وادی عدم
Відкрити в Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
210
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
210
شنیدم که چون قویِ زیبا بمیرد
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شبِ مرگ تنها نشیند به موجی
رَوَد گوشهای، دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خوانَد آنشب
که خود در میانِ غزلها بمیرد
گروهی برآنند کهاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شبِ مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوشِ دریا بر آمد
شبی هم در آغوشِ دریا بمیرد
تو دریای من بودی! آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
مهدی حمیدی شیرازی
وادی عدم
210
درون آینهی روبرو چه میبینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی؟
تویی برابر تو، چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفتوگو چه میبینی؟
تو هم شراب خودی، هم شرابخوارهی خود
سوای خون دلت، در سبو چه میبینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شدهای
میان همهمه و هایوهو چه میبینی؟
به دار سوخته این نیمسوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو چه میبینی؟
در آن گلولهی آتشگرفتهای که دل است
و باد میبردش سو به سو، چه میبینی؟
حسین منزوی
وادی عدم
210
یاقوت روان بخش تو تا قوت روانست
چشمم ز غمت چشمهٔ یاقوت روانست
آن موی میان تو که سازد کمر از موی
موئی به میان آمده یا موی میان است
در موی میانت سخنی نیست که خود نیست
لیکن سخن ار هست در آن پسته دهانست
تا پشت کمان می شکند ابروی شوخت
پیوسته ز ابروی تو پشتم چو کمانست
با ما به شکر خنده درآ زانکه یقینم
کز پستهٔ تنگ تو یقینم بگمانست
گفتند که آن جان جهان با تو چنان نیست
گوئی که چنانست که با ما نچنانست
پنداشت که ما را غم جانست ولیکن
ما در غم آنیم که او در غم آنست
عمری بتمنای رخش می گذرانیم
در محنت و غم گرچه که دنیا گذرانست
در کنج صوامع مطلب منزل خواجو
کو معتکف کوی خرابات مغانست
خواجوی کرمانی
وادی عدم
210
شنیدم که در وقت نزع روان
به هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیّت بُوَد تاجدار
رعیّت چو بیخند و سلطان درخت
درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
مکُن تا توانی دل خلق ریش
وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش
ریاست بهدست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست ...
سعدی
وادی عدم
210
چه بیتابانه میخواهمت
ای دوریات آزمون تلخ زندهبهگوری
چه بیتابانه تو را طلب میکنم
بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست
و فاصله تجربهای بیهوده است
بوی پیرهنت، اینجا و اکنون…
کوهها در فاصله سردند.
دست، در کوچه و بستر، حضور مانوس دست تو را میجوید
و به راه اندیشیدن، یاس را رج میزند.
بینجوای انگشتانت، فقط…
و جهان از هر سلامی خالی است.
شانهات مجابم میکند
در بستری که عشق، تشنگی است.
زلال شانههایت همچنانم عطش میدهد
در بستری که عشق مجابش کرده است…
احمد شاملو
وادی عدم
210
نامهایی را به یاد میآورم
که مثل شما روزگاری کنار شما میزیستند
با پاهایی که عمر را سپری کنند
و قلبی داشتند
که اکنون بادکنکی تهی در تاریکی است.
چشمهایی را به یاد میآورم
که جهان مقوایی زیر قدمهايشان میلرزید
و اکنون، حفرههایی خالی بر صورتشان به جهان ما میخندد.
در قطار سفید هیچکس ندید، که کی و کجا
باد از پنجرهشان بیرون برد
و در غبار و هیاهو ها گم شدند.
قلب گنجایش این همه اندوه را ندارد
که به خانه خود میبریم
بگذاریم گاهگاهی آفتاب در روزنهاش بتابد
و از رطوبت اشکهایمان
گلی کوچک در گوشه چشمها بروید...
شمس لنگرودی
وادی عدم
