بیجواب!
Kanalga Telegram’da o‘tish
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
412
Obunachilar
+6924 soatlar
+1167 kun
+21030 kun
Ma'lumot yuklanmoqda...
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26Sen '26
Sentabr '26
+483
16 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 28 Sentabr | 0 | |||
| 27 Sentabr | +73 | |||
| 26 Sentabr | +2 | |||
| 25 Sentabr | +51 | |||
| 24 Sentabr | +8 | |||
| 23 Sentabr | +8 | |||
| 22 Sentabr | +8 | |||
| 21 Sentabr | +9 | |||
| 20 Sentabr | +1 | |||
| 19 Sentabr | +13 | |||
| 18 Sentabr | +97 | |||
| 17 Sentabr | +9 |
Kanal postlari
و من زنی هستم که برای زیستن در این گوشهی خاورمیانه، باید با همهچیز پیکار کنم. با جهانی که پیش از آنکه مرا بشناسد، برایم تصمیم گرفته است؛ با دیوارهایی که هر روز بلندتر میشوند، با بایدهایی که نسل به نسل به ارث رسیدهاند، با ترسهایی که گاهی آنقدر عادی شدهاند که دیگر کسی از وجودشان سؤال نمیکند. و من تشکری بیپایان به خودم بدهکارم؛ به خودم که درد به استخوانهایم رسید، اما انتخاب من «بودن» بود. به تمام روزهایی که میتوانستم فروبریزم و فرو نریختم. به تمام صبحهایی که با خستگی چشم باز کردم و باز هم زندگی را، با تمام بیرحمیاش، ادامه دادم.
من قهرمان نیستم. فقط زنی هستم که فهمیده گاهی زنده ماندن، خودش نوعی سرکشیست. و اگر روزی از من پرسیدند چه چیزی نجاتت داد، شاید جواب پیچیدهای نداشته باشم. بگویم:هیچکس. خودم بودم. همان دختری که بارها از خودش پرسید «تا کی؟» و با این حال، صبح روز بعد باز کفشهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت. من هنوز اینجا هستم. نه چون جهان با من مهربان بود؛ بلکه چون با تمام نامهربانیاش، هنوز نتوانسته مرا از خواستنِ زندگی منصرف کند. و برای همین، به خودم بدهکارم. برای تمام دفعاتی که شکستم و دوباره خودم را از میان خردههایم جمع کردم؛ برای تمام ترسهایی که با خودم حمل کردم و باز قدم برداشتم؛ و برای تمام روزهایی که فقط یک انتخاب داشتم: بودن. و من، با تمام خستگیام، بودن را انتخاب کردم.
•| مینا 🩰
| 2 | Video xabar | 75 |
| 3 | 🍷✨
این پیام فور باشه چنلت
اینجا، اسپانسر¹ و اسپانسر² جوین باش تا +100 جذب بدم بت بچه
Limit : 300ch
شات جوینی دو اسپانسر + تگت بفرست به این آیدی (اگر ریپی بات پیام بده آیدیت رو بفرست که پیام بدم)
ID: @Sgoqyc
چنل آنمیوت باشه تایم جذبتو بفهمی
گپ جفج، ریکت و ویو | 78 |
| 4 | Ovozli xabar | 104 |
| 5 | شعر می گویم ولی آن را نخوانی بهتر است
گفتم از پیشم برو، اما بمانی بهتر است
عشق را در سینه ام عمری ست پنهان می کنم
دوستت دارم، اما شاید ندانی بهتر است
در کنارت هستم و نادیده می گیری مرا
همدمت هستم ولی حتما فلانی بهتر است | 144 |
| 6 | Video xabar | 190 |
| 7 | sticker.webp | 180 |
| 8 | این پیام فور کن چنلت اینجا و اینجا جوین باش تا ما شما رو تو فولدر قرار بدیم +200 جذب داشته باشین🌞🫵🏻
حتما جوین باشید وگرنه گذاشته نمیشید | 127 |
