uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

وادی عدم

وادی عدم

Kanalga Telegram’da o‘tish

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
سوز و ساز عاشقان دردمند شورهای تازه در جانم فکند مشکلات کهنه سر بیرون زدند باز بر اندیشه‌ام شبخون زدند اقبال لاهوری وادی عدم

ﺧﺪا رو ﭼﻪ دﻳﺪی ﺷﺎﻳﺪ ﭘﺮ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺧﻨﺪه ﻫﺎﻣﻮﻧﻮ از ﺳﺮ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﻧﮕﻮ ﭼﻰ گذشت و ﻧﮕﻮ ﭼﻰ ﻛﺸﻴﺪﻳﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﺷﺐ ﺗﻤﻮم ﺷﺪ ﺧﺪا رو ﭼﻪ دﻳﺪی… وادی عدم

قبول کن دل عاشق که روزگار تو نیست کسی که برده قرار از تو بی قرار تو نیست دگر چه مانده ببازی جز آبرو؟ بس کن! بلند شو برو، امشب شب قمار تو نیست... چنان جهان تو تاریک و بی ستاره شده است که سایه‌ی تو هم این روزها کنار تو نیست! چه بر تو رفته که از زخم‌های سینه اگر هزارتا بنمایی، یک از هزار تو نیست... مباش فکر رسیدن که در طریقت عشق جز انتظار کشیدن در انتظار تو نیست چه سود از آن همه جشن تولد آن همه شمع؟ یکی از آن همه امشب سر مزار تو نیست! حسین زحمتکش وادی عدم

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره‌ جُستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیست جفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم! چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورت است که درد سر خمار کشم گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم سعدی وادی عدم

نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر‌ دَم این بانگ بر‌آرم از دل وای! این شب چقدر تاریک است… سهراب سپهری وادی عدم

دانی درون من به چه روزی نشسته است؟ شهری عزاگرفته پس از قتل‌عام‌ها من تشنه‌ام به خون کسی در گداز خشم چون روزه‌دار تشنه به ظهر صیام‌ها زین قوم پاچه‌گیر سگستان شده‌ست شهر شیران چه می‌کنند مگر در کنام‌ها؟ دریوزگی چو لشکر ماتم گرفته شهر گردیده‌اند خانه‌نشین احتشام‌ها پارین‌غلامکان همه در جای سروران دیرینه‌سروران به مقام غلام‌ها فخرالدین مزارعی وادی عدم

گر آتش دل نیست پس این دود چراست ور عود نسوخت بوی این عود چراست این بودن من عاشق و نابود چراست پروانه ز سوز شمع خشنود چراست مولوی وادی عدم

به راستی که همه چیز تقصیر باد است؟ وادی عدم

همه چیز تقصیر باد است... دل اگر دير زمانيست جدا مانده از اين روح بلند ريسمان است كه از دست كوته بوده جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟ بهتر آن نيست در اين بى مهرى تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟ وقت بگذشت و در اين شهر بلند همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند بهترين داده اين زندگى كوته را به تو بستم انگار به تو بستم انگار كه خودم بگزينم كه خودم بردارم كه خودم بگذارم وقت بگذشت و در اين شهر بلند همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند بهترين داده اين زندگى كوته را به تو بستم انگار به تو بستم انگار كه خودم بگزينم كه خودم بردارم كه خودم بگذارم و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان در آخر روز من چه كردم كه شعف انگيزم در دل تو ؟ من چه كردم امروز ؟ من چه كردم امروز ؟ من چه كردم امروز ؟ من چه كردم امروز ؟ آیدا شاه قاسمی وادی عدم

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه‌ی بازیگران اول به دام آرم تو را، وانگه گرفتارت شوم! شعری از رهی معیری خوانش توسط باران نیکراه وادی عدم

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟! که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت… حسین منزوی وادی عدم

چون درختی در صمیم ِسرد و بی ابرِ زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود، هر چه از فر بلوغِ گرمِ تابستان و میراث بهارم بود، هر چه یاد و یادگارم بود، ریخته ست. چون درختی در زمستانم، بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود. دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟ مهدی اخوان ثالث وادی عدم

بی‌کلامی با تار آذری 🌹 وادی عدم

هرچند رفته‌ای، به تو ای یار دل‌خوشیم با خاطرات کهنهٔ دیدار دل‌خوشیم ما عاشقان کوی تو را عاقلان شهر انکار اگر کنند، به انکار دل‌خوشیم زخم زبان شنیدن و باز از تو دم زدن عمریست تا که ما به همین کار دل‌خوشیم از آن سحر که روزهٔ هجران شروع شد ای ماه ناتمام به افطار دل‌خوشیم پرچینی از خیال، میان شما و ماست همسایه با توییم و به دیوار دل‌خوشیم از شکر و از شکایت ما بی‌خبر مباش بسیار دل‌شکسته و بسیار دل‌خوشیم افشین علا وادی عدم

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد شعری از مولانا خوانش توسط باران نیکراه وادی عدم