Doug Rattmann
Kanalga Telegram’da o‘tish
323
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-630 kun
Postlar arxiv
فرض بگیرید بنده متوجه یک تقاضای مهم در حکومت بشوم، که عرضهای برایش وجود ندارد. از آنجا که سوراخدعا را پیدا کردهام که تا مدت طولانی در رفاه و آسایش مفت بدون کار سخت غرق شوم، تلاش کرده تا این منصب را تصاحب کنم. به همین علت به پیش حاکم مراجعه میکنم. میگویم سرورم، من حامل علمی هستم که دیگران از آن بینصییند و اگر در حکومت شما استفاده گردد، برگ برنده شما خواهد بود. خواهم گفت رابطه مستقیمی وجود دارد بین تولید ناخالص ملی و افزایش GDP، با مفعول بودن. یک کون که بیشتر ندارید، اگر قرار است آن را در اختیار بنده قرار ندهید، پس آن سوراخ انجیری رنگ که در پایینتان تعبیه شده است چیست؟
درهرحال، مادامی که بنده حامل علم «سوراخ ناخالص ملی» هستم، و رقیبی ندارم و به چالش کشیده نمیشوم، در راس خواهم ماند. زمانی که فردی پیدا بشود که ادعا کند او هم این علم را بلد است، قطعا چالشش را خواهم پذیرفت. یک به این علت که چون خودم تردستی جاعل هستم، میدانم اساس این علم کسکلک بازیست، و دو به این علت که در این مسخره بازی بنده ید طولانی دارم و طرف مقابل در این عرصه مندرآوردی تازهکار است.
اما اگر زارت، واقعا او از سوراخ بتواند مشکل پشتوانه طلای پول دربار را درست کند، واکنش من چه خواهد بود؟
اول از همه تسلیم میشوم و به او ایمان میاورم، یک بدین علت که میدانم که تمام علم و کارهای من کلاهبرداریست، و دو بدین علت که چون اهل فن هستم میدانم او متخصص است و بنده نه. او علم دارد و بنده نه. پس اول از همه به سوی او خواهم رفت.
طنابمارکنهای فرعون چنین بودند، تصور میکردند موسی هم تردستی مانند خودشان است اما چون خودشان در کلاهبرداری سابقهای درخشان داشتند، یک تازهکار را تهدیدی نمیدیدند. زمانی که شکست خوردند، اول از همه به موسی ایمان آوردند چون هم میدانستند خودشان شارلاتان هستند، و دو میدانند علم موسی علم ژانگولربازی نیست. به دیگرسخن، فرصتطلب با اندکی وجدان، همواره زودتر از بقیه متوجه عمق ماجرا شده و به آن معترف میگردد.
ما حتی شانس این را نداشتیم که یک فرعون کنجکاو، یا طنابمارکنای منطقی داشته باشیم. اینجا سرزمینی است که با چشم خود میبینند نظامیگری پوشالی و دلقکبازیشان در برابر هژومون عالم خرد شده است. میبینند عمری بودجه حیف و میل کردند اما طرف مقابل واقعا دارای لجستیک است. آیا باعث شد سران طنابمارکن ایمان بیاورند؟ خیر. آیا فرعون زمان خشتک آنهارا پرچم کرد؟ خیر. جاعلها زیربار نرفتند که هیچ، فرعون زمانه تازه دست از حمایت و توجیه مارمولکهایش برنمیدارد.
ما حتی اگر به معنی واقعی کلمه، کلمه بهماهُوَ کلمه، رعیت فرعون تاریخ و مالیاتدهنده طنابمارکنهای دوره موسی بودیم، وضعمان بهتر میبود. حتی همان هم نیستیم.
آخناتون با استکبارش، توجیه کاهنان در ضعف تعبیر خوابش را نپذیرفت. اینجا حاکم، هرگزارش رندومی مبنی براقتدار کشور و زمینهسازی ظهور را با کمال میل هاپولی هاپو میکند.
کلا هیچ سناریویی تو ذهنشون وجود نداره که زن، خارج خونه به درد بخوره.
«دختر مذهبی» نام دیگر سندروم استکهلم است.
چند نکته درباره این متن، یک اینکه «فرهنگ شمال چه بود که مقابل تمدن و کشاورزی قرار میگرفت» جای پرداختن داره، همچنین تحلیل با عینک روانشناختی هم میشه کرد، اینکه «سد درونی» ما چیست، و چه چیزهایی درون چه خطرهایی درون ما نیاز به رسیدگی ممتد دارند [مثلا اراده که هر روز باید تقویتش کرد تا در فساد غرق نشد].