| 9 | اول فکر کردم چیزی عوض نشده. همان اتاق بود. همان دیوار، همان پنجره، همان لیوانی که از صبح روی میز مانده بود. اما بعد دیدم دیوار دارد نفس میکشد. نه واقعاً؛ یا شاید واقعاً. دیگر نمیتوانستم فرقشان را بفهمم. رنگها انگار فقط رنگ نبودند. قرمز، دیگر «قرمز» نبود؛ یک حس بود. آبی، مزه داشت. نور از پنجره میآمد و روی زمین پخش میشد، اما برای اولین بار به نظرم رسید نور هم شخصیت دارد؛ انگار چیزی بود که آمده بود مرا ببیند. زمان هم عجیب شده بود. یک دقیقه میتوانست اندازهی یک عمر طول بکشد و یک ساعت، مثل پلک زدنی ناپدید شود. به دستهایم نگاه کردم و ناگهان احساس کردم سالهاست آنها را میشناسم؛ بعد به خودم شک کردم که اصلاً این دستها مال من هستند یا من فقط مدتیست درونشان زندگی میکنم. خندهام گرفت. بعد بیدلیل دلم گرفت. بعد دوباره خندیدم. احساسات دیگر صف نمیکشیدند که یکییکی وارد شوند؛ همه با هم میآمدند. انگار مغزم بالاخره تصمیم گرفته بود درها را باز بگذارد و دیگر از هیچچیز سؤال نکند. به یک گیاه خیره شدم. و ناگهان فهمیدم چقدر عجیب است که یک موجود کوچک، بیآنکه هیچوقت از خودش بپرسد «چرا؟»، دارد زندگی میکند. من اما تمام عمرم دنبال همین «چرا» دویده بودم. شاید مشکل همین بود. شاید جهان قرار نبود توضیح داده شود. شاید قرار بود فقط دیده شود. برای چند ساعت، همهچیز به شکل عجیبی زنده بود؛ دیوار، درخت، موسیقی، نور، حتی سکوت. و عجیبتر از همه، خودم بودم. برای لحظهای حس کردم آن «من»ی که همیشه با خودم حمل میکنم، فقط یک داستان است؛ داستانی که هر روز برای خودم تعریف میکنم تا باور کنم یک آدم مشخصم، با گذشتهای مشخص و آیندهای مشخص. اما زیر همهی اینها، چیزی سادهتر بود. یک نفر که نشسته بود. نفس میکشید. نگاه میکرد. و برای نخستین بار، بدون اینکه بخواهد جهان را تغییر دهد یا معنایش را بفهمد، فقط در آن حضور داشت. صبح که شد، اتاق دوباره همان اتاق بود. دیوار دیگر نفس نمیکشید. لیوان فقط یک لیوان بود. نور، فقط نور. اما من دیگر کاملاً مطمئن نبودم که کدام نسخهی جهان واقعیتر است. آن جهانی که هر روز میبینم؟ یا آن جهانی که برای چند ساعت، مجبورم کرد جور دیگری نگاه کنم؟
•| مینا 🍄 | 185 |
| 10 | این پیام رو فور کنین براتون فولدر بزنم جذب بگیرین.🍒 | 120 |
| 11 | mushroom🍄 | 165 |
| 12 | sticker.webp | 132 |
| 13 | مهاجرت عجیب است.
آدمی را که دوست داری، نمیدزدد؛ فقط او را به جایی میبرد که دیگر دستت به او نمیرسد و تو میمانی و یک عالمه «کاش» که هیچکدام قرار نیست فاصلهی بین دو کشور را کوتاه کنند. راستش را بخواهی، از رفتنت خوشحال نیستم. نه اینکه نخواهم پیشرفت کنی، نه. اتفاقاً دلم میخواهد آنجا خوشبخت باشی. دلم میخواهد به چیزهایی برسی که شاید اینجا هیچوقت فرصت رسیدن بهشان را نداشتی. دلم میخواهد یک روز از دور ببینمت و بفهمم تمام این سختیها ارزشش را داشت. فقط کاش خوشبخت شدنت، اینقدر برای من شبیه از دست دادنت نبود. انگار وقتی میروی، فقط خودت از ایران خارج نمیشوی؛ یک تکه از من هم همراهت جمع میشود، میرود، از مرز رد میشود و جایی آنطرف دنیا زندگی تازهای برای خودش پیدا میکند. شاید عجیب باشد، اما من برای رفتنت گریه میکنم و همزمان برای آیندهات خوشحال میشوم. میخواهم بروی. میخواهم بمانی. و این دو خواستن، چه بیرحمانه درون من با هم درگیرند. دلم برای چیزهای کوچکی که با تو معمولی بودند تنگ خواهد شد؛ برای حرف زدنت، برای دیدنت، برای اینکه بدانم اگر دلم خواست، میتوانم پیدایت کنم. حالا قرار است «اگر دلم خواست» تبدیل شود به فاصله، ساعت، مرز و بلیت هواپیما. اما با همهی اینها، برو. اگر جایی آنطرف دنیا قرار است آدم خوشبختتری باشی، من نمیخواهم دلتنگی من زنجیر پایت شود. فقط یک چیز را یادت باشد؛ تو شاید برای ساختن یک زندگی تازه از اینجا بروی، اما یک نفر اینجا خواهد ماند که بخشی از زندگیاش را با تو به یاد میآورد. و اگر روزی آنجا، میان آن همه آدم و خیابانهای ناآشنا، احساس کردی چیزی کم است، شاید آن چیز همین باشد.. یک تکه از خودت که جا گذاشتی؛ و یک تکه از من که با خودت بردی.
