uz
Feedback
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

Kanalga Telegram’da o‘tish

بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
221
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+430 kun
Postlar arxiv
کسی چه می‌داند که ما چقدر تلاش کردیم روحمان را زیبا نگه داریم؛ وقتی که جهان سراسر اندوه بود

مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی در دلم،همواره، هستی در کنارم نیستی هرطرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود انتخابم،هستی و در اختیارم نیستی...

آرام باش عزیز من آرام باش. حکایت دریاست زندگی، گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی، گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های‌مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است. آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می‌آوریم و تلالو آفتاب را می‌بینیم زیر بوته‌ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع می‌شود.

دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه‌ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود. در زندگانی، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد.

زنده و مألوف با غم و اندوه ،

خون می چکد از دیده         در این کنج صبوری این صبر که من می کنم              افشردن جان است

از من به من فرسنگ ها راه است.

‏بعضی حرف‌ها خلق شده‌اند که فقط یک بار و فقط به یک نفر زده شوند، بعد از آن دیگر هیچ معنایی ندارند.

میبینم آن شکفتن شادی را پرواز بلند ادمیزادی را آن جشن بزرگ روز آزادی را