فعلا حوصله ندارم متن رو طولانیتر کنم، اگه روزی متنهامو خواستم منسجم و به رشته تحریر دربیارم، به ایناهم خواهم پرداخت. فعلا در حد کلیدواژه به شما دادم که خودتان اگه خواستید، پیگیر بشید یا دربارش فکر کنید.
این خوبه نخواید فراموش کنید ولی این کار اثر معکوس دارد. به دیگرسخن، اینکه موزیکی رو آهنگ زنگ یا بیدارباش بزارید احتمالش بیشتره براتون عادی بشه یا حتی متنفر بشید ازش تا اینکه اثر یادآوری داشته باشه.
از لحاظ روحی نیاز داشتم ازبکستانی باشم که با این موزیک جدید ازبکی رو بیت سعید آسایش هد بزنم.
دوستان بسیجی ما ازینا زیاد میبینیم، قبل شما هم بودند بعد شما هم هستند کسانی که جلو دوربین دلقکبازی دربیارند. بیزحمت برید سمت موضوعات جالبتر مثل جهادنکاحتون.
لطفا برای اثبات اینکه پیرو سنت پیامبر هستید، سریعا فیلمای جهادنکاح دختران بسیجی را پابلیک کنید. با تشکر از شما و ممنون.
ابایی ندارند که شبیه تروریستها بیانیه بدن. ابایی ندارد علنا عربی صحبت کنند. ابایی ندارند تهدید کنند، اما صورت رو میپوشونن انگار مثلا کشور دست براندازاست و ما داریم اینارو میگیریم میکشیم اگه شناسایی بشن. ابایی ندارند فرقهاند، ابایی ندارند گروهک هستند.
شما میخوای به این چی بگی؟ وقتتو تلف میکنی. هرچیزی که تو توهین میدونی این بزرگوار از قبل پذیرفته و معترفه و بهش افتخارم میکنه.
وقتتو یا بزار برای فرار کردن، یا برای ریختن خون این دلقکها. اریک حرف درستی میزد، نباید تو شعارها و فعالیتها سعی کنیم اینارو معرفی کنیم، باید خودمون رو معرفی کنیم. اینکه اینا مادرقحبن دیگه مهم نیست، اینکه ما چه هستیم و چرا مخالف ایناییم مهمه.
وقتی خشونت عادیسازی میشه، باید حساس شد. قبل از اینکه تو خیابون مردم ترتیب مادر مملکت رو بدن، در کلام و در ذهنها اینکار رو میکنند که حاضر میشن شمارو آتش بزنند. کسی که حساس نبوده، تا حرفی نزنه و کاری نکنه که به خونش تشنه بشن، باید منتظر سیل باشه.
در یک مملکت نرمال، نمیشه «آخرالزمان» رو حذف یا باهاش مقابله کرد، بلکه میشه همواره اون رو به تعویق انداخت. این وظیفه باید نسل به نسل ادامه پیدا کنه. ذوالقرنین جهان رو نجات نداد، صرفا برای زمان خودش مرز رو نگهداشت. گاهی هم چاره سد جدید برای مشکلات جدید، تخریب خودخواسته سد قدیمیست. شهریاری که این قضیه رو به درستی درک نکنه، و فکر کنه سیاستی که داره حقیقت مطلق و ابدیه، محکوم به شکسته.
البته این متن پیشرو یک تحلیل و تئوریزه کردن این کرکتر ابراهیمیه، و مخاطب من جمهوری اسلامی نیست. اینجا خیلی وقته تمام سدهای قدیمی ترک خورده و از همه جاش داره آب بیرون میپاچه. با چسبنواری نمیشه جلوی سونامی سیلی که بزودی همه جارو از بین میبره رو گرفت.
در یک روایت مشهور از ذوالقرنین، این رهبر برای مبارزه با دو قوم وحشی، مس رو گداخته میکنه و بین دو کوه یا مانع رو مسدود میکنه. واژه استفاده شده «ردم» هستش به معنی پر کردن شکاف.
کهنالگوی مرز کشیدن در اساطیر، معمولا مقابل آشوب و هرج و مرجه. کل قوم یاجوج و ماجوج رو میتوان در همین هرج و مرج خلاصه کرد، و همواره نمایندهای از اونه.
یک مثال ساده، ما وقتی میگیم مبارزین با میخ، راه نیروهای سرکوبگر را سد کردند، منظور این است که مانع پیشروی آنها شدند. این مانع شدن میتونه به وسیله شلیک باشه یا ناامن کردن جادهها، و صرفا لازم نیست بین دو ساختمون دیوار بکشه.
