-مرگ در میان[اَبر]ها-
Kanalga Telegram’da o‘tish
عچلوفسکی،همصحبتگربههایسیاه.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
524
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-4930 kun
Postlar arxiv
و باز پاییز آمد.زنده شدن هزاران داستان نیمه تمام.گوش دادن یه ترانه نصف و نیمه تو خیابونای بارون خورده تو تاکسی که هیچ وقت این ترانه به گوشم نخورده.
میگن سرنوشت رو فقط پادشاهان مینویسن.
+ اما فراموش میکنن که خیلی وقتها، یک نگاه زن همه تاریخ رو تغییر داده
زندگی عجیبه،هرچقدر راجبش فکر میکنی معانی جدید ازش میزنه بیرون هر بار درک متفاوت تری ازش داری،هیچ وقت نفهمیدم دقیقا چه حسی نسبت بهش دارم ولی اینو میدونم هیچ وقت این موقعیتی که الان تو زندگی دارم برام کافی نبود برعکس خیلیا همیشه دوست داشتم به عقب برگردم،تو سوئد زندگی کنم و بتونم امپراطیس رو ملاقات کنم،یا فرصت قدم زدن زیر آسمون گریان مارسی رو داشته باشم،یا بهتر بود تو لندن به پیرزن گلفروش کمک کنم و از داستان های عاشقانش لذت ببرم و خیلی موقعیت های دیگه که دور از این تاریخ و موقعیت باشه برام.
زندگی عمیق تر از چیزیه که فکرشو میکنیم فقط به موقعیتی که توشیم تعلق نداریم.
ناگهان سئوال مارمالادوف به ذهنش آمد: "میفهمی آقا، میفهمی، گاهی هیچ جایی نداری بروی، لازم است هرکس جایی را داشته باشد که به آن روی بیاورد..."
میترسم روزی منو فراموش کنی.
+ تاریخ اسم منو شاید پاک کنه… ولی قلب تو همیشه مثل یک کتاب مهر و مومشده خواهد موند
تاریخ از ما چی یاد میکنه؟
+ شاید بنویسن جنگیدیم، شاید بنویسن حکومت کردیم… ولی من امیدوارم بنویسن عاشق هم بودیم.
