uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

شازده‌کوچولو

شازده‌کوچولو

Kanalga Telegram’da o‘tish

نیاز به جایی داشت که وقایع روزش را تعریف کند و مطمئن شود آنچه بر او گذشته بی‌حاصل نبوده‌ و دنیا پشت سرش پاک نمی‌شود. می‌شنوم: @B612massage_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
260
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+830 kun
Postlar arxiv
قسمت هشتم "اکنون" رو براي بار دوم دیدیم و به‌به! جداً پیشنهاد می‌کنم‌.

photo content
+1

چون امروز روز بازي روميزي بود.
چون امروز روز بازي روميزي بود.

بله از همه‌چیز اندکي می‌ماند. از پل بمباران شده‌ی مخروب، از تیغه هاي چمن، از بسته‌ی خالي سیگار اندکي باقی می‌ماند. و در آدمي همواره اندکي درد، حتي هنگامي که می‌خندد! از تو، با اینکه براي هميشه رفتی؛ اندکي خاطره، اندکي عکس یا فیلم، سجاده و عینک و انگشتر، و اندک وسايلي دیگر، و غمي انبوه ...

سوگ پایان ندارد.

Kahkeshan e Eshgh.mp36.01 MB

☕️🍰
+1
☕️🍰

از وقتي تصمیم گرفتم طبق لیست کتاب بخونم، خيلي کم‌تر کتاب می‌خونم. پس لیست کنسله و اجازه می‌دم کتاب‌ها به‌موقع صدام بزنن.

تاداا✨
+1
تاداا✨

منم می‌خوام خوشحالش کنم. با بهتر‌شدن، با ادامه‌دادن. بله من همیشه به زندگي برمی‌گردم، نه‌ بخاطر خودم، بلکه بخاطر عزیزانم. درواقع اونها من رو به زندگي برمی‌گردونن. اونها خودِ زندگي‌ان.🤍

این آقا‌پسر برام قرمه‌سبزی درست کرده که حالم بهتر بشه.^^ بامزه‌ی دوست‌داشتني✨

بی‌قرارم. هزارتا کار دارم و از همشون عقبم. سمت هرکدوم میرم فکرم درگیر یه مشغله دیگه‌ست. دارم دیوونه می‌شم. انگار روند زندگي رو کاملاً فراموش کردم. دیگه بلد نیستم زندگي کنم و هم‌زمان دلم براي زندگي کردن تنگ شده. خيلي عجیب و غیر قابل درکه امّا زندگي کردن انرژي زيادي ازم می‌گیره و حتي بهم استرس میده. و آگاهي از این موضوع جداً غمگینم میکنه. عادت کردم به زنده بودن و در سطح بقا موندن.

شبی که قرار بود ساعت خوابم رو تنظیم کنم :

حدیث چشم مگو با جماعت کوران.

بابا تازه برنج خیس کرده بودیم. اَه.

راه‌حلش فقط غرق شدن توي کاره.

چند روزي هست که دلم براي گذشته خيلي تنگ می‌شه. خيلي.

راستي! فصل یک Westworld هم تموم شد.

امروز هم با تمام ماجراهاش براي هميشه تموم شد. نمی‌دونم چرا امّا اکثر روز این شعر توي مغزم تکرار می‌شد: "ای خدای بی‌نهایت، نبود حواسم به ساعت، عمرمون گذشت چه راحت" !