uz
Feedback
من!

من!

Kanalga Telegram’da o‘tish

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
379
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4030 kun
Postlar arxiv
دلم برای آبیِ دریا تنگ شده است. می‌خواستم عجین با دریا، عریان از تمام آنچه بر تنم سنگینی می‌کند، خستگی را از خودم دور کنم. در بستر دریا، نگاهم ردّ انگشتش را دنبال می‌کند؛ همان که نام ستاره‌ها را از بر است و با ماه، پیوندی دیرینه‌ دارد. حرف‌هایش که تمام شد، از زمین می‌پرسد... یادم می‌افتد او دریاست! و غم، خیالِ موج‌سواری را بر من دارد. از محاکمه‌ی واژه‌ها برایش می‌گویم؛ از خودم که کلمه‌ها را یکی‌یکی به دار کشیدم. از آدم‌هایی که بی‌چهره‌اند؛ آن‌قدر که گمان می‌کنم تمام عینک‌های دنیا شکسته‌اند. از آرزوی باد می‌گویم؛ چشم که می‌بندم، با موهایم می‌رقصد، با تنم به بازی می‌آید و خیالِ آغوش کشیدنش از ذهنم می‌گذرد. از اینکه چقدر دست‌هایم به هیچ آلوده‌اند... می‌گویم: از میانِ آبیِ آسمان، سرخیِ آتش، خنکیِ دریا و سبزیِ جنگل... تو بی‌پرواییِ باد را دوست داشتی. __من

photo content

دلم می‌خواد بزنم اینجا رو پاک کنم.

Repost from من!
Majid Entezami - Booye Pirahan Yousef (320).mp35.27 MB

«زندگی خیلی حوصله‌سربر است.» صبح عقیده‌ام چنین نبود. انگار بی‌هیچ تفاهمی یک نفر شیفت کاری‌اش تمام شده و همه‌چیز را بر دوش دیگری انداخته باشد. در اتاقی خالی نشسته‌ام، روی صندلیِ قهوه‌ای‌رنگ و روبه‌رویم دری‌ست. سرِ ساعتی مقرر، یکی می‌آید و دیگری می‌رود. هر دو می‌آیند تا روزها به پایان برسند. هر دو می‌آیند تا زندگی کنند. نه سرخوشیِ این‌یکی چندان به وجدم می‌آورد، نه رنجِ دیگری مرا در خود فرو می‌برد. قبل‌تر به ساز هر کدام می‌رقصیدم. حالا می‌بینم؛ گاه حتی به ریششان می‌خندم. شاید روزی صندلی‌ را به سمت پنجره بچرخانم و دیگر هرگز آن دو را نبینم. __من

photo content

و تو، تبعیدی... در گذر بودن، و پیوسته در گذر بودن. کره‌خاکی را چون مهمانخانه‌ای داشتن. نظاره آسمان‌هایی که از آنِ ما نیستند. فشردن دست‌هایی که از آنِ ما نیستند. گریستن با اشک‌هایی که از آنِ ما نیستند. چشیدن غذاهایی که از آنِ ما نیستند. دعا کردن به درگاه خدایان، خدایانی که از آنِ ما نیستند. اندیشیدن به این و به آن، به آنچه که از آنِ ما نیست. بخشیدن سکه‌ای که از آنِ خودمان نیست. و پیمودن راه‌هایی که از آنِ خودمان نیستند. __میگل آنخل آستوریاس

photo content
+1

در نیمه‌ی شب بی‌هیچ هیاهویی در خانه‌ای تاریک، در گوشه‌ای از این دنیا.

photo content

چند روز پیشِ بیمارستان، سر عمل دِبریدمان بودم. دبریدمان یعنی تازه کردن یه زخم‌ کهنه. زخم رو اونقدر می‌تراشن تا به خونریزی بیوفته و زنده بشه، همین هم دلیل ترمیم‌ِ اون بافته. به این فکر کردم، می‌رسه اون روزی که ما هم بیوفتیم به جون زخم‌هامون، اونقدر چنگ بزنیم تا خون راه بیوفته؟   با هر قطره خونی که جاری می‌شه اشک می‌ریزیم؟ واسه کدوم زخم‌ها لج کردیم؟ چی رو داریم تلافی می‌کنیم؟ کدوم عادت‌ها، عادت‌‌های خودمون نیست؟ نمی‌دونم، فقط می‌دونم یه چیزی هست که نمی‌ذاره نگاش کنیم. نمی‌خوایمم نگاش کنیم. مثل یه دوده تا میاد پخش بشه، نفسمون رو حبس می‌کنیم. ما که نه فرشته‌ایم، نه قدیس، پس چرا درهم نمی‌شکنیم؟ هر قدمی که برمی‌داریم سنگین‌‌تر می‌شیم، حرکت دستامون واسه پروندن خیلی چیز‌ها تند شده... میشه یه روز بشکنیم؟ میشه یه روز زخمامون ترمیم بشه؟ نمی‌دونم، شایدم یه سری زخم‌ها خوب‌ نمی‌شن فقط هستن تا یادمون بندازن ما نه فرشته‌ایم، نه قدیس.

photo content

Gharibeh Ramesh.m4a4.95 MB

برای خودم مقداری شراب می‌ریزم و سمفونی پاتتیک چایکوفسکی را می‌گذارم. می‌گذارم موسیقی به جای من گریه کند. گرچه من تنها هستم، ولی تنها آدمی نیستم که پی برده‌ام زندگی کردن دشوار است. __نه فرشته، نه قدیس🩵🪽/ ایوان کلیما

photo content

«در خواب، دوستِ از‌دست‌رفته‌ام را می‌بینم. می‌دانم که مدت‌هاست رفته؛ دور و دورتر از هر فاصله‌ای. و با این همه، همان آدم همیشگی است؛ زیرا مردگان تغییر نمی‌کنند، پیرتر نمی‌شوند. این منم که عوض شده‌ام؛ آن‌قدر که برای خودِ سابقم غریبه‌ام. با این حال، من که تغییر کرده‌ام از او می‌پرسم: «حالت چطور بوده؟» لبخندی می‌زند و نگاهم می‌کند. می‌گوید: «داشتم هلوهای درخت‌هایی را می‌خوردم که بی‌نهایت باشکوه‌اند.»

photo content

اما مشکل بتونی عشقمو حاشا بکنی!

اشکی به رهگذار تو روشن نمی‌کنم اِی مرگ از هراس تو شیون نمی‌کنم تعمیر گشته هستِ من از خشت عاشقی من زندگی به خاطر مردن نمی‌کنم باور به بارور شدن آنچه آرزوست تردید  هر کسی که کند من نمی‌کنم اِی شعر اگر شبی به سراغم نیامدی آن شب به غیر مشقِ شکستن نمی‌کنم وقتی که روی رفتنت اصرار می‌کنند باور به حرف های کس اصلاً نمی‌کنم در من تویی که در دل این جنگل عقیم خود را خیال نخل سترون نمی‌کنم __عفیف باختری

photo content
+1