دلم برایت تنگ خواهد شد؛ بیشتر از آنچه بتوانم بگویم. فقط مرا فراموش نکن، حتی اگر فاصله میانمان زیاد شد و زندگیات در جایی دیگر ادامه پیدا کرد. کاش روزی، حتی در واپسین سالهای عمرم، ببینمت که خوشحالی و به آرزوهایت رسیدهای؛ حتی اگر فقط از دور ببینمت، برایم کافیست. فقط قول بده مراقب خودت باشی. قول بده آنسوی این فاصله، خودت را فراموش نکنی. برو و خوشبخت باش؛ من دلتنگت میشوم، اما خوشبختی تو را از دور هم دوست خواهم داشت.
•| مینا ✈️ | 179 |
| 14 | Matn yo'q... | 131 |
| 15 | sticker.webp | 153 |
| 16 | اما چه کسی گفته بود باده همیشه در جام میماند؟ گاهی آدمی مستِ چیزی میشود که حتی نمیتواند نامش را بر زبان بیاورد. نه شراب است، نه عشق، نه امید؛ چیزی میان همهی اینها، چیزی که وقتی وارد خونت شد، دیگر نمیفهمی کدام قسمتِ وجودت هنوز از آنِ خودت است. من هم روزی گمان میکردم میشود خوشبختی را شناخت. فکر میکردم اگر چیزی رنگِ سرخ داشته باشد، حتماً نشانی از زندگیست؛ اگر بویی داشته باشد که در حافظه بماند، حتماً ارزش ماندن دارد. چه ساده بودم. آدمها اغلب به رنگها دل میبندند، بیآنکه بدانند رنگ، گاهی فقط پوششیست بر چیزی که نمیخواهیم ببینیم. سرخی را ببین. چه زیباست، نه؟ اما مگر خون زیبا نیست؟ مگر زخم، پیش از آنکه خشک شود، سرخ نیست؟ مگر عشق، پیش از آنکه انسان را از پا بیندازد، با همین رنگ به سراغش نمیآید؟ پس چگونه باید فهمید چیزی که مستت کرده، باده است یا زهر؟ شاید اصلاً تفاوتی میان این دو نباشد. شاید آنچه ما «عشق» مینامیم، تنها زهریست که به اندازهی کافی خوشرنگ بوده و ما آن را با دست خودمان نوشیدهایم. اما شبهایی بود که در سکوت، وقتی هیچکس نگاهم نمیکرد، به جام خالی روبهرویم خیره میشدم و از خود میپرسیدم: اگر این باده چنین شیرین بود، چرا طعمش اینهمه شبیه تنهاییست؟ و این پرسش، بدترین پرسشیست که میتوان از خود پرسید؛ چون بعضی پاسخها وقتی پیدا شوند، دیگر نمیتوانی مثل گذشته زندگی کنی. با این حال، باز جام را برداشتم. رنگش را دیدم. بویش را شنیدم. و نوشیدم. چون آدمیزاد موجود عجیبیست؛ گاهی میداند چه چیزی نابودش میکند و باز هم به سویش میرود. نه از نادانی و نه بخاطر امید. امید به اینکه شاید این بار، همان چیزی که دیروز زهر بود، امشب نجاتش دهد. اگر هنوز در جامت چیزی مانده، پیش از آنکه بنوشی، لحظهای درنگ کن. شاید آن سرخی، رنگِ باده نباشد. شاید رنگِ قلبی باشد که دارد، آرام و بیصدا، درون جام تو میریزد.
•| مینا 🫀🍷 | 180 |
| 17 | از لعلِ میگونش بود هر پارهای را رنگ و بو؛
من سرخوش از این بادهام، رنگش ببین، بویش نگر.
بهادر یگانه | 157 |
| 18 | Matn yo'q... | 172 |
| 19 | sticker.webp | 169 |
| 20 | sticker.webp | 1 |
