uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

وادی عدم

وادی عدم

Kanalga Telegram’da o‘tish

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
شنیدم که چون قویِ زیبا بمیرد فریبنده‌زاد و فریبا بمیرد شبِ مرگ تنها نشیند به موجی رَوَد گوشه‌ای، دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خوانَد آن‌شب که خود در میانِ غزل‌ها بمیرد گروهی برآنند که‌این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد، آن‌جا بمیرد شبِ مرگ، از بیم، آن‌جا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوشِ دریا بر آمد شبی هم در آغوشِ دریا بمیرد تو دریای من بودی! آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد مهدی حمیدی شیرازی وادی عدم

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم 🧐 وادی عدم

درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی؟ تو ترجمان جهانی بگو چه می‌بینی؟   تویی برابر تو، چشم در برابر چشم در آن دو چشم پر از گفت‌وگو چه می‌بینی؟   تو هم شراب خودی، هم شرابخواره‌ی خود سوای خون دلت، در سبو چه می‌بینی؟   به چشم واسطه در خویشتن که گم شده‌ای میان همهمه و های‌و‌هو چه می‌بینی؟   به دار سوخته این نیم‌سوز عشق و امید که سوخت در شرر آرزو چه می‌بینی؟   در آن گلوله‌ی آتش‌گرفته‌ای که دل است و باد می‌بردش سو به سو، چه می‌بینی؟ حسین منزوی وادی عدم

یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست چشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست آن موی میان تو که سازد کمر از موی موئی به میان آمده یا موی میان‌ است در موی میانت سخنی نیست که خود نیست لیکن سخن ار هست در آن پسته دهانست تا پشت کمان می شکند ابروی شوخت پیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمانست با ما به شکر خنده درآ زانکه یقینم کز پستهٔ تنگ تو یقینم بگمانست گفتند که آن جان جهان با تو چنان نیست گوئی که چنانست که با ما نچنانست پنداشت که ما را غم جانست ولیکن ما در غم آنیم که او در غم آنست عمری بتمنای رخش می گذرانیم در محنت و غم گرچه که دنیا گذرانست در کنج صوامع مطلب منزل خواجو کو معتکف کوی خرابات مغانست خواجوی کرمانی وادی عدم

مرغِ در قفس | دفتر سوم مثنوی معنوی | مولانا با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی وادی عدم

خطا کردم ای مَه خطا کردم دلم را به درد آشنا کردم … وادی عدم

خانه‌ام ابری‌ست اما ابر بارانش گرفته‌ست در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم من به روی آفتابم می‌برم در ساحت دریا نظاره و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره، نی‌زن که دائم می‌نوازد نی، در این دنیای ابر اندود راه خود را دارد اندر پیش… نیما یوشیج وادی عدم

شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر ‌نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیّت بُوَد تاجدار رعیّت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت مکُن تا توانی دل خلق ریش وگر می‌کُنی می‌کَنی بیخ خویش ریاست به‌دست کسانی خطاست که از دستشان دست‌ها بر خداست ... سعدی وادی عدم

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده‌به‌گوری چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست و فاصله تجربه‌ای بیهوده است بوی پیرهنت، اینجا و اکنون… کوه‌ها در فاصله سردند. دست، در کوچه و بستر، حضور مانوس دست تو را می‌جوید و به راه اندیشیدن، یاس را رج می‌زند. بی‌نجوای انگشتانت، فقط… و جهان از هر سلامی خالی است. شانه‌ات مجابم می‌کند در بستری که عشق، تشنگی است. زلال شانه‌هایت همچنانم عطش می‌دهد در بستری که عشق مجابش کرده است… احمد شاملو وادی عدم

سال‌روزِ درگذشت احمد شاملو؛
سال‌روزِ درگذشت احمد شاملو؛

آرام دل خویش نجویم چه کنم؟ وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟ گویند مرو که خون خود می‌ریزی مادام که در کمند اویم چه کنم؟ سعدی وادی عدم

نام‌هایی را به یاد می‌آورم که مثل شما روزگاری کنار شما می‌زیستند با پاهایی که عمر را سپری کنند و قلبی داشتند که اکنون بادکنکی تهی در تاریکی است. چشم‌هایی را به یاد می‌آورم که جهان مقوایی زیر قدم‌هايشان می‌لرزید و اکنون، حفره‌هایی خالی بر صورت‌شان به جهان ما می‌خندد. در قطار سفید هیچ‌کس ندید، که کی و کجا باد از پنجره‌شان بیرون برد و در غبار و هیاهو ها گم شدند. قلب گنجایش این همه اندوه را ندارد که به خانه خود می‌بریم بگذاریم گاهگاهی آفتاب در روزنه‌اش بتابد و از رطوبت اشک‌هایمان گلی کوچک در گوشه چشم‌ها بروید... شمس لنگرودی وادی عدم

که ما همچنان می‌نویسیم که ما همچنان در اینجا مانده‌ایم مثل درخت که مانده است مثل گرسنگی که اینجا مانده است مثل سنگ‌ها که مانده‌اند مثل درد که مانده است مثل زخم مثل شعر مثل دوست داشتن مثل پرنده مثل فکر مثل آرزوی آزادی و مثل هر چیز که از ما نشانه‌ای دارد. محمد مختاری وادی عدم