سانا
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
684
Obunachilar
-324 soatlar
-77 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
685
یادمه اون موقع ها که کلاس نویسندگی میرفتم
یه روز میخواستیم توصیف کردن رو یادبگیریم و شاخوبرگ بدیم
قرار بر این شد از سخت ترین شروع کنیم
مثلا شهر!
چشمامو بستم واسه تمرین راحتتر!
میخواستم بندر رو توصیف کنم
و ببینم اگر شهر نبود به چی میتونستم تشبیهش کنم
فکر کردم
فکر کردم
دیدم تو خیالاتم بندر یک انسانه!
یک انسان فارغ از جنسیت
نه زن بود برام نه مرد
یه انسان شریف بود
انسانیِ سبزه پوست،تنومند،شاد،پر از مهر،خنده رو،پر تلاش،صادق!
از اون موقع ازش تو ذهنم دیگه یه شهر ساحلی و پرنور نبود،
یه آدم امن بود
پناه بود
پناهگاه بود!
وطن بود
بندر برای من وطنه!
جایی که هر چقدر ازش دور باشم،اسمش روحمو جلا میده...
الان فکر اینکه اون انسان زخمی شده،
دیگه مثل قبل نیست
فکر اینکه اون پناهگاه آسیب زده قلبم رو چنگ میزنه...
685
میخوای نشون بدی جنوب جنگه میای عکس و فیلم از تفریحاتت تو بندر و هرمز و لاوان میذاری؟
عقل داری تو؟
685
تا چشم باز میکنه حجم زیادی غصه به سمت روونه میشه
انگار مغزمو با دست گرفتن و فشار میدن
ای کاش جنوب بودم.
685
امروز این لحظه رو شکار کردم!
گیلاس ها رو زدن بهم گفتن نوش
همکلاسی جدیدشون هم از این حرکت حیرت زده بود!
685
یادمه چند سال پیش وقتی با تراپیستم صحبت میکردم میگفتم احساس میکنم زخمی که الان متوجهش هستم
از خیلی قبل بوده
پرسید چطور
گفتم انگار این زخم بوده تا من متوجه شم و متعلق به من باشه
انگار انتخابم کرده که صاحبش باشم
مدتها بعد برام متنی که دیده بود جایی،برام خوند:
"جراحتم قبل از من بود،به دنیا آمدم تا تن دارش کنم"
حس میکنم یه سری غمها برای همین رهامون نمیکنن
چون ما واسشون تن شدیم
و اونا جزئی از ما هستن...
685
یا مثلا صبحها که بیدار میشدم برم سرکار،مامان هرچقدرم اصرار میکردم بخوابه گوش نمیکرد و واسم صبونه حاضر میکرد
یا واسه صحبت های دخترونه اصلا لازم نبود هی صدای تق تق کیبورد گوشی بیاد
همین بغل خواهرم مینشستم و حرف میزدیم
یا داداشم لازم نبود هرچندماه یه بار که منو میبینه
کل کارایی که کرده و خلاصه و تندتند بگه،اگر کنارم بود هرروز حرف میزد باهام
خلاصه که هربار
هر زنگ
هر پیام درمورد اینکه جنوب جنگه ها! خانواده خوبن؟
یادم میندازه که من دورم
من نیستم
و نمیدونم قراره چه اتفاقاتی بیوفته
یادم میاد مامان تاحالا صبح ها منو موقع حاضر شدن و سرکار رفتن ندیده
یادم میاد خیلی اتفاقات افتاده وخواهرم نبوده که بغلش بشینم و بگم
و خیلی چیزهای دیگه ک نمیدونم این همه سختی کشیدن ارزشش رو داره یا نه
گوش هام از شنیدن خسته اس
از اینکه تا چشم کار میکنه بدبختیه
نیاز به قطع ارتباط موقت با همه دارم
685
این چند روز که اخبار جنوب و بندر رو میشنویم
خیلی از کسایی که اطرافم هستن و میدونن اصالت من اونجاست،دائم پیگیر احوال خانواده از من شدن،زنگ و مسیج و دایرکت و به هرشکلی که میشد محبت شون رو نشون دادن و من به این آگاهم،
اما از نظر روانی به شدت تو شرایط سختی هستم،از وقتی این اخبار رو شنبدم در حال بدتر شدنم که میدونم طبیعیه،به هرحال ریشه من اونجاست و من دورم ازش
خواه ناخواه درد دوری رو حس میکنم گرچه خیلی سال میگذره از دور شدنم و هروقت بتونم میرم سر میزنم.
اما جنگ ماجراش جداست
وقتی حرف از جنگ میشه هرچقدر هم خانواده از من یچیزایی رو پنهون کنن من ممکنه از هرجایی باخبر بشم که سروصدا و انفجار خیلی هم دور نیست ازشون..
نمیدونم چطور درمورد احساساتم صحبت کنم،نمیدونم تجربه مشابه من رو داشتید یا نه
به هرشکلی سعی میکنم خودمو سرگرم کنم
نمیشه انگار
ممکنه با دیدن غذایی که همکارم اورده سرکار و گفته مامانم حاضر کرده بغض کنم که چقدر حضورش لازمه این روزا!
یا مثلا اگر خواهرم بود هربار که میومدم خونه لازم نبود تو سکوت یا صدایموزیک های تکراری غذا بپزم
یا اونقدر سربهسرم میذاشت که نتونم یه استراحت خوب بعد این همه کار داشته باشم
685
امروز بچه داشت گریه میکرد
سعی میکردم آرومش کنم گفتم اصلا بیا بریم بیرون بازی کنیم
میخواستم در و باز کنم
با عجله دستمو بردم جلو خورد به در برگشت و از نصفه شکست
بچه خیره به من بود و قیافه من که در حال درد کشیدن بودن بودم رو دید و بلند بلند شروع کررد به خندیدن
یادش رفت چرا گریه میکرده:)))))))))