فلز گداخته نماد تمدنه، برای همین ما درباره «عصر آهن» صحبت میکنیم. فلز گداختهای که مانع هرج و مرج شد، نماینده تمدنیه که محدود میکنه آشوب رو. حالا این سد کردن و مانع شدن رو به روی هرج و مرج، میتونه قانون باشه، ارتش، فناوری، فرهنگ، عهدنامهسیاسی، یا حتی یک دستورالعمل جدید زندگی برای تمدن. پس وقتی حکومت داره مرزی رو میسازه، داره اصطلاحا «ردم» میکنه و این شکاف رو پر میکنه. البته در زبان اسطوره، مانع فیزیکی و مانع نمادین از هم جدا نیستند. از اونجایی که همواره اسطوره ریشه در تاریخ داره، ممکنه منبع الهامش سدسازی کوروش در قفقاز برای قومهای شمالی باشه. البته محل بحث من نیست چندان. هرچند خالی از لطف نیست اشاره به این موضوع که «قبایل شمالی» به مثابه «قومهای وحشی» تثبیت شده،مخصوصا برای تمدنهای دارای کشاورزی. برای روم، هونها، برای ایران، سکا و قبایل ترک، برای چین، مغولها. همین قضیه حمله وایکینگها از نروژ تو ذهن تمدن جا انداخت که شمال مساویست با آشوب. پس ما کم کم وارد یک آرکیتایپ میشیم. به نحوی که «حاکم عادل که سد ساخت و مانع هرج و مرج و آشوب شمال شد». این سد میتونست سنگی باشه، فلزی باشه، استحکامات تقویت شده باشه، اما دقیق به «مس گداخته شده» اشاره میشه، چون فلز مذاب نماد تمدن است.
پس حاکم عادل، یک سنت یا تمدنی رو حاکم میکنه که سد کننده راه آشوبیه که فرهنگ شمال به همراه داره. هرچیزی که بگه «تا اینجا، نه بیشتر» سده. هر حکومتی که شکافها و خلا هارو پر کنه، ردم کرده.
اما نکته جالب داستان در اینجاست، که این سد همیشگی نیست، و دشمن از بین نرفته. یاجوج و ماجوج نماد هرج و مرجی هستند که پشت سد نفس میکشند و زنده هستند. سدها موقتی هستند. هر تمدنی که فکر کند «تهش آشوبو مهار کردیما» اشتباه میکنه. چون روزی سد فرومیریزه. این سد میتونه ارزشها، چارچوبها، و یا استراکچر یک جامعه باشه. ما هنوز که هنوزه یک ایدئولوژی بینقض و محکم نداریم که بشه بهش یقین کرد، و این اسطوره چندهزارسال پیش چنین چیزی رو پیشبینی کرده. سد در زبان اسطوره یک شی نیست، بلکه ساختار نگهدارنده نظمه. این نظم ابعاد گستردهای داره، میتونه بازار و اقتصاد باشه، سیاستهای داخلی یا خارجی باشه، و هرچیزی که باعث بشه انسان، انسان بمونه و با ته چنگال به جان همسایهاش نیوفته برا یه تیکه نون.
اما چاره چیه واقعا؟ این خیلی نگران کنندهست. مثل این میمونه که یک نفر وعده آخرالزمان رو بده که همه چیز روزی از بین خواهد رفت. امممم... نوپ.
تمدن، پروژهای یکباره نیست. تمدن یک کار روزانه است. هیچوقت از ابتدا چاره کار ساخت یک «سد ابدی» نبوده. شما نمیتونی یک قانون رو تصویب کنی و انتظار داشته باشی تا ابدالدهر کار کنه و جواب بده. چنین کاری محکوم به شکسته. داستان ذوالقرنین نوید اینو میده هر سدی هرچقدر بزرگ و هرچقدر با عظمت هم، روزی خراب میشه. پس...؟
چاره کار یاد گرفتن سدسازی مداومه.
خود داستان نوح درباره ۹۰۰ سال یک کار رو انجام دادن و خسته نشدن بود. وقتی هیچ ساختاری پایداری مطلق رو نداره، باید دائم و هر روز ازش مراقبت بشه، چون تمدن یک مسئولیت دائمی به گردنت میندازه که آشوب رو مهار کنی. تمدن نیاز به نگهداری داره. پس از اینکه سدهای قبلی خراب میشن نباید ترسید. از اینکه خدا مرده نباید ترسید. زمان سد جدید، راه جدید، فکر جدید، و یک ایده جدید میرسه و درواقع بشریت همیشه همین بوده. بشریت هیچوقت موفق نبود یک پرچمی رو علم کنه بدون اینکه نگهداری لازم باشه، و اون پرچم تا ابد سرافراز بمونه. قوانینی که جامعهی دهها قرن پیش رو پایدار نگهمیداشت، امروزه ارتجاع خالصه و بیشتر باعث هرج و مرجه. «امربهمعروف و نهیازمنکر»ی که به محمد کمک کرد از قبایل پراکنده امت واحد بسازه، امروز داره باعث فروپاشی جمهوری اسلامی میشه. پس این «تغییر مداوم» مهمه. در مبنای عقل جمعی انسانها حرکت کردن مهمه. به «علم روز» نخندیدن و کتاباشو آتیش نزدن مهمه.
