو این طلق‌ها را زدند. همان موقع‌ها از این اتفاق خیلی ناراحت شدم، دانشگاه را از جامعه جدا کرده بودند؛ و دانشگاهی که از جامعه جدا شود، کارکرد خودش را از دست می‌دهد، حتی اگر این مرز کشی بین نهاد آکادمیک و جامعه در حد پوشاندن نرده‌های اطراف دانشگاه باشد. لیوان‌ها و پاکت‌های آبمیوه، یا برای دانشجوهایی است که منتظر تاکسی‌های ونک بوده‌اند یا برای خانواده‌هایی که امروز برای ثبت‌نام دانشجوهای نو ورود آمده بودند. دوتا تصویر را کنار هم می‌گذارم. زباله‌ها را جمع کردم و در تمام مسیر به دانشگاهی که از جامعه جدا شده و به پاکت‌های آبمیوه و لیوان کاغذ‌ی‌ها فکر کردم. #ت_مثل_تربیت.