-مرگ در میان[اَبر]ها-
Kanalga Telegram’da o‘tish
عچلوفسکی،همصحبتگربههایسیاه.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
524
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-4930 kun
Postlar arxiv
چرا همیشه به جنگ فکر میکنی؟
+ چون جهان به من شمشیر داد، ولی قلبم هنوز دنبال صلحیست که فقط در آغوش تو میشناسم.
من رؤیابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانهام که مجبورم اینجور لحظههای بینظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون اینجور لحظهها چیزی است که در زندگیام خیلی کم پیش آمده. من امشب تا صبح و تمام هفته، تا یک سال خواب شما را میبینم.
تو بالاخره فشار پوسیدن و خستهشدن خیالت را حس میکنی چون درحال رشدی و آرمانهای قبلیات را زودتر باور میکنی. آنها خرد میشوند، پودر میشوند؛ اگر زندگی دیگری نداشته باشی، مجبوری که زندگی را از همان تکههای خرد شده و ریزههایش دوباره بسازی. در حالی که روح تو تمایل به چیز دیگری دارد و چیزی غیر از آن میخواهد! آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند. همان چیزهایی که قلبش را به تپش انداخت و خونش را جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد و آن گونه باشکوه فریبش داد
شب های روشن
همهی ما یک زندگی به خودمان بدهکاریم
چرا که تمام خوشبختی و غم زندگیمان را در دیگران جستوجو کردیم،در چشمان آنها دنبال راه فرار بودیم،ما مدیون خود هستیم،چرا که برای دیگران زندگی کردیم.
مادربزرگ همیشه حسرت گذشته را میخورد. در گذشته خودش جوانتر بود، آفتاب گرمتر بود، خامه به زودی امروز ترش نمیشد و همهچیز بهتر از حالا بود. همهاش آنوقتها، آنوقتها