اگه ماکیاولی جلد دومی مینوشت خطاب به حاکمان برای حفظ سپهر سیاسی خود، اخطار میداد که باید به «سد ذوالقرنین» حساس بود. وقتی مردم چیزی برای از دست دادن ندارند، باید حساس شد، وقتی قانون تبدیل به ابزار شخصی میشه، باید حساس شد.
۱. «زمانسوار» [۱۰/۱۰]
- برای کسانی که با ادبیات گمانهزن آشنایی ندارند، این کتاب شروع خوبه. کم حجم و متشکل از ۹ داستان کوتاه با موضوعات مختلف. اینجاست که با قلم کاظمی آشنا خواهید شد. حتما با این شروع کنید و از دستش ندید.۲. «سندروم ژولیت» [۱۰/۱۰]
- یک داستان بلند درباره آینده ایران که «عشق» به صورت طبیعی شکل نمیگیره و شرکتهای فروش عشق در قدرت مطلقند. داستان با کارآگاهی به نام شهریار شروع میشه که مشغول حل کردن پرونده خودکشی دختری به نام نیلوفره. داستان به آرامی شروع میشه و هرچه جلوتر میره جذابتر میشه. اوایل داستان کمی شاید خسته کننده باشه، اما در انتهای داستان، فریاد خواهید کشید.۳. «رنسانس مرگ» [۹/۱۰]
- داستان درباره دورانی در آیندهست که هوش مصنوعی میتونه پرقدرت، تاریخ مرگ هر انسانی رو دقیق تخمین بزنه. به همین منوال روی شناسنامه هرکسی بدو تولد، در کنار «تاریخ تولد»، «تاریخ مرگ» هم ذکر خواهد شد. داستان سهبخش داره و توسط به نفر روایت میشه. یکی از متفاوتترین داستانهای ممکن. کمی مشابه رمان «داس مرگ».۴. «دروازه مهرزان»
- بدون اسپویل، داستان درباره همراهی یک عکاس و یک نویسندهست که به دنبال رشد در حیطه کاریرخودشون هستند. در حین یک ماجراجویی، با «دروازه مهرزان» آشنا میشن که دری به سوی دنیای موجودات اساطیری کهن ایرانه.۵. «آدمنما»
- داستان در یک آینده فرضی و با پاک شدن حافظه شخصیت اصلی شروع میشه، و کنجکاویهای شخصیت از اتفاقات پیرامونش که سردرنمیاره و میخواد بفهمه چرا حافظش رو پاک کردند و چه اتفاقاتی در گذشته افتاده.•برای نونهالان: ۱. سفیر شهر آدمنباتیها ۲. مادر آدمنباتی ۳. آدمنباتی تیپ الف
- مجموعه سهگانه «آدمنباتیها» اولین تجربه ورود ضحی کاظمی به دنیای فانتزیه. تا قبلش رمان بزرگسالان مینوشته، و این رو برای دخترش آوین نوشته. داستان در کمال سادگی و بامزه بودن، پر از نکات آموزنده زیرپوستیه که به هیچ وجه تو ذوق نمیزنه و ضایع نیست. شما فرض بگیر یک مادر هرچه که دخترش برای ورود به دنیای بزرگها نیاز داشته رو به نحوی وارد داستان کرده. البته این تفسیر من از جزئیات و نکات داستان بوده. به صورت غیرمستقیم، در افزایش وسعت دید کودک خیلی کمک میکنه و انتخاب خوبی برای سن نونهالهاست.• داستان کوتاه: ۱. «لمس»
- داستانی علمی-تخیلی و پساآخرالزمانی است که از دل زندگی روزمره شروع میشود و به یک بحران جهانی تبدیل میشود، جایی که مردم به موجوداتی تهی از ارتباط و حس تبدیل میشوند. این داستان دربارهٔ بقا و حفظ انسانیت در برابر انسانهایی شبحوار و «لمسشده»ست.• رمان بزرگسالان: ۱. «سال درخت»
- داستان بر محور ماجراهای یک شجرنامه خانوادگی و اتفاقات پیرامون هر یک از اعضای اونها میچرخه که به نحوی، همشون به هم گره خوردند. این کتاب بینظیره.
#Authors_works
