بیجواب!
الذهاب إلى القناة على Telegram
359
المشتركون
-1124 ساعات
+577 أيام
+16630 أيام
أرشيف المشاركات
355
نه شر بودم و نه خیری از دستم بر آمده نه خباثت کردهام، نه مهربانی، نه پستی و دنائت، نه شرافت و قهرمانبازی. حالا هم کنج عزلت مثلا دارم زندگیام را میکنم و با این دلخوشی مضحک و شرورانه و بهدردنخور، که آدم عاقل اصلا کاری نمیکند و کار مال احمقهاست، به ریش خودم میخندم.
یادداشتهای زیرزمینی - داستایفسکی
355
از بچگی وقتی از چیزی یا کسی عصبانی میشدم میرفتم گوشهای میخوابیدم. انگار خواب دنیایی بود پشت این دنیا. دنیای ساکتی که هیچ ربطی به این دنیا نداشت و تنها مال من بود، نه هیچکس دیگر.
عشق و چیزهای دیگر - مصطفی مستور
355
+4
گـــاهی نویسنده پیش از آنکه داستانی بنویسد
بــــــــایـــد از تـــاریــکـــی خــــودش عـــبور کند.
آنجا که هیــــچ واژهای نجاتبخش نیــــست و
نـــوشتن تنها نوریست که هنوز سوسو میزند...
355
ناگهان دیدم که از دستت عصبانی نیستم. دلشکسته هم نیستم. حتی قهر هم نیستم. خلاصه این که من دیگر با تو هیچچیز نیستم.
جمال ثریا
355
زانویِ غم بغل گرفتی؟
مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟
غصه نخوريا، یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.
355
اگر زنده ماندم و نمردم، روزی تعریف خواهم کرد که چطور از پس شبهای سخت و آدم هایی که سخت ترش کردند، برآمدم.
355
دردش مثل صدایی بود که هیچکس نمیشنید، اما همیشه همراهش بود؛ نه بلند، نه آرام؛ فقط واقعی.
وقتی نیچه گریست
355
نگاهش را میدزدید، مدام به ساعتش نگاه میکرد و دستهایش را جایی دور از دستانم نگه میداشت... دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود.
ندا ملائی
