وادی عدم
Kanalga Telegram’da o‘tish
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
210
قبول کن دل عاشق که روزگار تو نیست
کسی که برده قرار از تو بی قرار تو نیست
دگر چه مانده ببازی جز آبرو؟ بس کن!
بلند شو برو، امشب شب قمار تو نیست...
چنان جهان تو تاریک و بی ستاره شده است
که سایهی تو هم این روزها کنار تو نیست!
چه بر تو رفته که از زخمهای سینه اگر
هزارتا بنمایی، یک از هزار تو نیست...
مباش فکر رسیدن که در طریقت عشق
جز انتظار کشیدن در انتظار تو نیست
چه سود از آن همه جشن تولد آن همه شمع؟
یکی از آن همه امشب سر مزار تو نیست!
حسین زحمتکش
وادی عدم
210
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
نه قوتی که توانم کناره جُستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیست
جفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم!
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
سعدی
وادی عدم
210
دانی درون من به چه روزی نشسته است؟
شهری عزاگرفته پس از قتلعامها
من تشنهام به خون کسی در گداز خشم
چون روزهدار تشنه به ظهر صیامها
زین قوم پاچهگیر سگستان شدهست شهر
شیران چه میکنند مگر در کنامها؟
دریوزگی چو لشکر ماتم گرفته شهر
گردیدهاند خانهنشین احتشامها
پارینغلامکان همه در جای سروران
دیرینهسروران به مقام غلامها
فخرالدین مزارعی
وادی عدم
210
همه چیز تقصیر باد است...
دل اگر دير زمانيست جدا مانده از اين روح بلند
ريسمان است كه از دست كوته بوده
جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست
كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده
بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم
دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟
بهتر آن نيست در اين بى مهرى
تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟
وقت بگذشت و در اين شهر بلند
همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند
بهترين داده اين زندگى كوته را
به تو بستم انگار
به تو بستم انگار
كه خودم بگزينم
كه خودم بردارم
كه خودم بگذارم
وقت بگذشت و در اين شهر بلند
همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند
بهترين داده اين زندگى كوته را
به تو بستم انگار
به تو بستم انگار
كه خودم بگزينم
كه خودم بردارم
كه خودم بگذارم
و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان در آخر روز
من چه كردم كه شعف انگيزم در دل تو ؟
من چه كردم امروز ؟
من چه كردم امروز ؟
من چه كردم امروز ؟
من چه كردم امروز ؟
آیدا شاه قاسمی
وادی عدم
210
چون درختی در صمیم ِسرد و بی ابرِ زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فر بلوغِ گرمِ تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریخته ست.
چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
مهدی اخوان ثالث
وادی عدم
210
هرچند رفتهای، به تو ای یار دلخوشیم
با خاطرات کهنهٔ دیدار دلخوشیم
ما عاشقان کوی تو را عاقلان شهر
انکار اگر کنند، به انکار دلخوشیم
زخم زبان شنیدن و باز از تو دم زدن
عمریست تا که ما به همین کار دلخوشیم
از آن سحر که روزهٔ هجران شروع شد
ای ماه ناتمام به افطار دلخوشیم
پرچینی از خیال، میان شما و ماست
همسایه با توییم و به دیوار دلخوشیم
از شکر و از شکایت ما بیخبر مباش
بسیار دلشکسته و بسیار دلخوشیم
افشین علا
وادی عدم
210
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
شعری از مولانا
خوانش توسط باران نیکراه
وادی عدم
