یادداشت های یک دیوانه
前往频道在 Telegram
بغل کن مرا ، چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو.
显示更多未指定国家未指定类别
222
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1230 天
帖子存档
کسی چه میداند که ما چقدر تلاش کردیم روحمان را زیبا نگه داریم؛
وقتی که جهان سراسر اندوه بود
مالک جانم شدی با اینکه یارم نیستی
در دلم،همواره، هستی در کنارم نیستی
هرطرف را بنگرم تصویر زیبای تو بود
انتخابم،هستی و در اختیارم نیستی...
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری
طالع میشود.
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود. در زندگانی، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد.
بعضی حرفها خلق شدهاند که فقط یک بار و فقط به یک نفر زده شوند، بعد از آن دیگر هیچ معنایی ندارند.
