«ادبیاتِ عُصیان»
Kanalga Telegram’da o‘tish
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
331
Obunachilar
+324 soatlar
+57 kunlar
+930 kunlar
Postlar arxiv
زیباییِ مصر قابل وصف نیست؛
قطعا یکروز میرم و از تاریخ و هنر و معماری لذت میبرم، شاید ندونید اما مصریان معروفاند به "اهالیِ خاکِ سیاه" و حقیقتا من عاشق این لقبم.
اونا خاک کشورشون رو هدیهی رود نیل میدونن که بهشون داده شده :))))
چنانَت دوست میدارم،
که گر روزی فراق افتد
تو را شاید شکیبایی،
مرا طاقت زِ جان افتد
عصیان"
من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
هر دمی بر من نظر کردی، که جانم میرود
هر زمان میگفتم این بار آخر است این بار، هان
بار دیگر آمدی دیدم که جانم میرود
سایهی طوبی و دلجوی حور و جوی کوثرم
همه هیچ است و نمیارزد که جانم میرود
وحشی بافقی"
مرا به یاد خواهی آورد
روزی که چشمانت خیس و
زیبایی ات تنها در شعرهایم باقی مانده باشد.
هر لحظه دلم به کوی تو میپوید
چون سایه به پای عشق میموید
گفتم که وفا کنی، نیامد پاسخی
این قصهی تلخ با غمت میروید
عصیان"
از چشم تو خون دل به بار افتادهست
از هجر تو عقل، بیقرار افتادهست
من سوختم و نگفتمت ای جانِ من
این سوختن از تو یادگار افتادهست
عصیان"
دل خستهام از جفایدورانای دوست
از تیر غمت شکسته پیکان ای دوست
عشقت همهسو کشیدوجان داد به من
لیکن نرسید هیچ به جانان ای دوست
عصیان"
چنانَت دوست میدارم، که گر روزی فراق افتد
تو را شاید شکیبایی، مرا طاقت زِ جان افتد
به چشمم جز تو کس ننشست،درین دل غیر تو کی بود
که با یاد تو هر اندوه، چو بادی زود برافتد
ز مهر روی چون ماهت، دلم در بند خواهد ماند
چه جای صبر و آرام است، چو این آتش به دم افتد
اگر یک دم زِ من دوری، جهانم تیره چون شام است
تو را شاید، ولی صبرم به صبر از حد برون افتد!
عصیان،۳شهریور۱۴۰۴ حوالیعصر،زیر درخت بید"
