vd
Yopiq kanal
it's over. leave me alone and don't hurt me. if you're looking for him: @befarmayid_beshinid
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-97 kun
-2430 kun
Postlar arxiv
203
بعد آخر تا میآیم به درس خواندن عادت میکنم یکهو جیشم میگیرد. مجبور میشوم بروم دستشویی برگردم و دوباره از اول تلاش کنم درس بخوانم.
203
منظورم این نیست که فاصلهٔ کم خوب استها؛ کلاً امتحان هیچ جوریاش خوب نیست. دربارهٔ حالتی که برای خودم آزاردهندهتر است دارم میگویم.
203
خواهر و دخترخالهام نشستهاند دارند تلاش میکنند فالگیری با ورق یاد بگیرند. این حجم از حسادی که در من وجود دارد در مقیاس کیلومتر مکعب هم نمیگنجد.
203
Repost from the moon and my man 🪻
203
وضعیت طوریه که با ناراحتی به خودم میگم شهر ما رو که نزدن من با چه رویی آهنگ راک انتخاری رو گوش میدم.
خب چه ربطی داره
203
یعنی آدمها تمام تلاششون رو میکنن که بابت تکتک حرکاتت و تکتک چیزهای کوچیک و بزرگ زندگیت عذاب وجدان بگیری.
203
یک نفر درحال کشیدن یک نقاشی دربارهٔ دیماه که اشک آدم رو درمیاره:✍
یه احمق جای اینکه اخبارشو بذاره: تو گه خوردهی!!!!!🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬
203
وای تازه این رو موقعی نوشتم که یه مشت احمق اومده بودن فتوا میدادن که چرا با خلق هنر دارین سانتیمانتال میکنین کشتار دیماه رو=)
203
ببینید چی پیدا کردم
زمستان در این نوروز هم پروانهها بازمیگردند به سرزمینی که تمام گلهایش پژمرده؟ برگها دوباره سبز میشوند و گنجشکها میخوانند بر مزار تنها کسی که گوش میداد؟ ای بهار؛ آیا تو باز میگردی به سرزمینی که زمستانش بهجای سپید، سرخ بود؟ زمستان، با تنی برهنه و پاهایی سرد با دستانی زخمی و بدنی پر از نشان صدها هزار گلوله بر چمنهای خفته در آفتاب قدم میگذارد سرش را بالا میگیرد، تا اگر قاصدکی از آسمان گذشت او را ببیند. قاصدکی نیست تا خبر از بهار بیاورد ولی هر آنچه که در خاک ریشه دارد، نشانیاش را میدهد. خورشید دستی بر گونهاش میکشد مانند هر سال و او را در آغوش میگیرد زمستان مبهوت نیمهجان را. پس از مدتها، زمانش رسیده که برود که میان راهش، دستهای گرم بهار را بفشارد اما راه او مدفون شده راه او زیر خون پنهان است زیر دریای خونی که هر قطرهاش از آسمان چکیده. ستارهها میمیرند ماه اشکهایش را پنهان میکند و خورشید، همه را زنده نگه میدارد -همهٔ بازماندگان را- اما در زیر آن دریای عمیق خورشید هم نمیتواند راه را روشن کند گویی خورشید دروغی بیش نیست خورشیدی که زنده میکند و هر صبح با طلوعش، فرزندانش را میکشند. دوباره، خون ستارهای بر دریا میریزد. خورشید سوزان، دروغی بیش نیست در سرزمینی که با برخاستنش تکهای از او را خاموش میکنند. آسمان سرد میشود زمین، یخ میزند و زمستان دیگر توان راه رفتن ندارد. در صبح سرد این سرزمین شوم نامیرا آیا صدایی ترسناکتر از «الله اکبر» وجود دارد؟ -سیاوش، ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
203
هرون کارهایی میکرد که من وقتی حوصلهم سر میره میکنم. یک دلیل دیگه برای اینکه هرگز نذارید آدمها حوصلهشون سر بره.
