uz
Feedback
بی‌جواب!

بی‌جواب!

Kanalga Telegram’da o‘tish

https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ هم‌صحبتی اگر بود:

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
354
Obunachilar
-1424 soatlar
+377 kun
+15230 kun
Postlar arxiv
نه شر بودم و نه خیری از دستم بر آمده نه خباثت کرده‌ام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمان‌بازی. حالا هم کنج عزلت مثلا دارم زندگی‌ام را می‌کنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و به‌دردنخور، که آدم عاقل اصلا کاری نمی‌کند و کار مال احمق‌هاست، به ریش خودم می‌خندم.
یادداشت‌های زیرزمینی - داستایفسکی

sticker.webp0.13 KB

از بچگی وقتی از چیزی یا کسی عصبانی می‌شدم می‌رفتم گوشه‌ای می‌خوابیدم. انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا. دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و تنها مال من بود، نه هیچ‌کس دیگر.
عشق و چیزهای دیگر - مصطفی مستور

Fyodor Dostoevsky - White Nights
Fyodor Dostoevsky - White Nights

Corpse bride🕸

«اما عزیزِ من، آیا کسی هم نگران قلبِ شکسته‌ی تو شد؟»

sticker.webp0.14 KB

و هر دفعه که چشم‌هایم را می‌بستم، چیزهای بیشتری یادم می‌آمد و غمگین‌تر می‌شدم.

گـــاهی نویسنده پیش از آنکه داستانی بنویسد بــــــــایـــد از تـــاریــکـــی خــــودش عـــبور کند. آن‌جا که هیــــچ واژه‌ای ن
+4
گـــاهی نویسنده پیش از آنکه داستانی بنویسد بــــــــایـــد از تـــاریــکـــی خــــودش عـــبور کند. آن‌جا که هیــــچ واژه‌ای نجات‌بخش نیــــست و نـــوشتن تنها نوری‌ست که هنوز سوسو می‌زند...

ناگهان دیدم که از دستت عصبانی نیستم. دلشکسته هم نیستم. حتی قهر هم نیستم. خلاصه این که من دیگر با تو هیچ‌چیز نیستم.
جمال ثریا

خانواده.
خانواده.

زانویِ غم بغل گرفتی؟ مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟ غصه نخوريا، یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.

🤍؛
+1
🤍؛

اگر زنده ماندم و نمردم، روزی تعریف خواهم کرد که چطور از پس شب‌های سخت و آدم هایی که سخت ترش کردند، برآمدم.

؛
+1
؛

دردش مثل صدایی بود که هیچ‌کس نمی‌شنید، اما همیشه همراهش بود؛ نه بلند، نه آرام؛ فقط واقعی.
وقتی نیچه گریست

sticker.webp0.17 KB

من اگر دنیای خود را خلق نمی‌کردم، بی‌تردید در دنیای دیگران مرده بودم.

sticker.webp0.15 KB

نگاهش را می‌دزدید، مدام به ساعتش نگاه می‌کرد و دست‌هایش را جایی دور از دستانم نگه می‌داشت... دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود.
ندا ملائی